طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

از  دیروزصبح میخوام بنویسم.جور نمیشد.حالم خوبه شکرخدا.مراسم یکشنبه به خوبی برگزار شد و خوش گذشت بهمون.از امشب هم که ساعتا برمیگردن عقب برای من خیلی بهتر میشه و بدو بدو هامون کمتر میشه.خیلی وقته میخوام شبا زود بخوابم و صبح ها زود بیدار شم ولی تا دور خودمون میچرخیم ساعت میشه دوازده و صوبا هم با خستگی بیدار میشم همیشه.ماه مهر رو خیلی دوست دارم.هم سالگرد ازدواجمون هست و هم تولد دخترم.از اینکه نمیتونم این غول غذا و هله هوله رو مهار کنم خیلی از دست خودم خسته ام.تصمیم گرفتم هرچقد بشه روزه بگیرم.چون چهار پنج سال گذشته بخاطر مشکلاتی که داشتم روزه نگرفتم. هم قضای روزه میشه و هم جلوی پرخوریم گرفته میشه.اگه بشه!

+ دوران نوجوانی خیلی عادت به نوشتن داشتم البته نه به نوشتن حرفه ای عادت به نوشتن روزانه و خاطرات.سه چهار تا سررسید هم پر کردم ولی قبل از ازدواج همشون رو طی یک اقدام انتحاری سوزوندم!!! چون بنظرم خیلی چرند و بچه گونه بودن.اونموقع ها خیلی راحتتر هرچی تو دلم بود مینوشتم.الان نمیشه.باید حساب خیلی چیزا رو بکنیم.خیلی چیزا رو از ترس اینکه یه اشنایی اینجا رو بخونه نمیتونم بنویسم و این خیلی بده.

+مامان و بابام خیلی بی حوصله و دل مرده شدن بخاطر همین اتفاقات اخیر.خیلی براشون ناراحتم.هرسری که میرم اونجا غمشون رو میبینم بهم میریزم...

+ دلم حرف تازه میخواد.جدیدا هرجا میریم همه شاکی ان از روزگار.از مشکلات زیاد.گلایه هم خوبه آدم رو اروم میکنه ولی دلم حرفای خوب و امید بخش میخواد...البته تو بلاگستان اینجوری نیست.خوندن وب دوستان و شنیدن حرفاشون رو دوست دارم.

+من کلا خواب زیاد میبینم بخاطر ذهن آشفته ای که قبل از خواب رفتن دارم...یه ورژن بدش اینه که یهو با وحشت از خواب میپرم و فک میکنم برای بچه ها اتفاقی افتاده و ضربان قلبم میره رو هزار!چند بارتا حالا تکرار شده و اخرین بار دیشب تو خواب فک کردم دختر کوچیکم (که مدتهاست از شیر گرفتمش) رو چند ساعته شیر ندادم و از گرسنگی از حال رفته...و هراسون بغلش کردم و دور اتاق میچرخیدم...نمیدنم چیکار کنم که دیگه از این اتفاقا نیوفته.همسر محترم صبح فرمودن فک کنم حالت خیلی خرابه باید ببریمت یه روانپزشک نشونت بدیم!

+راستی عیدتون هم مبارک...

چند روزی میشه ننوشتم.یعنی حرف برای گفتن زیاد بود ولی فرصت نشد بنویسم.اوضاعمون خوبه و من شکر گذارم بخاطر این روزای خوب.یکشنبه اینده عقد خواهر همسر هست.امروز میخوام برم از ارایشگاه وقت بگیرم و رنگ و یه سری چیزای دیگه بخرم.واسه دخترا دو دست لباس سفید تورتوری خوشکل خریدیم و کلی ذوق دارن که اون روز بپوشن. موهام یه مشکلی دارن که باید برم حضورا به خانوم ارایشگر نشون بدم.روز عید نهار خونه بابا بزرگم بودیم و خوش گذشت.عصرشم چهارتایی چند ساعتی خوابیدیم.از دیروز تعطیلی اقای پدر شروع شده و من بی نهایت خوشحالم...

