طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

دلم کنج پر رفت و آمد حرمی را می‌خواهد. شلوغ و درهم. روی پله‌های ورودی نشسته باشم. زانو‌هایم را بغل گرفته باشم و فقط نگاه کنم به آدم‌ها. که تا چشم کار می‌کند می‌روند و می‌آیند؛ بعضی بی‌حواس، بعضی رد اشک، بعضی نیم‌لبخند. بعضی با هم، بعضی بی‌هم. دلم دیدنی می‌خواهد. شنیدنی بیشتر. مثل صدای آن پیرمرد، پیرزن‌هایی که از در حرم‌ها وارد می‌شوند و با صدایی نحیف و زیر و بم‌شونده ذکر می‌گویند و قرآن می‌خوانند. که چشم‌هام را ببندم و ندانم کدام آیه‌هاست از کدام سوره. صدا نزدیک نیست. نیمی از کلمات به گوشم نمی‌رسد. فقط لحن را می‌شنوم. سرم را می‌گذارم روی زانوهام از خودم فاصله می‌گیرم. از حرم دور می‌شوم. از بالا نگاه می‌کنم. از نگاه خدا. به دنیای کوچک و تنگی که ساخته‌ایم و درش گم شده‌ایم. 


صاحب صدا، قرآنش را می‌بندد و می‌گوید یا ذا الجلال و الاکرام ...


منبع؛ وبلاگ مکشوف

زنده ام و مشغول زندگانی.شاید هم وسط روزمرگی ها و کارهای همیشگی و جریان گذران زندگی.ولی هستم و حالم خوبه.دلتنگ اینجا و نوشتن و خوندن و گشت و گذار تو وبلاگ دوستان مجازی و حتی دلتنگ کامنت گذاشتن و حرف زدن بودم.کلی حرف و اتفاق تو ذهنمه که جاشون اینجاست و باید بگمشون.

برمیگردم به زودی...

امروز صبح زود با دخترک سحرخیز، زدیم بیرون به پیاده روی.صبح جمعه بودو کوچه ها خلوت و باد خنک صبحگاهی و هوای کمی سرد و همه جا خیس بارونی که دیروز و دیشب باریده بود.پارک نزدیک خونه سبز و خنک و بهشت مانند.


صبح های جمعه، شهر خیلی متفاوته.فقط سحر خیز ها بیرونن در حالی که بیشتر مردم تو خونه هاشون خوابن. منم البته خیلی وقت بود این موقع روز اینجاها نبودم.خیلی سال گذشته.یاد روزهای دانشگاه افتادم که تقریبا هر روز صبح زود سر این چهار راه و توی ایستگاه اتوبوس بودیم.زمستونها و تو هوای سرد چقدر لرزیدیم.چقدر حرص چیزهایی رو خوردم که کوچکترین تاثیری تو زندگی الانم نداشتن و الان چقدر زندگی متفاوت شده با اون روزها.


نه و نیم برگشتیم  خونه با خامه و عسل و نون داغ در حالی که میم و کوچیکه هنوز خواب بودن و با سروصدا بیدارشون کردیم.گاهی هم بد نیست که اون ریتم معمولی زندگی بهم بخوره و کمی متفاوت تر باشیم.


بعدم رفتم رو ترازو.این دفعه تغییر مثل هفته قبل قابل توجه نبود.ولی خوب، خوبه.همون جریان آهسته و پیوسته.از نظر مالی مشکلاتی هست.کم کمش تا دوشنبه یا سه شنبه آینده باید صبر کنیم تا تکلیف بعضی چیزا روشن بشه.

به روزهای پیش رو و هزینه هایی که در پیشه فکر که میکنم ترس برم میداره و به همون اتفاق مهم جمعه دو هفته آینده.البته که امید دارم که همه چیز به خوبی بگذره.امروز تصمیم گرفتم هرروز فقط به اون روز و دو روز بعدش فک کنم و برنامه بریزم و کوتاه مدت تصمیم بگیرم تا استرسم کمتر بشه.هوووووف.


+امروز روز نظافت و تمیزیه.با خونه ی بهم ریخته و شلوغ و پلوغ و بچه هایی که باید حمام برن و لباسایی که باید شسته بشن و نهاری که باید حاضر بشه و مامانی که حال ندارد؛ چه کنیم حالا؟🤔😁

سه شنبه چهاردهم فروردین:

یه روز شلوغ و خوب.لیست کارهایی که نوشته بودم کامل انجام شد.شب هم دعوت شدیم جایی و با خوشحالی رفتیم.اونجا ولی حسابی غافلگیر شدیم و خورد تو ذوقمون.میم که حسابی رفت تو قیافه.من ولی عادی بودم.اصلا قیافه گرفتن رو بلد نیستم.ولی آخ آخ از این خانواده که ید طولایی دارن در پنهان کاری! به کسی که از نظر بقیه اجتماعی و خوبه ولی با شوخی و خنده هی تیکه میندازه حس خیلی بدی دارم.زبونش نیش داره.من اصلا دلم نمیخواد کسی ازم دلخور بشه.یعنی اون اینجوری نیست؟


