طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

دیشب از مطب که برگشتم از نبود بچه ها استفاده کردم و کمی خونه رو سروسامون دادم و از اون وضعیت آشفته دراومد.بعد هم دوش گرفتم و به کارای خودم رسیدم.آخرشب هم بچه ها اومدن و چون خیلی خسته بودن راحت خوابیدیم.خوابهایی میدیدم که یه اتفاق دلچسب توش بود و دلم غنج میرفت.

امروز صبح که چشمامو باز کردم اولین احساسم این بود که خیلی بهترم و شکر خدا رو به بهبودی.امیدوارم دیگه مشکلی پیش نیاد.

میخوام همه اتفاقات گذشته رو بسپارم به دست باد...

دیروز با اون خانوم و رئیس شون صحبت کردیم.من و خواهر.من که طبق معمول از همون ب بسم الله اشکی شدم و زیاد نتونستم چیزی بگم.خواهر ولی خیلی تند برخورد کرد و کلی صحبت کردن.آخرش هم عذرخواهی و همدردی و طبق معمول همه چیز افتاد گردن خطای پزشکی و اتفاق و شانس و قضا و قدر!!!

ولی خوب از نظر من دیگه این موضوع تموم شده اس.دیگه حوصله کش پیدا کردنش رو ندارم.گرچه اون خانوم دوباره دیشب هم زنگ زد و بازم کلی حرف زد و عذرخواهی کرد.

امروز صبح بازم حالت تهوع شدید داشتم.خیلی  بد بود.خداروشکر صبحانه خوردم بهتر شدم.

دوستان دانشگاه که با هم دورهمی داریم، امروز فهمیدن جریان رو.خیلی ناراحت شدن و گفتن چرا چیزی نگفتی.در نتیجه مهمونی دورهمی که نوبت میزبانی من بود همین روزها، افتاد به یکی دیگه و قرار شد خونه ما رو بعد عید بیان.

یه موضوعی خیلی اذیتم میکنه.در مورد میم.نمیتونم به کسی بگم.باید با خودش صحبت کنم و مشکل رو حل کنیم.بحران های روحی به همون شدت بحران های جسمی به آدم آسیب میرسونن.شاید هم بیشتر!

 با این اتفاقات پیش اومده بیشتر برنامه هامون بهم ریخت.دوست دارم برگردم به زندگی عادی و دیگه دردی نداشته باشم.دوست دوباره برم تو هوای آزاد راه برم و ورزش کنم و دوباره شاد باشم و از ته دل بخندم.

باد شدیدی میاد...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اینکه صبح از خواب بیدار شی و چشمات رو باز کنی و ببینی که سالمی و نفس میکشی و دغدغه به دست آوردن سلامتیت رو نداشته باشی خودش عین خوشبختیه.باور کنید.من الان و امروز این موضوع رو خوب میفهمم.تمام فکرها و مشغولیت های ذهنی قبلی با پیش اومدن این موضوع به فراموشی سپرده شد...

همش میگم یعنی دیروز و این اتفاقاتی که برام افتاد واقعیت داشت؟ کاشکی یه خواب باشه و صبح که چشمام رو باز میکنم همه چیز برگشته باشه سرجاش! 

میشه هرکسی که اینجا رو میخونه و از اینجا رد میشه برای من دعا کنه؟ میشه دعا کنید همه چیز ختم به خیر بشه؟ 

@ میم رفت سرکار و من موندم و دخترا.الان دقیقا وسط صحنه جنگم.عزیزان دل دارن با هم میجنگن و سلاحشون هم حلقه های توئه لیبویی و خونه سازی و کتاب قصه و هرچی که دم دستشون بیاد.منم این وسط هرزگاهی یه تیری ترکشی میخورم.

@ امروز بازم از اون روزا بود.صبح با حال بد یه یادداشتی نوشتم که پست کنم و لحظه اخر دستم خورد رو ضربدر و پاک شد! الان میگم بهتر که پاک شد.گذشت زمان خیلی آدم رو آروم تر میکنه.

@ اون موضوع بند 4 پست قبلی با اینکه کلی بهم استرس وارد کرد و دردسر کشیدم بازم نتیجه نداشت و بی فایده بود.این موضوع یه جورایی به سلامتی و رژیمم هم مربوط میشه.حالا باید یه تصمیم دیگه بگیرم.فردا تکلیف مشخص میشه.البته برنامه پیاده روی و کالری شماری همچنان برقراره و خوب پیش رفته تا حالا.