این چند وقت تا یه حرفی میزنه که ناراحت میشم سریع یا حداکثر تا یک ساعت بعدش معذرت خواهی میکنه و از دلم در میاره.این کارشو خیلی دوست دارم.منم سعی میکنم همینجوری باشم.اگه ناراحتش کردم سریع عذرخواهی میکنم و نمیذاریم ناراحتی و دلخوری مون ادامه دار بشه و کش بیاد.روزهای سختی رو گذروندیم تا به اینجا رسیدیم.دعواهای شدید نداشتیم ولی دلخوری ها زیاد بود,غم ها زیاد بود,ولی همه ی اینا میگذرن.و فقط یکم صبوری میخوان.البته ناگفته نماند پول داشتن هم خیلی مهمه!البته زیادش نه.در حد معمول. یه مدتی مشکلات مالی مون شدید شده بود همسر فکرو ذهنش درگیر بود و مسلما رو رابطه مون هم تاثیر منفی داشت.

اتاق بچه ها یه پنجره داره که پرده اش همیشه انداخته بود تاحالا.چد روزیه پرده رو جمع کردم و پنجره رو کامل باز کردم.کلی اتاق روشن شده...صبحا قشنگ آفتاب پهن میشه کف اتاق.عصرا و شبا هم یه نسیم خنکی میاد و میره.خیلی خوبه.دارم فک میکنم این تغییر خیلی کوچیک چقدرحالمو خوب کرد.و من چقدر از این تغییرات کوچیک میتونم انجام بدم....

تصمیم کاهش وزنم فعلا عملی نیست یعنی هنوز من اراده اش رو ندارم!!!خوردنم خیلی زیاد نیست ولی ریزه خواریهای جانبی زیاد دارم و این کارو خراب میکنه و صد البته عشق به هله هوله و چیزای شیرین!!!!حالا اونو موکول کردم برای مهر به بعد.این روزای اخر شهریور روزای شلوغیه و برنامه زیاد داریم.

خدااااااااایا به امید تووووو...


این روزا خوبم به لطف خدای مهربون.چندباری میخواستم بنویسم ناخوداگاه سرگرم خوندن نوشته های دیگران شدم و وقت گذشت.بچه ها نیستن و من تو خونه تنهام.نمیدونم چ مرضی یه که همش میخوایم جای دیگران باشیم.خودم بارها شده وقتی یکیو دیدم پیش خودم گفتم کاش من این شرایطو داشتم کاش من جای اون بودم.با اینکه میدونم همه چیز به قشنگی اون چیزی که ما از بیرون زندگی دیگران میبینیم نیست.ولی خوب آدمه دیگه.دلش همه چی میخواد.اینجا دوست دارم خودم باشم.همینی که هستم.نه اینکه تظاهر کنم به چیزایی که خودم دوس ندارم.برای اینکه بقیه خوششون بیاد.من یه زن معمولی ام.یه مادر و یه همسر.زندگی,ارومی دارم.دنبال پیشرفت تو زندگیم هستم.روشنفکر نیستم.چیزی که الان تو دنیای مجازی همه میخوان نشون بدن که هستن.اون کاری که چند روز پیش گفتم رو شروع کردم.از نظر روحی ارامش خیلی خوبی بهم میده.تصمیم دوم که مربوط به اضافه وزنمه هنوز کاری نکردم.دوس دارم موهامو مشکی کنم و کوتاااااااه.البته بعد از عقدی که در پیشه.

خداروشکر که هممون سالمیم.خداروشکر بخاطر همسر مهربونم.خداروشکر میکنم بخاطر بچه هایی که تموم دنیای منن.بچه هایی که با دیدنشون بوسیدنشون خواب رفتنشون بیدار شدنشون بازیهاشون دعواهاشون خنده ها و گریه هاشون لباس پوشیدناشون حموم کردنشون غذا خوردنشون و همه ی این کارای به ظاهر کوچیک و معمولیشون کلی ذوق میکنم!