چهارشنبه پانزدهم فروردین:

عصر جایی بودیم و خیلی خوب خوردنم رو کنترل کردم.شب ولی خونه مامان آجیل خوردم و برنامه یه خورده بهم ریخت.دیشب خواب خوبی نداشتم و حالت کابوس بود.صبح که چشمامو باز کردم اولین چیزی که گفتم خدایا شکرت بود.حال آخرشب خیلی تاثیر داره تو کیفیت و نوع خوابهایی که میبینم.میم سرحال نیست و گرفته است بخاطر مسایل مالی.


پنج شنبه شانزدهم فروردین:

بازم عصر میم که رفت با بچه ها پیاده روانه پارک شدیم.‌تو مسیر دوتایی بلند بلند صحبت میکردن و سوال میپرسیدن.پر از شور واشتیاق و حس زندگی.مامان که اومدن تونستم بچه ها رو بپیچونم و برم پیاده روی.یه مسیر پیاده رو  سنگفرش شده طولانی که دو طرف درختای سبز سر به فلک کشیده هستن و دو طرفش گل کاری شده.کنار یه خیابون شلوغ و پر رفت و آمد.همراه با وزش باد خنک.یه جاهایی از مسیر هست که باد یه چیزای ریزی که از درختای نارون میریزن رو تو هوا این ور و اون ور می چرخونه.من به اون قسمت میگم بهشت! بعد یک ساعت رفتم کنار بقیه و تا شب اونجا بودیم.آهان راستی کلی هم از دخترا عکس گرفتم.


جمعه هفدهم فروردین:

عصر جمعه قرار پارک بانوان گذاشته بودیم با مادر و خواهرها.صبح همش مشغول بدو بدو و نهار بودم.سالاد ماکارونی و کیک هم گذاشتم برای عصرونه.بعدظهر هوا ابری بود همراه با وزش باد شدید.رفتیم به هرحال.اونجا هم هوای خوب و طبیعت عالی و کلی راه رفتم و نفس کشیدم و شیطنت کردم.برخلاف دفعات قبل، خیلی خوش گذشت به من و دخترها.شاید براتون سوال باشه که ما چقد میریم پارک.پاییز و زمستون که خوب نمیشه زیاد بریم بیرون.از خرداد به بعد هم که هوا آتیشی میشه اینجا. پس فروردین و اردیبهشت بهترین فرصته.میم هم که نباشه ما برای خودمون برنامه میریزیم. مثه این چند روز که شیفت عصره.پارک هم نزدیکه بهمون و پیاده میریم معمولا.


شنبه هیجدهم فروردین:

اول صبح شنبه رفتم رو ترازو و گل از گلم شکفت! باورتون نمیشه چقدر این تصمیمی که از اول امسال گرفتم حالم رو بهتر کرده.ایندفعه هر کاری که میکنم فقط بخاطر خودمه.اصلا نگاه و نظر دیگران برام مهم نیست.

یه پیش دبستانی در نظر گرفتیم که تقریبا نزدیکه به خونمون و دخترک انشالله قراره از اول مهر بره اونجا.امروز صبح شال و کلاه کردیم و سه تایی رفتیم اونجا.با خانومه صحبت کردم و شرایط اونجا رو پرسیدم.خیلی با روی گشاده و با مهربونی توضیح داد همه چیز رو.فضای داخلیش هم قشنگ بود.بعد همه جاشو گشتیم و دخترا کلی ذوق کردن و دوست داشتن.موقع برگشتن یه حسی داشتم متشکل از شادی و غم و استرس و ترس.باورش برام سخته که دخترک داره مدرسه ای میشه.حس عجیبیه.

چند روز پیش به یه دوستی گفتم اگه دوست داره شنبه عصر بیاد پارک نزدیک خونمون که اونجا همدیگه رو ببینیم و بچه ها بازی کنن.امیدوارم برنامه اش جور نشه و نیاد.میخوام امروز خونه بمونم.فعلا که خبری نیست.



***بچه ها، اتفاقات و مشکلات زندگی از دور خیلی بزرگ و بعید به نظر میرسن.خیلیامون احساس نگرانی از آینده و اتفاقات پیش رو رو داریم.ولی وقتی زمان و وقتشون میرسه میبینیم انقدر هم ترسناک نبودن و خداوند قدرت مواجهه باهاشون رو هم بهمون  میده.