@ جنگ تبدیل به صلح شد.چه جوری؟ طرفین ماجرا به خواب ناز فرو رفتن.به همین سادگی و به همین خوشمزگی^ _^

@ ای جانم، مدیری اومده تو یه برنامه زنده.ما خانوادگی از طرفداران پروپاقرص ایشون هستیم:-)

@ دو سه روزه اتفاقی یه کانال ثیاثی خفن پیدا کردم و بی سروصدا میخونمش.من نه اینوری ام نه اونوری.ولی دوست دارم بدونم طرز فکرشون چیه.البته یه کانال هم دارم که خفن اونوریه. بعضی وقتا آدم حالش بد میشه از اینهمه دروغ و تزویر و ریا.واقعا راست میگن ثیاثت پدر و مادر نداره...

1_امروز برای چندمین بار به این فک کردم در اینجا رو تخته کنم و برم بهتره.نمیدونم چرا.شاید چون از این فضا انرژی منفی میگیرم.شایدم یه حس زودگذر باشه.

2_دیشب وقتی برگشتیم خونه بزرگه بهانه گیری هاش شروع شد.اینجور مواقع میدونم خوابش میاد و از شدت خستگی داره این کارا رو میکنه.مثه ابر بهار اشک میریخت.میم هم نبود.وقتی دیدم تلاشم بی فایده است گذاشتم گریه کنه تا خواب بره.دلم ریش شد از گریه اش.

3_دیروز حدود یک ساعتی که تو پارک پیاده روی کردم؛ اون حس ترس همیشگی هم باهام بود.اولش بیشتر بود و بعد کمتر شد.هوا سرد بود و باد می اومد.

4_امروز عصر باید برم اونجایی که تو پست قبل گفتم.با اینکه برام نا خوشاینده.امیدوارم همه چیز به خوبی بگذره.حتی الان که بهش فک میکنم حس بدی بهم دست میده.

5_کوچیکه تازه داره موهاش بلند و دخترونه میشه.رشد موهاش زیاد نیست کلا.قیافه جدیدشو دوست دارم.دارم فک میکنم موهاش بلند بشه چه شکلی میشه.اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که صبح ها باید با جفتشون سروکله بزنم برای مو شونه کردن!

6_بزرگه دیروز اولین دندونش افتاد.بعد یکماه لق بودن.حالا دیگه خنده هاش شیرین تر شده خیلی.خودشم خوشحاله از این اتفاق.

7_نمیدونم چرا با همه اتفاقات خوب و بد این روزها همه چیز برای من دلگیره.ته دلم انگار یه غمی هست.درست حالا که دارم برای خودم یه قدمی برمیدارم و استارت یه کار مهم در مورد خودم رو شروع کردم.

8_کامنتهای این پست بسته اس. برای این که اینا رو صرفا برای دل خودم نوشتم و نمیخوام چند نفری که کامنت میدن اینجا بیافتن تو زحمت:-)  ممنونم که هستید.

دیروز بعدظهر از خونه زدیم بیرون، پیاده و خوش خوشان رفتیم خونه یه فامیل، دیدن نی نی کوچولوی تازه به دنیا اومدشون.بعد از اون جا باز پیاده رفتیم پارک کنار خونه مامان و مامانم هم اومدن و پیش بچه ها موندن و من رفتم پیاده روی اطراف پارک.یک ساعتی طول کشید و تو این مدت بچه ها حسابی بازی کردن.بعد رفتیم مسجد همونجا و بعد خرید کردیم و برگشتیم خونه مامان.

اونجا درست کردن شام و سالاد رو بعهده گرفتم و دوساعتی پای گاز بودم و بعد هم میم اومد و شام خوردیم و اومدیم خونه.اینجا هم کارای قبل از خواب خودمون و بچه ها و اصلا فرصتی نشد که بشینم و استراحتی بکنم.آخ آخ وقتی خوابیدم و سرم رو گذاشتم رو بالشت فهمیدم چه اتفاقی افتاده.تمام بدنم و کمرم درد گرفته بود.البته خداروشکر با خوابیدن و استراحت تا صبح خوب شد.