خیلی وقتا دلتنگ میشم.خیلی چیزا رو دلم میخواد داشته باشم که نمیشه.گاهی عصبانی میشم.گاهی بغض میکنم و بعدش هم گریه...ولی اینا همش لحظه ای ان و میگذرن.دلم میخواد همیشه پر انرژی و خوب باشم.میخوام شکل ظاهریم رو بهتر کنم.میخوام اخلاقمو بهتر کنم.چند روزه که دارم به این چیزا فک میکنم...

امروز ١۵شهریوره و این یعنی اینکه نصف شهریور هم گذشت ومن اصلا نفهمیدم چ جوری! روزهام دارن با سرعت نور سپری میشن.البته آرام و یکنواخت.و من این یکنواختی رو دوست ندارم.ذهنم پریشونه.نمیدونم چرا و نمیتونم کنترلش رو بدست بگیرم.یه لحظه هایی بی دلیل دلشوره میگیرم.از یه حرف کوچیک.زندگیم خوبه. با آقای پدر خوبیم.گاهی از هم دلخور میشیم.ولی خیلی کوتاهه.

الان دیگه بعد چند سال تموم اخلاقای خوب و بد همدیگه رو میدونیم.واین خیلی کمک میکنه.

میخوام به یه ثبات روحی برسم.راه رسیدن بهش رو میدونم.فقط نمیدونم چ جوری و از کجا شروع کنم.دوتا هدف مهم الان تو ذهنمه که باید بهشون برسم.بعد ادامه ی راه.تو این چند روز چندتا متن عرفانی و اخلاقی رو خوندم که خیلی تاثیر داشت روم.بی تاب رسیدن به اون دوتا هدفم هستم.نمیخوام دوباره شکست بخورم.

فک کنم اگه اینجا روزشمار داشته باشم از اینکه چقد کارم پیشرفت داشته خیلی بهم انگیزه میده.یکیش برای سلامت جسممه و اون یکی برای سلامت روحم.از این وضع خودم وااااااااقعا خسته ام.نمیدونم از کی میخوام شروع کنم.ولی قطعا به هیچکس تو دنیای واقعی نخواهم گفت.چون از شکست خوردنم میترسم.به اقای پدر هم چیزی نمیگم.گرچه میدونم اگه به نتیجه برسم ایشون هم خیلی خیلی خوشحال خواهد شد.

+حالم یه جوریه.نه خوبه نه بد...

+خانواده ام همچنان درگیر اون مشکل هستن.

+به زودی میام و از تصمیم هام بیشتر میگم.هنوز خودمم گیجم!

+یکی از خواهرزاده هام بستری شده.خیلی دلتنگشم.از صبح همش به یادشم.

+دخترا روز به روز شیرین تر میشن.مخصوصا کوچیکه.دخترک کوچیک من یاد گرفته چ جوری حرف بزنه و با بقیه ارتباط برقرار کنه...با دخترک بزرگم همچنان کل کل داریم! ولی اونم دنیای خاص خودشو داره...

+امروز خبر بارداری یکی از دوستام رو شنیدم.بعد از سه سال انتظار.کلی براش ذوق کردم.داشتم فک میکردم اگه من بودم همون اول افسردگی میگرفتم! ولی ایشون تا همین الان هم خیلی شاداب بود و روحیه اش رو کامل حفظ کرده.خدایا شکرررررت.

سلام.صبح شنبه تون به خیر و شادی.امروز بچه ها رفتن خونه مامانم و من درغیاب اونا بعد از مدت ها pصبحونه نون و پنیر با گردو و پسته ی تازه چین خوردم و حسابی چسبید.بعد کارامو انجام دادم و بر خلاف همیشه کلی وقت اضافه آوردم! دیشب دختر کوچیکه خیلی زود خوابیدو از عصر دیگه چیزی نخورده بود.نصف شب از گرسنگی چنان جیغ میزد که بیا و ببین! کلی عذاب وجدان گرفتم...

