طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

زن خوب، زن بی خیال است!

سال های اخیر یکی از مهم ترین تمرین های من در زندگی تمرین بی خیال بودن است. وقتی توی لیست خرید نوشته ام سیر و همسرم به جای یک بوته سیر با یک کیلو سیر برمی گردد، زن غرغروی درونم میخواهد سر خودش را بکوبد به دیوار که آخر بعد چندسال زندگی هنوز نمی داند سیر را بوته ای می خرند نه کیلویی! یکبار من اندازه ننوشتم... اما قبل از اینکه دهانش به غرغر باز شود زن بی خیال درونم لبخند می زند و می گوید: بی خیال! بیا فکر کنیم حالا این همه سیر رو چیکارش کنیم؟ و نتیجه اش می شود یک شیشه پودرسیر خانگی خوش عطر. غز نمی زنم، الکی اوقات تلخی نمیکنم ولی از دفعه بعد سعی میکنم یادم نرود که اندازه هرچیز را بنویسم حتی اگر خیلی واضح باشد. 

وقتی از مهمانی برگشته ایم و تا پایمان به کوچه میرسد زن غرغرویی که تمام مدت مهمانی خودش را به خاطر فلان رفتار یا حرف شوهرش خورده می آید دهان باز کند و شکایت کند و تذکر دهد... زن بی خیال درونم سریع دستش را میگیرد که ولش کن! حالا که گذشت! کی یادش می مونه؟ ماهو نگاه کن که چه قشنگه امشب...

وقتی از حرف مادرشوهرم ناراحت شده ام و زن غرغروی درونم آماده است که به محض برگشتن شوهرش سر دردودل را باز کند، زن بی خیال درونم جلو می آید که بی خیال! چرا اوقات خودمونو تلخ کنیم؟ الکی شبت خراب میشه. کی این حرفا تاثیری داشته؟ حالا که گذشت. یه چایی خوشرنگ واسه شوهرت بریز بشینیم با هم فیلم ببینیم...

وقتی غذای مهمانیم خراب شده، کادوی دوستم را فراموش کردم، امتحانم را خراب کردم، یکی از ظرف های قشنگم را شکسته ام، دیروز دوساعت تمام آشپزخانه را شستم وحالا چاهش زده بالا...

توی تمام این موقعیت ها تا زن غرغرو شروع می کند به آه و ناله، زن بی خیال سر و کله اش پیدا می شود. اول یک چشمک زیرکانه می زند و بعد توی گوشم زمزمه می کند زن خوب زن بی خیال است! الکی اوقات خودت و شوهرت رو تلخ نکن. هیچی ارزششو نداره. همه اینا میگذره...

خیلی فکر کردم که به جای این تیتر جمله دیگری بگذارم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که اینقدر مطلق و بدون شرط حرف نزنم اما نشد. تیتر بالا جمله ای است که من در هفته بارها سر اتفاقات مختلف با خودم تکرار میکنم و آنقدر توی ذهنم جاافتاده که نتوانم با جمله معقول تری عوضش کنم. 

الان که چندین سال از زندگی مشترکم گذشته دیگر نه ذوق و شوق چشم بسته آن اوایل را دارم و نه گیجی و درماندگی سالهای بعدش را ، انگار بعد همه آن فراز و نشیب ها به پختگی و سکونی رسیده ام که نگاهم را نسبت به خیلی چیزها عوض کرده، مثل تعریف زن خوب!

حالا یکی از مهم ترین توصیه هایم به دوستان تازه متاهل و یکی از شاخصه های مهم زن محبوب در نگاهم همین بی خیال بودن است. همین بی خیال بودن عحیب و غریب و سوال برانگیز. 

بی خیال بودن یعنی زندگی را باید ساده گرفت. از سر تلخی ها و خوشی ها و آسان و سختش راحت گذشت. نباید هی گیر کرد و گیر داد. بزرگ کردن مسائل پیش پا افتاده - وقتی بیشتر مسائل پیرامون ما پیش پا افتاده اند- یکی از بزرگترین اشتباهاتی است که ضررش پیش تر و بیشتر از هرکسی به خودمان میرسد. آدم هایی که زندگی را ساده میگیرند هم خودشان روزهای شادتری را سپری می کنند هم اطرافیانشان از بودن با آنها حس خوشبختی بیشتری دارند. 