میخوام اینو بگم چون انرژی داشتم و گرم بودم که اصلا متوجه درد یا خستگی نشدم.میشه کارهای کلیشه ای و تکراری هرروز رو هم با انرژی مثبت ببینیم و انجام بدیم.همراه با کمی خلاقیت.امروز هم روز شلوغی بود و راضی بودم از خودم.عصری بازم هندزفری به گوش در حالی که هوا ابری بود و باد نسبتا شدیدی می اومد با لذت تو حیاطی که صبح با هم تمیزش کرده بودیم پیاده روی کردم.

نکته اول؛ چند روزی هست که علاوه بر اهنگای قبلی موسیقی سنتی هم گوش میدم.بنظرم حسن موسیقی سنتی داشتن شعر خوب و مفاهیم عمیق و صدای خوب وگرمیه که اغلب خوانندگان سنتی دارن.البته شاید جوانترها ریتم ملایم و بعضا کند بعضی اهنگ ها رو دوست نداشته باشن.من دوست داشتم.

نکته دوم؛ تو خوردن سخت گیری نمیکنم چون من ادم شکمویی هستم و میدونم اگه خیلی سخت بشه شرایط وا میدم.ولی خیلی چیزا رو یادداشت میکنم و همه چیز تحت کنترل هستش و دارم اروم اروم کمترش میکنم.من آدمی هستم که ترجیح میدم کلی ورزش کنم ولی بتونم غذا و چیزای مورد علاقه ام رو بخورم.خوردن برای من یه لذته.مخصوصا در مورد هرچیزی که کاکائو توش باشه!!!

نکته سوم؛ ما کلا خانوادگی هله هوله و چیزای شیرین دوست داریم.میم هم زیاد میگیره.دیشب بهش گفتم که تو با این کار برنامه های منو بهم میریزی.میگه خوب شما نخور.میگم میشه شما بخورین من نیگا کنم؟ نه میشه؟ 

نکته چهارم؛ همش در حال یاداوری این نکته به خودم هستم که سخت نگیر.در مورد موضوعاتی که ارزشش رو نداره.بی خیال باش و بگذر.همش دارم به خودم یاداوری میکنم که به خاطر دیگران و حرف دیگران زندگی رو به کام خودت و میم تلخ نکن.چیزی که بارها پیش اومده تو زندگیمون و باعث بسیاری از دلخوری ها بوده.همش دارم به خودم یاداوری میکنم.

نکته پنجم؛ هفته اینده قراره یه کاری انجام بدم در مورد خودم که خیلی خوشایند نیست برام.نمیدونم چی میشه و اینکه آیا اساسا این کار درستی هست یا نه؟

نکته ششم؛ من لذت ها و دلخوشی های کوچیکی برای خودم دارم که با همونا خوشم.شاید برای بقیه چندان مهم نباشه و شاید تکراری و مسخره به نظر بیان.ولی هستن.خیلی عادت ب داشتن آرزوهای دور و دراز و دست نیافتنی ندارم.اینکه به چیزی فک کنم و چیزی رو بخوام که میدونم نمیشه کلافه ام میکنه.ولی خیلی ها رو میشناسم که با خیالپردازی حالشون خوب میشه.نمیدونم کدومش درسته.

نکته آخر و البته بی ربط به موضوع؛ داشتم یه نقدی میخوندم راجع به فیلم خالتور.تهش ملت کلی ازش بد گفته بودن و به خودشون فحش که چرا وقت و پولشون رو صرف دیدن همچین فیلمی کردن.یکی نیست بگه خوب نرید عزیزان من.وقتی عوامل فیلم و سایر شواهد داد میزنن که با چه فیلمی روبرو هستید نرید خوب.همین رفتن و استقبال میلیونی از این فیلمها باعث میشه باز هم ساخته بشن و جیب یه عده پر و پرتر بشه و وقت و پول ملت هدر بره و البته سینمای ایران هم به قهقراع !

حالا جالب اینه که همه میگن اه اه سینمای ایران.اه اه چه فیلمایی.ما که اصن فیلم ایرانی نمیبینیم.بعد همین فیلما همیشه فروش میلیاردی میکنن.یا همین آیینه بغل چیزی به جز پول و برند و تبلیغ اشرافی گری نیست.بعد میگن چرا ملت انقد پول پرست و مادی گرا شدن.همینا رو که می بینن دلشون میخواد خوب!