اون مشکل همچنان پابرجاست و غم بزرگی رو دلم هست ازش.این روزها پر از حس نفرتم.هیچوقت از کسی یا چیزی اینقد نفرت نداشتم.برای خودمم عجیبه.متنفرم از مردای بی غیرت و بی مسیولیتی که فقط از مرد بودن اسمشو یدک میکشن.متنفرم از زنای خونه خراب کن!متنفرم از مردمی که فقط و فقط حرف میزنن و قضاوت میکنن.بدون اینکه بدونن طرف تو چ شرایطی زندگی میکرده.متنفرم از قانونی که همه ی حق رو به مرد میده و برای زن هیچ ارزشی قایل نیست!

متنفرم از اونایی که میگن زن باید شوهرش رو نگه داره تو اگه زن بودی شوهرتو حفظ میکردی!!!!

بنظر من اون مردی که زنش باید دایم مطابق نظر اون باشه و از خود بگذره و مواظبش باشه که یه وقت کج نره بهتره ولش کنی بره.این موندنی نیست.مرد اگه متعهد و انسان باشه خودش می مونه و نیازی به این کارا نیست!

این روزا پرم از حس نفرت...


 

امروز صبح خوبی نداشتم.از ۵بیدار شدم.صبحونه اقای پدر رو اماده کردم.ایشون خورد و رفت سرکار.بعد من دیگه نتونستم بخوابم.خیلی سردرد و حالت تهوع داشتم.دیگه خواب رفتم و هشت و نیم با بچه ها بیدار شدم.صبحونه شونو دادم.همین که گوشیمو برداشتم دیدم کلی پیام از خواهرم تو گروه خونوادگیمون اومده.خبرای بدی بود از زندگیش.همینجور اشکام شرشر میریخت.دستام یخ کرده بود.دیگه زنگ زدم با بقیه خواهرا رفتیم خونه مامانم.اونا هم خیلی ناراحت شدن.یک ساعتی حرف زدیم و بعد اومدم خونه.الانم گیج و منگم.حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.نمیدونم اخرش چی میشه.دعامون کنید...

میخوام بنویسم این روزا رو که یادم نره.که یه روزایی که حالم خوب نیست همش غر نزنم.نگم چرا همش اینجوری هستیم.که یادم نره زندگی معجونیه از روزهای خوب و بد...

یکشنبه شب بچه ها رو بردیم پارک کلی بهشون خوش گذشت.کلی گشتیم.توی یه هوای خنک که به جای شهریور بیشتر بوی پاییز میداد.دیروزم رفتیم روستای مادریم.خونه پدربزرگم.خیلی وقت بود نرفته بودیم.هوای خنک.درختای سرب فلک کشیده.اب روان.کلی خاطرات بچگیم زنده شد.ولی از سکوت و خلوتیش هم دلم گرفت.بیست سال پیش اینجا پر از هیاهو وسروصدای بچه ها بود.ولی الان همشون بزرگ شدن و رفتن دنبال سرنوشتشون و دیگه سال به ماه هم همبازیهای بچگیشون رو نمیبینن...

برای امروز هم برنامه هایی ریختیم البته من ریختم و مجبورش کردم که قبول کنه!فردا اخرین روز تعطیلیشه و دوباره باید بره سرکار.چیزی که بیشتر از همه چی حالمو خوب میکنه اینه که اقای پدر این روزا خیلی سرحال و پر انرژییهو از کسالت و خستگی خبری نیست.با هم کلی حرف زدیم.منم خوب اخلاقای بدی دارم.زودرنج وحساسم.زیاد غر میزنم.بعضی وقتا الکی گیر میدم.ایشون خیلی رو کارای بچه ها حساسه و میگه تو بی خیالی! من میگم وقتی صبح تا شب باهاشون باشی میفهمی که نمیشه همیشه همه چی اوکی باشه واین طبیعیه. میگه هردوتامون باید قبول کنیم که ایراداتی داریم و با هم رفعشون کنیم.جالبه که میگه وقتی میبینم تو ناراحتی منم حالم بد میشه ولی هیچی نمیگم.میگم خوب چرا؟؟؟؟ چرا نمیگی.چرا نمیای اینا رو بگی.چرا کاری نمیکنی که خوب شم.میگه منم دقیقا همین توقع رو از تو دارم!!!