دیر یا زود به این نتیجه میرسیم که نمی شود همه چیز/همه کس ایده آل ما باشد. نمی شود اختلاف نظر نباشد، اشتباه نباشد، و آدم هایی که به این نتیجه می رسند آدم های خوشبخت تری هستند. آدم هایی که ساده می گیرند و ساده می گذرند. هیچ چیز را بزرگ نمی کنند. بلدند زود فراموش کنند و ذهنشان را از یک موضوع اعصاب خردکن خیلی سریع معطوف چیز دیگری می کنند. 

مردها عاشق این زن ها هستند! زن هایی که غر نمی زنند.زن هایی که بیشتر اوقات راضی اند. برق خوشحالی توی چشم هایشان می درخشد. روزی پنح بار لب برنمی چینند و رو بر نمی گردانند. بیبهانه شادند.سرخوشند. زن هایی که به سختی می توان آنها را عصبانی یا ناراحت کرد. این زن ها پناهگاه همسرشان هستند. همان هایی که وقتی مرد به چهره شان نگاه می کند غم عالم از دلش می رود. 

شما چنین زن هایی سراغ دارید؟ چقدر نسلشان نایاب شده.زن های امروز انگار دنبال بهانه برای خودخوری می گردند!

منبع:وبلاگ همسر بهشتی

سلام.

روزهای شلوغی رو پشت سر گذاشتم.

سر فرصت میام مینویسم و بهتون سر میزنم...

وای امان از بی خوابی.امان از وقتی که هی این پهلو اون پهلو میشی هی میچرخی هی خمیازه میکشی ولی خواب از سرت پریده! دیگه کلافه شدم و گوشیمو روشن کردم.با اینکه فردا کلی کار دارم.

فیلم دختر رو دیدیم.موقع دیدنش همش یاد دوست وبلاگیم بودم که در مورد این فیلم گفته بود.اون جاییش که دختره با دوستاش تو دوتا ماشین تو خیابون با صدای اهنگ یگانه جیغ میکشیدن و ویراژ میدادن رو دوست داشتم.دارم فک میکنم نسل ما و نسل بعد از ما چ آدمای غمگینی هستیم.شادی مون خیلی کمه.خنده مون و کارای هیجان انگیز مون کمه.زندگی هامون سخت شده.نسل قبل از ما هیچی نداشتن و همدیگه رو داشتن و شادتر بودن.ولی ما ظاهرا همه چیز داریم و همدیگه رو نداریم.و همش در حال نالیدن از شرایط و روزگارمون هستیم.واسه همینه که مردم ما از هر موضوعی ولو پر درد هم جوک میسازن و بهش میخندن.ما دنبال مسکن برای درد هامون هستیم و این مسکن شادی و خنده و داشتن روحیه خوب و اعتماد بنفسه.چیزی که هیچکس به فکرش نیست.از بالا بالاها بگیر تا اون پایین و مردم عادی.هیچکس به فکر این انرژی و استعدادی نیست که تو کارهای بیهوده و مسخره داره هدر میره.فیلم طنز درست و حسابی نداریم و اگه هست هم لودگی یه.جاهای تفریحی مون کمه و خانم ها و دختر خانوم ها اکثرا راحت نیستن و نمیتونن همه جا بی دغدغه و با خیال راحت باشن از دست بعضی از جنس ذکور مزاحم محترم! سینما همش شده درد و سیاهی و نکبت.مضمون اکثر موسیقی ها شده خیانت و ترک کردن و دورویی و ناراحتی.چون جامعه غمگین پسنده.

