طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

همیشه وقتی فک میکنی همه چی خوبه و دیگه بهتر از این نمیشه و از این حرفا ، یه اتفاقی می افته که قشنگ حالتو میگیره.امروز سر یه موضوع کوچیک و بعدش سر یه پیامک بیخودی که من به میم دادم کلی دلخوری به وجود اومد.شاید اگه منظورم رو بهتر میگفتم و کمی کلمات رو پس وپیش میکردم این اتفاقات پیش نمی اومد.خلاصه که روز بدی شد برامون.البته سرشب صحبت کردیم و موضوع حل شد.خوبی اینجا اینه که اینجور مواقع حرم رو داری برای رفتن.عصر که میم برگشت و خانوم کوچیک خواب بود دست موطلایی خانوم رو گرفتم و زدیم بیرون.رفتیم حرم و از اونجا هم مغازه های اطراف رو گشتیم برای خرید.امیدوارم این حس بدی که دراثر اتفاقات امروز پیش اومد هرچه زودتر از بین بره.راستی از امروز عصر داره خلوت تر میشه اینجا.حیف که ما دوروز دیگه بیشتر نیستیم...

#میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت

#بگو که می رسد آیا صدای من به صدایت؟

حمید رضا _برقعی

۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۰:۰۹
طلوع ماه

اینجا به غیر از ساعت هایی که هوا خوبه و با هم چهارتایی میریم بیرون،صبح های خیلی زود و بعضی شبها هم میم پیش بچه ها می مونه و من دو سه ساعتی میزنم بیرون.میرم حرم و مغازه ها و خیابون های اطراف رو میچرخم و غرق میشم تو ازدحام جمعیت و شلوغی.اینجا و بین این آدمها و این رفت و امدها زندگی جریان داره.آروم آروم مسیر ورودی رو طی میکنم و وارد حرم میشم و سلام میدم.میرم و زیارت میکنم و برمیگردم.یه گوشه ی دنج برای خودم پیدا میکنم و میشینم و غرق میشم تو این دریا.آرامش عجیبی داره اینجا.

پی نوشت مهم:بعضی وقتا این بی مسئولیتی و تنهایی و بدون دغدغه بودن لازمه برای آدم.برای مادرها بیشتر لازمه.خیلی وقت بود برای خودم اینهمه وقت نگذاشته بودم !

راستی امروز صبح وقتی داشتیم صبحانه میخوردیم یهو نقاشی موطلایی خانم از شبکه پویا پخش شد.بچه ام هنگ کرده بود وقتی اسم خودش رو شنید از تلوزیون.بماند که چقد ذوق زد و خوشحال شد.بعد میگه مامان من که پنج سالمه چرا این گفت چهار ساله؟ میگم خوب وقتی من این نقاشی رو فرستادم تو چهارساله بودی دیگه!

۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۵:۳۹
طلوع ماه

اومدیم به سمت مشرق.راستی راستی انگار خورشید همینجاست و از اینجا طلوع میکنه.اگه خستگی راه رو فاکتور بگیریم تا حالا همه چی خوب بوده.من و میم صبح زود صبحانه مفصلی خوردیم و کلی حرف زدیم و دخملا همچنان خوابن.بیدار شن حاضر میشیم که بریم بیرون و حرم .هوا هم خیلی سرده.اینجا به یاد همه ی دوستای مجازی هستم اگه قابل باشم...

۱۱ نظر ۲۴ آبان ۹۶ ، ۰۹:۳۶
طلوع ماه

اول:تا همین الان داشتم با خودم کلنجار میرفتم که بگم یا نه، در مورد این روزها.شاید اگه دلیلش رو بگم برای شما عجیب یا حتی خنده دار باشه.یا شاید به دلخوشی های کوچیک من بخندید.خلاصه دیدم نمیتونم جوری بگم که حق مطلب ادا بشه و بعد برچسب بهم زده نشه.دروغ چرا خود من هم از روی نوشته ها قضاوت میکنم دیگه.همه مون اینکار رو میکنیم و همیشه هم بد نیست و اصلا بابت این موضوع ناراحت نیستم.از بحث اصلی دور شدیم.میخواستم این رو بگم که من این روزها با همه مشکلاتی که دارم با عشق زندگی میکنم و تلاشم رو میکنم که از زندگی لذت ببرم.با عشق ورزیدن به خودم و همسر و دخترها.موتور محرکه اش شاید محبت و توجه همسر، نبود دغدغه های مالی، تغییرات ظاهری خونه یا یه سری مسائل دیگه باشه.خواستم بنویسم برای روزی که دوباره دریای زندگی متلاطم شد و هوای دلم ابری بود.بخونم و بدونم که میگذره.