بعضی وقتا فک میکنم روابطمون چقد پیچیده است.باید به همه چی فکر کنیم.همه رو در نظر بگیریم.مواظب همه چی باشیم.پیش بینی همه چی رو بکنیم.خسته هم نشیم!

دخترک بزرگم چشم نخوره بهتر شده.دیروز همش باهام همکاری کرد و خیلی حرف گوش کن شده.البته شایدم موقتی باشه.شایدم چون من باهاش بهتر رفتار کردم و بیشتر وقت گذاشتم...

مراسم عقدی که در پیش داشتیم بازم عقب افتاد.کلی حالم گرفته شد.افتاد اخرای شهریور.

از همه دوستانی که بی اجازه لینکشون کردم عذر میخوام.اگه دوست ندارید بگید.کم کم بقیه کسانی که میخونم رو هم لینک میکنم.


مثله ستاره در سایه سار صبح

پابه پای رفتن و نرفتن!

مثله ابر که میل بارش دارد

مثله گل که تشنه عطر افشانی ست

ماهم رها شده ایم!

که این خود اتفاق است!

آن لحظه ی سرزدن از خویش!



سلام به همگی.

صبح شنبه تون به خیر وشادی.

دیشب اقای همسر شیفت بودن و ما تنها بودیم.برای همین خیلی اشفته و بد خوابیدم.صبح زود هم که اومدن دخترا همزمان از خواب بیدار شدن!منم که خسته کلی عصبانی بودم.ولی بعدش دوباره منو کوچیکه خوابیدیم.یک ساعتی که خوابیدم دیگه اخلاقم خوب شد و پاشدم.البته کوچیکه تا الان که نزدیک ظهره همچنان خوابه...

بعد کارامو انجام دادم و اومدم اینجا.امیدوارم این هفته برامون هفته ی خوبی باشه.خوشحالم که داریم به تعطیلی های اقای پدر نزدیک میشیم....

یک هفته ای میشه خونه مامانم نرفتیم.امروز اگه بشه میخوام برم.

دختر کوچیکه یه عادتی داره که برام خیلی عجیب والبته شیرینه.وقتی که خوابش میاد میاد کنارم دراز میکشه صورتشو میچسبونه به صورتم بطوری که نفساش میخوره به صورتم...دستاشم میندازه دور گردنم.یا میگه دستتو دراز کن و سرشو میزاره رو دستم و میخوابه.بعد هی جابجا میشه و تکون میخوره...تاخواب بره....

وقتی اینکارو میکنه یاد بچگی های خودم میافتم که چقد عاشق اغوش مامانم بودم و چقد بهش وابسته بودم.یعنی از بوی عطر تنش اروم میگرفتم.الان فک میکنم دخترم هم همین حس رو داره.

البته این مال موقعی بود که خیلی کوچیک بودم.الان خوبیم با مامانم ولی دیگه اونقد احساساتی نیستیم.کلا من اصلا اهل ابراز احساسات به خونواده ام نیستم و از بیرون بنظر ادم خشکی میام!

١/این روزها بی حوصله و کسلم.میدونم که یه مقداریش به رفتارهای همسر برمیگرده وبهش هم گفتم...

٢/بعضی وبلاگای زن و شوهر ها رو میخونم که همش دارن از هم تعریف میکنن وهمش قربون صدقه.تعجب میکنم.همه تو زندگیشون یه مشکلاتی دارن.شایدم اینا مثبت,نگاه میکنن به,همه,چیز و فقط چیزای خوب,زندگیشون رو مینویسن.شایدم واقعا مشکلی تو زندگیشون ندارن!

٣/ بعضی روزا دخترا بیدارن و وقتی من مشغولم یا حواسم نیست یهو نگاه میکنم میبینم یه گوشه ای افتادن و خیلی معصومانه غرق خوابن!

عاشق این لحظه هام...

۴/امروز تصمیم گرفتم یه غذایی که قبلا بهش فک کرده بودم درست کنم برای نهار.کلی زحمت هم کشیدم ولی بخاطر یک اشتباه در نهایت یه چیز مزخرف شد!