بعضی وقتا فک میکنم شاید ما زیادی سخت میگیریم بعضی جاها.شاید اگه یکم توقعاتمون رو بیاریم پایین تر زندگی شادتر و رضایتمندانه تری داشته باشیم.باور کنید بعضی وقتا باید بی خیالی طی کرد.اگه مشکلی رو نمیتونی حل کنی و از توانت خارجه بی خیالی طی کن.سخته ولی شدنیه.شاید این یه ارزوی محال باشه ولی کاشکی یه روزی بیاد که همه ی جوونها شاد باشن.بخندن از ته دل.بزنن زیر اواز از خوشی.قشنگ ببینن دنیا رو و راضی و شاکر باشن...

بازم یه عصر زمستونی که از قضا زیاد هم شبیه زمستون ها نیست.بیشتر مثل عصرای پاییزیه.از این نظر که هوا زیاد سرد نیست.برف نمیاد.افتاب بی رمقه و کمی هم دلگیره.اهل منزل خوابن و من بیدار.سکوت هست و سکوت هست و سکوت.فرصتی پیدا شده که تنها باشم و تو خودم.امروز صبح رو با فیلم فروشنده شروع کردم.دیروز خونه مامانم تو جمع دیدمش و کلی سوال تو ذهنم بود.امروز صبح زود که همسر رفت سرکار باز نشستم و تنهایی دیدمش.بعد یه فیلم دیگه تا بچه ها بیدارشدن.امروز همه کارها انجام شد .همه جا تمیز شد و بچه ها حمام کردن.تمیزی حالم رو خوب میکنه.همسر که از سرکار اومد بارکد رو گذاشتم ببینیم که ایشون همون اولاش خوابش برد!

دراز کشیدم و پاهامو چسبوندم به بخاری.فکرای زیادی تو سرم پیچ میخورن.گاهی هم تاب و گاهی سرسره بازی میکنن...هوا تاریک شده و من همچنان نمیدونم چرا دارم این چیزا رو اینجا می نویسم!

+میخونمتون ولی خاموش.میدونم که کار خوبی نیست.چ کنم که حسش نیست...

این متن رو بخونید:(بهترین زمان صرف شام ساعت ۶ بعد ازظهر یا ساعت ۷ می‌باشد. چرا که برنامه گوارش نهایتاً تا ساعت ۱۰ شب به اتمام برسد. زیرا از آنجایی که هضم غذا مستلزم افزایش سوخت وساز بدن می‌شود، خواب را مختل می‌کند. ضمن اینکه ساعت خواب در شب بستگی به فعالیت‌های روزانه دارد. حدود ساعت ۱۰شب بهترین زمان برای خواب است. اگر خوابیدن را در این زمان به تعویق بیاندازید، خود را از یک استراحت خوب که موجب ترشح هورمون‌ها و جذب مواد مغذی خوب، محروم کرده‌اید. با برهم زدن این چرخه، صبح موقع بیداری، احساس خستگی و کسالت می‌کنید. چرخه خواب را دست کم نگیرید. خواب می‌تواند منبع مهم انرژی و تعادل وزن باشد. نکته مهم دیگری که به همین اندازه اهمیت دارد، زمان بیدار شدن در طلوع خورشید حدود ساعت ۶ صبح است. اگر در این زمان بیدار شوید، ذهن و جسم شما تحت تأثیر احساساتی از قبیل سبکی، چالاکی، گوش به زنگی، شور و اشتیاق، شادابی و نشاط است. این زمان بهترین زمان رفتن به استقبال روز است. )

خیلی دلم میخواد ساعت خوابیدن وبیدار شدنم رو تغییر بدم و سحر خیز باشم.خیلی ها.هرشب که بد میخوابم و خوابم کمه تو طول روز کسل هستم.اگه شبا خواب از سرتون میره پاشید و کاراتون روانجام بدید و با خستگی برید به رختخواب.حتی اگه میبینید لازمه خواب عصر تون رو حذف یا محدود کنید تا شبها به اندازه کافی و راحت بخوابید... 