صبح خیلی سخت و تلخ امروزم تبدیل شد به یه عصر دلنشین.به لطف خدا والبته خواست خودم.گرچه...هوووف.بی خیال.

صبح به خاطر یه اتفاق به حدی غمگین بودم که آرزوی نبودن و نیستی کردم...البته فقط همون موقع...گریه هامو کردم و بعد بلند شدم.رفتیم مسجد محل و اون چیزی که به دلم افتاده بود رو برای آرامش خودم خوندم و برگشتم.

عصر هم در نبود بچه ها پیاده روی روزانه از نیم ساعت هروز، تبدیل شد به یک ساعت و نیم و من تو این مدت فقط راه رفتم و راه رفتم.در حالی که هندزفری تو گوشم بود و آهنگای ملایم مورد علاقه ام رو گوش میدادم.همون""ز غوغای جهان فارغ"" .

انگار تو همون یک ساعت و نیم تمام انرژی منفی صبح ازم دور شد.بعد دوش گرفتم و برای خودم عصرونه حاضر کردم و الان تنهام تو سکوت و ارامش؛ تا زمانی که میم و دخترا برگردن خونه.

+خوشحالم که هنوز دلخوشی هایی هستن که من رو تو بدترین لحظات برمیگردونن به زندگی.

+خوشحالم که گرچه ناامید میشم ولی ناامیدی برام آخر راه نیست.

+ رابطه مون مثه کلاف سر در گم شده.باید بگردم و سرش رو پیدا کنم.

اینجوری که هواشناسی پیش بینی کرده بالاخره قراره بارون و برف به سمت ما هم بیاد.امروز هم از صبح هوا ابریه و من عاشق روزای ابریم.دخترکم میگه مثه تو اون قصه که بچه هه برای ابر قصه سوزناک میخونه و ابره گریه اش میگیره و بارون میباره بیا ما هم بریم برای ابرا قصه های سوزناک بخونیم!

خوب بین سرو صدا و هیاهوی دخترا و صدای تلوزیون که طبق معمول رو پویاست و چندتا صدای دیگه من برای خودم چندتا اهنگ انرژی مثبت گذاشتم و همزمان کارهامو انجام میدم تو آشپزخونه.امروز هوس آش کردم و تصمیم دارم تا ظهر آش بپزم.

بیرون انقد هوا خوبه که دوست دارم اگه وقت بشه بریم رو حیاط و بدویم و بازی کنیم و نفس بکشیم.البته فک کنم امروز کمی سردتر باشه هوا.دیشب کلی باد اومد نصفه شب و من تنها بودم و چندبار از خواب بیدار شدم.امشب آخرین شیفت شبه خداروشکر.هم من راحت میشم هم میم.تو شیفت شب خیلی سخت میگذره بهش.

این چند وقت که غر زدن من کمتر شده روابط خیلی بهتر شده.میدونستم که مردا تحمل خانومای غرغرو براشون سخته.ولی نه تا این حد.البته من زیاد غرغرو نبودم فقط یکم زیادی پیله میکردم.میم هم البته از اون آدمای خونسرده که هی کار پشت گوش میندازن.الان اینجوری خودم خیلی آرومترم و دیگه حرص الکی نمیخورم.

دوست دارم همیشه اینجوری باشم.ولی گاهی نمیشه.دلم نمیخواد دیگه حال بدم برگرده.دیروز یهویی دست دخملا رو گرفتم و نشستم رو تخت و نشوندمشون رو پاهام.بعد قلقلک دادم و چلوندمشون.باورتون میشه ریسه میرفتن از خنده! با همین کار کوچیک.اصن سر چیزای کوچیک و معمولی هم کلی میخندن و ذوق میکنن.اینا یه هدیه ارزشمنده از طرف خدا که من گاهی قدرشون رو نمیدونم.اصن منم باید پا به پاشون بزرگ شم!


بعدا نوشت؛ الان که رفتم بیرون و اومدم دیدم وووه چه سوزی میاد با باد.خیلی سرده.اصلا مناسب بیرون رفتن بچه ها نیست.بجاش وقتی میای داخل گرمای داخل خونه خیلی دلچسبه.همین چند دیقه که رفتم بیرون نوک انگشتام و بینی م بی حس شدن.حالا هوا شده شبیه زمستون های واقعی!