دوم:سه شنبه ظهر اگه خدا بخواد راهی سفر هستیم.اجابتش برام مثل یه خرمالوی پاییزییه رسیده، شیرین و دلچسب بود.دلم پر از شعف و امیده.دخترا و میم هم کلی هیجان سفر رو دارن.

سوم: امروز برنامه یه عصرونه و دورهمی رو ریختم تو خونه.ادمایی که خیلی وقت بود دلم میخواست بیان.خیلی یهویی و بدون تشریفات و بهم چسبید.وسط شلوغی این روزا کتاب هزار خورشید تابان خالد حسینی رو هم شروع کردم که البته نیمه تمام موند و اینکه ببخشید اگه نبودم و نیستم و کم پیدا شدم.همین.


۵ نظر ۲۲ آبان ۹۶ ، ۰۰:۳۷
طلوع ماه

دیروز عصر اتفاقای عجیبی افتاد.از دو بعد ظهر تا حدود شش.وقتی تنها بودم تو خونه.البته که مقصر هم خودم بودم و حماقت کردم.حالم بد شده بود.دست و پام از گیر رفته بود.در گیر یه موضوع احمقانه شدم که خودم باعثش بودم.خوشبختانه قبل از اومدن میم و بچه ها تموم شد.تجربه ای شد برام که دیگه به هیچکس و هیچ چیز به راحتی اعتماد نکنم.نیم ساعت به اومدن میم و بچه ها بهتر شدم و دست و صورتمو شستم و کارامو انجام دادم.با اومدن میم احساس قدرت و امنیت و ارامش بهم برگشت.البته الان فک میکنم شاید اینقد که به من استرس وارد شد این مسئله مهم نبوده.شاید اگه کسی بشنوه بگه حالا که چیزی نشده.اتفاقی نیافتاده که.شاید من زیادی حساسم.دلم میخواد یه جایی این ترس هام رو بریزم بیرون و خالی بشم.این ترسها بعضی وقتا آدم رو داغون میکنه:-(


P1:الان خوب خوبم.خدایا شکرت به خاطر همه چیز.

P2:به هیچکس هیچی نگفتم.به میم هم نگفتم.گفتنش فقط نگرانش میکرد.

P3:.دی وی دی کودک نوین !!!

۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۹
طلوع ماه

اتاق خواب خونمون تاریکه،بدون هیچ روزنه ای و برای من که نور گریزم یه جای دنجه.دراز کشیدم و تو تاریکی البوم حسرت محمد اصفهانی رو گوش میدم.بعد شانزده هفده سال هنوزم برام تازگی داره:وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی، تا با تو بگویم غم شبهای جدایی، بزم تو مرا می طلبد آمدن ای جان! من عودم و از سوختنم نیست رهایی…

یکشنبه به علت سندروم نمیدونم پیش از چی چی یا دوری از میم یا فکر و خیال یا هر دلیل دیگه ای حالم بد بود.پر از ناامیدی بودم.ساعاتی رو به بطالت گذروندم که دیگه برنمیگردن.بعد به این فک کردم که چاره فقط دست خودمه.بلند شدم و به تکاپو افتادم و بهتر شدم.این روزا پر از نوسانم.گاهی خوب و سرحال و گاهی بد.نمیدونم همه اینجورین و اینقد بالا و پایین دارن یا من اینجوریم.به میم بارها گفتم اگه خوب باشی ازت انرژی میگیرم و اگه خسته و بی حوصله به منم سرایت میکنه.تایید میکنه و میگه منم همینجوریم.ولی بازم همیشه نمیشه هوای همدیگه رو داشته باشیم و گاهی دلخوری پیش میاد.دیشب در مورد مهمونی و مسافرت و جشن تولد صحبت کردیم.فعلا میم درگیره یه کار دیگه اس و احتمالا بمونه برای بعد از تموم شدن این کار.فکرش خیلی درگیره.


P1:خانوم کوچیک تو این مدت دو سه باری اومد بغلم خوابید و یکمی حرف زد و رفت بیرون.موطلایی خانوم هم داره بیرون نقاشی میکنه و کارتون میبینه.

P2:هنوز نگران اون دردسری هستم که برای خودم درست کردم.امروز قرار بود تموم بشه ولی هنوز خبری نیست.نمیدونم جریان چیه.

P3:در ادامه خونه تکونی پاییزه دیروز انباری واتاق خواب رو هم تمیز کردیم.البته فقط نمای ظاهریشون رو .به داخل کمد ها و کشوها که پر از وسایل بدرد بخور و بدرد نخور هست اصلا دست نزدم!

P4:عاشق اینم که تو این روزها و شبها که هوا هم کمی سردتر شده برم تو هوای ازاد و راه برم و بدوم و نفس بکشم و دستام و صورتم یخ کنن و هوا بخورن و نفس بکشن...

۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۳:۲۱
طلوع ماه

این عصرهای پائیزی؛

عجـیب بـوی ِ نـفس هـای ِ تـو را می دهـد …!

گـوئـی … تـو اتـفاق می افـتی؛ و مـن دچـار می شـوم …

تـمام ِ “مــن” دارد “تـــو” می شـود …

بـاور مـی کنـی !؟

۱۳ آبان ۹۶ ، ۱۲:۵۷
طلوع ماه

1_چندروزی بود کمد اتاق بچه ها رو اورده بودیم تا اینکه دیروز اول همه لباس ها رو ریختم وسط و مرتب کردم و چیدم تو کشوها و بعد هم کل اسباب بازی ها رو ریختیم وسط تمیزشون کردیم و چیدیم تو کمد.وسط کار به غلط کردن افتادم بس که همه چی قاطی پاتی شده بود.ولی خوب تمیزشد دیگه.فعلا اتاقشون مرتب شده.البته تا چند روز تمیز بمونه معلوم نیست.دوتا عروسک بزرگ داشتن که یادگاری بود ولی خراب شده بود.با نخ و سوزن درستشون کردم.خیلی خوب شدن.اونایی که داغون بودن رو ریختیم دور.یه کار جلو افتادم.برای بقیه قسمتای خونه هم باید همین کارا رو انجام بدیم.


2_چند روز پیش تو یه صحبت تلفنی نتونستم نه بگم به موقع و بخاطر دلم سوزی بی جا دردسری برای خودم درست کردم.وقتی تلفن رو قطع کردم انقد از دست خودم ناراحت بودم که نگو.نمیدونستم به میم بگم یا نه.از غرغرش میترسیدم.حق هم داشت البته.چندروزی استرس این موضوع رو داشتم تا اینکه دیشب یهو تصمیم گرفتم بگم و غراشو به جون بخرم و خودم رو راحت کنم.خوشبختانه چیز خاصی نگفت و فقط گفت نکن عزیز من.اینکارا رو نکن! آخیش راحت شدم.


3_میخواستم از امروزشروع کنم و روزه بگیرم که از جهت کاهش وزن و هم یکی از هزاران(!) روزه قضایی که دارم جبران بشه.ولی بعد یادم اومد که نمیشه فعلا.افتاد برای هفته بعد.الان روزها خیلی کوتاهن و روزه داری راحته و حال معنوی خوبی هم به ادم میده.


4_چرخ خیاطی من از اول ازدواج آکبند مونده تقریبا.چون معمولا اگه کاری داشتم خونه مامانم انجام میدادم و خودمم علاقه ای به خیاطی نداشتم.الان تصمیم گرفتم ببرمش سرویس و ازش استفاده کنم.حداقل کارای کوچیک خودمو خودم انجام بدم.


5_خیلی خیلی دلتنگ یه جایی هستم.نمیدونم میشه یا نه.دیگه تلاشی نمیکنم.فقط منتظرم.

۱۲ نظر ۱۳ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۶
طلوع ماه

پاییز کوچک من

دنیای سازش همه رنگهاست

با یکدیگر

تا من نگاه شیفته ام را

در خوش ترین زمینه به گردش برم

و از درختهای باغ بپرسم

خواب کدام رنگ

یا بی رنگی را می بینند

در طیف عارفانه پاییز؟

حسین منزوی

۱۱ آبان ۹۶ ، ۰۱:۱۴
طلوع ماه

از دیشب وقت خواب علایم شون شروع شد.خانوم کوچیک آبریزش و تب و موطلایی خانوم گرفتگی بینی و سرفه.دقیقا باهم ! امروز هم خانوم کوچیک با گریه و نق نوق بیدار شد.تو ذهنم ویروس ها رو تصور میکنم که دارن کرکره رو میدن بالا و میگن بسم الله الرحمن الرحیم، میریم که شروع کنیم اولین سرماخوردگی امسال رو! 

دستشون درد نکنه.فقط اگه دست برقضا مامانشون هم این روزا بی حال و خسته باشه چه باید کرد؟ بعد تصور کنید که بابای بچه ها هم نسبت به مریضی شون خیلی حساسه و من نیستم و کارمون از حالا به بعد شروع شده تازه:-)

پ.ن ١:چند روزه تصمیم گرفتم حرفا و کارای جالبشون رو تو پست های جداگونه ای با عنوان ""خواهرانه ها"" بنویسم که یادم نره.چند تا مورد هم تو ذهنم بود.امروز ولی بیدار که شدم دیدم هیچی یادم نمیاد! می نویسم ولی به زودی.

پ.ن٢:اینجا هوا جوریه که نزدیک ظهر باید کولر روشن کنیم و شبا بخاری رو! فک کنم همین کولر جان کار دستشون داد.

۷ نظر ۰۸ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۳
طلوع ماه