اتفاق خوبی که این چند وقت برام افتاده اینه که کمی بی خیال تر شدم نسبت چیزایی که میبینم و میخونم.قبلا اگه کسی چیزی میگفت که مخالف نظر و عقیده ی من بود بهم میریختم ولی الان فقط میگم هرکسی عقاید خودش رو داره وباید به نظر همه احترام گذاشت.همین و میگذرم ازش.خیلی راحت تره.لازم نیست عقایدمون رو به زور به بقیه تحمیل کنیم.به همدیگه احترام بذاریم.

پ ن ١. مراسم تولد همون دیشب برگزار شد چون بچه ها کیک رو دیدن و دیگه نمیتونستن تا امروز صبر کنن! شب خوب و شادی بود.

پ ن٢. عطر هدیه اش اتاق رو پر کرده.از صبح هی به دلایل واهی میرم تو اتاق خواب و نفس میکشم ...

امروز صبح کارتشو گرفتم که با خواهرم بریم خریدای عید رو انجام بدم.نمیخوام همه کارامون بیفته روزای آخر و تو شلوغی ها.فردا تولد همسر هست.میخوام اگه بشه امروز کیک و هدیه و شمع و این چیزا رو هم بگیرم .دوتا کادو هم برای دخترا.آخه عاشق جشن تولد و کادو هستن.دلشوره دارم.دلیلش رو نمیفهمم.امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.

عادت کردم کنکاش کنم تو ذهنم.در مورد همه چیز.برگردم و برگردم و برگردم .ببینم از کجا شروع شد.ببینم کجاش رو درست اومدم و کجاش رو اشتباه.ببینم چرا اینجوری شدم.توی این قضاوت ذهنم تا کجاها که نمیره!

از این ذهن آشفته خسته ام.

امروز خواهرا خونه مامانم بودن.من نرفتم.راستش هوا بادی و سرد بود حسابی و سوز میاد.حال اینکه بچه ها رو کلی بپوشونم و بریم و بیاییم نداشتم.برای همین موندیم خونه.همسر میخواد بره بخوابه توی اتاق چون دیشب شیفت بوده.میگه جان من سروصدا نکنید من بخوابم! منم بالشت و پتو گذاشتم کنار بخاری که ماهم بیرون بخوابیم.شاید یه پنج شیش باری من خوابوندمشون و پاشدن.مدام میزنن تو سروکله ی هم و میخندن و جیغ! من:مامان خواهش میکنم....مامان اروم تر...مامان یواش تر...بابا خوابه...دخترم اروم تر...اصلا انگار صدای منو نمیشنون! دارن دنبال هم میکنن که یهو کوچیکه به کله میره تو دیوار.یه جییییییییغایی میزنه که نگو.ارومشون میکنم.بزرگه میگه گشنمه.غذا میارم باهم میخوریم.بعد جیش و ایندفه دیگه با تهدید میارمشون زیر پتو.من دیگه از خستگی بیهوش شدم ولی بین خواب و بیداری فهمیدم که دوباره از زندان فرار کردن و رفتن سراغ بازی! شیرین ترین قسمت ماجرا اینجااست که وقتی بیدار شدم دیدم همه جا تاریکه و شب شده واین دوتا هرکدوم یه گوشه ای زیر پتو غش کردن و خونه غرق در سکوت و ارامشه...چقد این ارامش بعد از طوفان رو دوست دارم...

+آنچه که خوندید یه برش کوتاه بود از اوضاع ما در یک عصر جمعه ی زمستانی سرد.

دلم میخواست میتونستم با مامانم در مورد زندگیم صحبت کنم نه صحبتای معمولی و همیشگی.دلم میخواد از مشکلاتمون بهش بگم و درددل کنم.در مورد بعضی چیزا که اونا ازش خبر ندارن بگم.در مورد چیزایی که ناراحت و خوشحالم میکنن بگم.ولی میدونم که هیچوقت این اتفاق نمی افته.چون اگه گفته بشن این چیزا مثه آبیه که ریخته شده یعنی ممکنه بعدا مثلا همسر اون رفتارش کلا تغییر کنه ولی تو ذهن مامان دیگه همونجوری میمونه.دلیل دیگه اش اینه که مامانم خیلی دل رحم و مهربونه مطمینم از ناراحتی من ناراحت میشه و غصه میخوره و من اینو نمیخوام.بعدشم یه اخلاقی داره که بعدا دوباره درمورد اون موضوعات میپرسه و سراغ میگیره و این خیلی بده.