در مورد من هم بعضی دلخوری ها پابرجا هستن هنوز.ولی بی خیال تر از قبل شدم و حرص الکی نمیخورم.نمونه اش اینکه حسابامون خیلی زودتر از موعد خالی شده و ما باید تا آخر ماه صبر پیشه کنیم.یا خیلی از برنامه هام و کارهایی که تصمیم داشتم انجام بدم و پول لازم بود انجام نشدن و خیلی چیزای دیگه.


ببخشید؛خیلی وقته نیستم.میخونمتون.ولی خاموش.

امروز وقتی تو جاده برمیگشتیم، توی ترافیک همیشگی غروب سیزدهم فروردین به سمت ورودی های شهر، حس خوبی داشتم از اینکه دیگه دانش آموز و دانشجو نیستم.اونایی که باید برن مدرسه و دانشگاه، اونایی که بعد تعطیلات باید از عزیزانشون دور بشن و برن یه شهر دیگه، اونایی که باید دوباره استرس درس و امتحان و دانشگاه رو داشته باشن، اونایی که باید برن سر کار یا شغلی که بهش علاقه ندارن، اونایی که بعد چند روز با هم بودن باید از یار و دلبرشون جدا بشن؛ غروب سیزدهم شاید دلگیر باشه براشون.بچه های فامیل موقع خداحافظی و جدا شدن از همدیگه یه غمی تو نگاهشون بود.ولی خوب چه میشه کرد؟ زندگی همینه  دیگه.

پی نوشت اول؛ پیش به سوی روزهای جدید در سال جدید، پر از امید انشاءالله.

پی نوشت دوم؛ تعطیلات نوروز 97 هم تموم شد و به خاطره ها پیوست! انگار همین دیروز بود داشتیم در مورد خونه تکونی و سال تحویل و عیدی و این چیزا صحبت میکردیم.عمرمون مثه باد میگذره!

پی نوشت سوم؛ یه روز خوب...

مسافرت رو نرفتیم.دلخوری هم پیش اومد و ناراحتی و دیروز روز بدی بود.ولی خوب برطرف شد و الان در صلح و آرامش به سر میبریم.امروز تو فروشگاه بازم طاقت نیاوردم و پوفک برداشتم.بعدش هم بستنی و پاستیل خوردیم.اصن لامصب پفک یه جوریه که میبینمش دست و پام میلرزه 😁

میم هم متاسفانه هله هوله خوره و رفیق ناباب.بجاش خودم رو تنبیه کردم و امشب علاوه بر پیاده روی طناب هم زدم یه ربع.الان که ساعت یازده و نیم شبه اهل منزل هنوز  نیومدن.زنگ زدم میگن داریم پدر دختری میچرخیم تو خیابونا.

نتمون هنوز قطع نشده.فک کنم دلشون سوخته برامون.دقیقا از همون روزی که گفتم من دیگه نمیام حرص و ولع ام بیشتر شد برای اومدن!

کامنت ها رو میبندم.خودمم خیلی وقته کامنت نزاشتم برای دوستان.حرفمم نمیاد راستش.ولی هر روز میخونمتون.

هوا حسابی گرم شده.منم که گرمایی.هوووو ف😥

یه موقعیتی پیش اومده، در مورد سفر.اتفاقی که بارها و بارها تو این سالها باهاش روبرو بودیم.یعنی در واقع من روبرو بودم.از امروز صبح که این صحبت ها شده دوباره استرس گرفتم.گرچه سعی میکنم بی خیال باشم و به خودم میگم  نهایتش اینه که نمیریم و طوری نمیشه.ولی بازم ناراحتم.

سالهای قبل در مواجهه با اینطور موقعیت ها یه جور دیگه برخورد میکردم و خوب واقعا خام و کم تجربه بودم.الان ولی آروم تر و با منطق بیشتری برخورد میکنم.

نمیدونم چرا اینقد برام مهمه که بقیه در مورد من و میم چه جوری فک میکنن؟شاید چون نمیخوام کسی ناراحت باشه ازم و دلش بسوزه برام.منظورم از کسی خانواده و نزدیکان هستن.


پ.ن؛ رسیدن عزیز، دوست مجازی نادیده ام، دلم پر از غصه شد از غصه ات.برات از خدا آرامش میخوام...

اینترنت خونه ظرف همین دو سه روز آینده شارژش تموم میشه و قطع میشه.تصمیممون اینه که فعلا شارژش نکنیم تا یه مدتی.اگه کار واجبی هم بود با نت گوشی میام.اینجوری که همیشه نت در دسترس باشه آدم رو وسوسه میکنه که صبح تا شب بیافته تو گوشی و وقتش رو تلف کنه.من که اینجوری بودم.