اقای پدر که گرسنه هم بود خیلی, چیزی نخورد.بعدشم با ناراحتی از خونه رفت بیرون... بار اولم نیست.هروقت حالم خوب نباشه اصلا تمرکز نمیکنم رو غذا و چیز جالبی نمیشه در نهایت.دوست دارم یه جوری از دلش در بیارم.

۵/بعد از رفتن اقای پدر کلی اشک ریختم و خالی شدم از بغض.نهار کلا بهانه بود!

۶/بچه ها در این فاصله خونه رو تبدیل به ویرانه کردن و کلی اتیش سوزوندن و منم هیچی بهشون,نگفتم. بعد که اروم شدم با هم همه جا رو تمیز کردیم.

٧/اینجا احساس امنیت نمیکنم و نمیتونم خیلی چیزا رو بگم...با اینکه چیز خاصی نمینویسم ولی اصلا دوست ندارم هیچ اشنایی اینجا رو بخونه. ..شما با این احساستون چیکار میکنید؟

٨/تلفن رو از پریز کشیدم و آیفون رو خاموش کردم.کلاحوصله هیچکس رو ندارم.

٩/از مردایی که به زنشون خیانت میکنن و با وجود داشتن همسر میرن سراغ یکی دیگه متنفرررررررررم و ایضا از خانوم هایی که این رابطه ها رو قبول میکنن...آخه اقای محترم اگه مشکل یا کمبودی داری به زنت بگو صحبت کن همه ی راهها رو برو اگه حل نشد ازش جدا شو بعد برو هرکاری میخوای بکن.اخیرا وبلاگ هایی با این موضوع زیاد شده و من چون با خوندنشون حرص,میخوردم دیگه ازشون پرهیز میکنم...

١٠/دیگه همین...




ذهنم اشفته است.فکرای زیادی تو سرم ووول میخوره که نمیتونم بهشون نظم بدم و بیارمشون رو کاغذ!اقای پدر شیفت عصره و احتمالا تا اخرشب تنهاییم.برنامه ای هم برای امروز ندارم.دخترک پیشنهاد داده کیک بپزیم ولی اصلا حالشو ندارم.هر ٣تامون تقریبا سرماخورده ایم.

الان که کلی نوشتم و پاک کردم فهمیدم که حوصله ی نوشتن هم ندارم!دوست دارم یه کار جدید بکنم که حالمو خوب کنه.یا حداقل امروز که خونه ام کارهای عقب مونده مو انجام بدم...

کمی وبگردی میکنم ولی هیچ چیز جالب و جدیدی چشممو نگرفته.

عصرای طولانی تابستون رو دوس ندارم.مخصوصا اگه به تنهایی بگذره.امروز به اقای پدر گله کردم از کم توجهیش...گفت اشتباه میکنی اینجوری نیست!فقط فکرم مشغوله و خسته ام!

گرچه این روزا خوبیم.همه چی ارومه.اوضاع مالی بهتره.ولی من انرژی ندارم.دلم توجه بیشتر میخواد.دلم هیجان میخواد.کاشکی الان که بچه ها خوابن منم میتونستم بخوابم.یه خواب طولانی تا تاریک شدن هوا.ولی خبری از خواب نیست.از این حجم بی حوصلگی وکسالت کلافه ام. فک میکنم چرا نباید از همین چیزای کوچیک دوروبرمون لذت ببریم؟و همش با فکر ارزوهای بزرگ نشدنی روزهای عمرمون رو بدیم به فنا؟شاید با کارای کوچیک بتونم امروز رو تبدیل به یه روز خوب برای خودم و بچه ها بکنم. شاید یهکیک بپزم بعد با بچه ها با دوچرخه و توپ و اسباب بازی بریم تو حیاط و از زندگی لذت ببریم! شاید!

+بعدا نوشت:دیروز عصر یکی از خواهرا اتفاقی اومد خونمون و بعد زنگ زدیم اون یکی هم اومد  وبا کمک بچه ها کیک پختیم.شام هم موندن و اخرشب رفتن! و روز خوبی شد برام ...