این که کسی نباشه که باهاش دردل کنی خیلی بده.نه اینکه نباشن.هستن.یعنی دوروبرم پره از این ادما.ولی من نمیتونم.از واکنششون, از اینکه بعدا به روم بیارن , از اینکه ناراحت و غصه دار بشن, از اینکه دیگه نتونن مثه قبل باهام برخورد کنن، میترسم!

یعنی من به این نتیجه رسیدم از هرچی که تعریف کنم جلو بقیه در مورد خودم حتما یه گندی توش زده میشه.چندباری توی یه جمع صحبت این شده بود که من چ جوری شبایی که همسر شیفته تنهایی تو خونه میخوابم.و من گفتم که من یه جوری خودمو سرگرم میکنم و بعد میخوابم و مشکلی نیست.تا اینکه سری قبل یه شب نیمه های شب سروصداهای زیادی شد و تا زنگ زدم همسایه اومد تا مرز سکته پیش رفتم و خیلی ترسیدم...از فردا شب دوباره شیفت شب همسر شروع میشه و من نمیدونم چیکارکنم.دیگه اون سر نترس رو ندارم.امکان اینکه برم خونه مامانم یا کسی بیاد پیشم هم نیست.یعنی بخاطر بچه ها سختمه.

+کلاس گذاشتن و پز دادن تو فضای مجازی و وبلاگ آخه چه کاریه ؟ ما که اینجا همدیگه رو نمیشناسیم وندیدیم و نمیبینیم.فک میکردم اینجا دیگه از این خبرا نیست...

+دخترک کوچیک عشق لباس عوض کردن و امتحان کردن لباسهای جدیده.یعنی روزی ده بار اینکارو انجام میده.بعضی وقتا هم دیگه نمیپوشه چیزی و هوس میکنه آزادانه بچرخه!اینجور وقتا هرچی بگم بپوش فایده نداره.فقط کافیه یه بار بگم نپوشیا.نپوشیا.سریع گوش میده.همسر هروقت میبینه به حرفم گوش نمیده سریع میگه از افعال معکوس استفاده کن!

+امروز برام روز دلگیری بود.برای اینکه زیادی حساسم.برای اینکه با کوچکترین حرف یا رفتاری بهم میریزم.کاش میشد برم تنظیمات وقسمت حساس بودن رو چند درجه ای کم کنم. یا کلا حالت بی خیالی رو فعال کنم.کاش میشد...

امروز جمعه ی خوبی بود تا الان. چون خودم خواستم که خوب باشه.چون غر نزدم.چون تنبلانه نبوده.چون به همه کارام رسیدم.همسر ساعت دو باید بره سرکار و ما هم لشکرکشی میکنیم خونه مامانم با خواهرا.هوا ابری و قاراشمیشه اما دریغ از یه قطره بارون یا برف.

دیشب فشار خون همسر رو گرفتیم خونه باباشون.خیلی بالا بود.نمیدونم چرا.خیلی ترسیدم.خودش که میگفت حالش خوبه. چیزی خاصی هم نخورده بود.مثه همیشه بود.نمیتونم راضیش کنم بره چکاپ.سبک زندگی مون از نظر تغذیه ای خیلی سالم نیست. کاش بشه مصرف قند و چربی و نمک مون رو کم کنیم.آخه مامان و باباش هم مشکل دیابت و فشارخون بالا رو دارن...

نمیدونم ری را رو دیدین یا نه.یه کارتن ایرانیه تو شبکه پویا.برخلاف همه ی کارتن های ایرانی که توشون همه بچه ها خوب و باادبن و همش نصیحته! این ری را خیلی بانمکه.من و دخترک چهارساله با هم میبینیم و میخندیم همیشه...شاد باشید حسابی و امروز رو خوش بگذرونید....