یه کابینت هست تو آشپزخونه که گوشه است و از همه بزرگتره وحبوبات و ماکارونی و این چیزا توشه.الان که من رو صندلی پشت میز آشپزخونه نشستم و دارم مینویسم از اون تو یه صداهایی میاد! نه نترسید.موش نیست.اینجا خونه جدید این دوتا وروجکه.قشنگ میرن داخل و اونجا میشینن.البته که با فشار و جاتنگی.چراغ قوه هم میبرن که تاریک نباشه و با گوشی هم آهنگ میزارن برای خودشون و گاهی هم به ماکارانی ها و خوردنی های دیگه اونجا دستبرد میزنن.دفعه اول که رفته بودن اونجا کلی گشتم تا پیداشون کردم.خیلی جای دنجیه ولی.حیف که من اون تو جا نمیشم!


دراز کشیدم و هندزفری به گوش وسط هیاهوی دخترا، آهنگای قدیمی معین و ابی گوش میدم.هرزگاهی میان سوالی میپرسن یا شکایت از همدیگه یا با هیجان یه چیزی رو تعریف میکنن و گوش میدم و دوباره میرم تو حال خودم.میرسه به یه آهنگ قدیمی غمگین و اشکام سر میخورن و میریزن...از نظر جسمی تو شرایط خوبی نیستم.میم هم که شیفت شب باشه خستگی و کسالتش به ما هم سرایت میکنه.البته به من فقط.دخترا مثه همیشه ان.شلوغ و پر از انرژی.تا یکی دوساعت دیگه قراره بریم بیرون و پارک و این انرژی شون رو بیشتر هم میکنه حتی.البته طبق معمول بدون میم.انشالله دوشنبه شب که بره دیگه تا آخر هفته بیکاره.این روزها رو دوست ندارم.مخصوصا اینکه با یه اتفاق دیگه هم همراه شده و باعث شده باز از هم دور بشیم...


با همه دریا دلی، دل را به دریاها زدم

پشت پا بر اصل بی بنیاد این دنیا زدم

با هزاران آرزو، با صدهزار شوق و امید

از پس دیروز و امروز، ناگهان فردا رسید!

ای دریغ از عمر رفته ای دریغ ...

چون سرابی در کویر

چون خیالی دلپذیر 

رفته بودی آمدی اما چه دیر!

اما چه دیر!

رفتی و آمد بهار

بیقرارم بیقرار؛

خاطراتت را فقط از من مگیر!

_دیشب یه شب خیلی خوب و آرام بود.کلی جاها رو رفتیم و گشتیم و به خودمون و دخترا خوش گذشت.بدون هیچ دغدغه و نگرانی و حتی دلخوری های کوچیک.بازم این حس رو داشتم که چقد جفتمون آروم تر و صبورتر شدیم نسبت به سالهای اول و تغییر کردیم.


_امشب دخترک تو یه موقعیتی بود که باید مواظب خودش می بود و من باید رهاش میکردم تو یه جای شلوغ و سپردمش به کسی. تو اون نیم ساعت دل تو دلم نبود و حال خودم رو نمیفهمیدم.فک میکنم روزهای سخت مادری تازه از اون زمانی شروع میشه که باید کودکت رو از آغوش پر از مهر و پر از احساس امنیت خودت جدا کنی و بزاری بره و خودش راهش رو پیدا کنه و یاد بگیره و بزرگ بشه و ...


_بند سوم پست قبل رو عیدی گرفتم.دوتا گلدون کوچیک قشنگ.یکیشون یه شمعدونی سفید و اون یکی حسن یوسف که  من رو برد به خاطرات سالهای دور.امیدوارم مامان خوبی باشم براشون.


_هنوزم گاهی خوابای ممنوعه میبینم و احساس خوبی رو که دارم حتی موقع بیدار شدن هم باهامه.عجیبه برام.این آدمها تو خواب من چه میکنن.با اینکه بهشون فک نمیکنم اصلا‌.


_کلاه قرمزی و دورهمی و پایتخت رو می بینیم گاهی تا جایی که فرصت باشه و خونه باشیم و بچه ها دوست دارن و می خندن.


_اون اتفاق مذکور بالاخره افتاد.صبح دوم فروردین.اون خانومه میگفت منو نفرین نکنی ها.گفتم باشه.ولی در واقع کلی مورد عنایت واقع شد این مدت.


_جواب سوالم تو باشی اگر

ز دنیا ندارم سوالی دگر؛

که من پاسخی چون تو می خواستم 

مباد آرزویم از این بیشتر؛

نشستم به بامی که بامیش نیست

شگفتا! دلم می زند باز پر؛

نفس گیر گردیده آرامشم

خوشا بار دیگر هوای خطر؛

بر آن است شب تا به خوابم کشد

بزن باز بر زخم من نیشتر؛

دلم جراتش قطره ای بیش نیست

تو ای عشق او را به دریا ببر؛

(محمدعلی بهمنی)