طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

سلام.حالم بهتره.به این نتیجه رسیدم وقتی میگم ناامیدم یعنی تو شرایطی هستم که نمیتونم تغییرش بدم و از این شرایط راضی نیستم.یعنی یه چیزایی هست که اذیتم میکنه و از پسشون بر نمیام.یعنی یه نفر که باید حالمو بهتر کنه ,نمیکنه و یا شایدم نمیتونه.شایدم خودم نمیذارم.فقط همین.یعنی در اصل اونموقع هم که میگم یا مینویسم اینو , بازم زندگی مو دوست دارم و امیدوارم به اینده و به اتفاق های خوبی که توی راهند.امیدوارم به مهربونی و لطف و توجه خداوند...

خواب دنیای عجیبیه.یه جورایی مثه مردنه.همیشه دوست داشتم در مورداینکه تو خواب چ اتفاقاتی تو ذهن وروح می افته بیشتر بدونم.خیلی جالبه من وقتی خواب بد و کابوس میبینم آخراش قشنگ متوجه میشم که خوابم و یه چیزی تو ضمیر ناخوداگاهم میگه بیدار شو داری خواب بد میبینی و بعد بیدار میشم.چندبار تا حالا این اتفاق برام افتاده.اما همیشه اینجوری نیست و در مورد یه اتفاقاتی تو گذشته بعضی وقتا خواب میبینم اون چیزی که ازش میترسیدم داره اتفاق می افته توسط یه فرد رقت انگیز که نقش اول کابوس هامه و رازم برملا شده...قابل توصیف نیست اون لحظه ای که چشمامو باز میکنم و میبینم همه چیز یه خواب بوده و من کنار همسر تو خونه خودم تو ارامش هستم.قابل توصیف نیست اون لحظه پرت شدن از یه خواب وحشتناک به بیداری.تقریبا هرچندوقت یکبار این اتفاق برای من می افته.ممنونم مهربونم.اینجوری بهم یاداوری میکنی که هستی.ممنون که رازمو پیش خودت نگه داشتی و هوامو داری.

دوست صمیمی دبیرستانم یه دختر سفید و نمکین و البته پولدار و مهربون بود که نمیدونم چرا با من که یه دختر معمولی بودم دوست شده بود.روزهای خیلی خوبی باهم داشتیم ولی بعد از مدرسه دیگه ارتباطمون کم شد و الان خیلی وقته ازش خبر ندارم.چندوقت پیش تو یه سررسید قدیمی شماره خونشون رو پیدا کردم.ولی دودلم که زنگ بزنم یا نه.نمیدونم اصلا منو یادش هست یا نه؟خیلی دلم میخواد ببینمش و بدونم حالا چیکار میکنه.همینطور دوست صمیمی دوران راهنمایی م که پونزده ساله ازش بیخبرم.

+دخترک دلش برف میخواد.میگه کی برف میاد میگم وقتی هوا خیلی سرد بشه.میگه خوب الانم خیلی سرده دیگه پس چرا نمیاد؟! خداجون میشه یه کم برف و بارون بفرستی به این شهر کویری بخاطر دل کوچیک دخترک برف ندیده ی ما؟

+رژیمم به فنا رفت! یادم باشه  ایندفعه اگه خواستم دوباره شروع کنم به هیچکس حتی آقای میم و مامانم هم نگم.

1/دیروز توی یه گروه اشپزی بعضی ها نوشتن خانما کم کم شروع کنین به گذاشتن ایده های جالب برای شب یلدا!!!حالا کو تا شب یلدا؟چهل روز دیگه؟واقعا این موضوع اینقد مهمه؟حالا دورهمی و جمع شدن و گپ و گفتگو ابدا بد نیستا و این رسم اگه تجملات توش نباشه خیلی هم خوبه ولی اینکه بعضی از خانوما خودشونو میکشن تا یه کارایی بکنن که بره تو چشم خواهر شوهر و مادرشوهر و فامیل و همه به به چه چه کنن اصلا جالب نیست.چشم و هم چشمی آخرش این ملت رو از پا در میاره!

2/خیلی دلم میخواد یه روز بچه ها رو ببرم خونه مامانم و با اقای میم بریم یه جای دوووور.بدون دغدغه بگردیم برگردیم و از این هوا لذت ببریم.تا شب.ولی نمیشه! نه میم جان وقت اینکار رو داره و نه من دلم میاد بچه ها رو نبرم با خودم!کاش میشد.

3/دخترک کوچیکم شبا ک میرم کنارشون تا خواب برن سرشو میذاره رو دستم وصورتشو میچسبونه به صورتم. وابدا نمیذاره خواهرش کنار من بخوابه! و با قلدر بازی حتی نمیذاره بغلش کنم.و دخترک مظلوم من کمی اونورتر از ما میخوابه.و ظاهرا ناراحتی شون نمیده.تنها کاری که میتونم بکنم اینه که بلند براشون قصه بخونم و از گوشه کنار اون یکی رو نوازش کنم...

4/یک خانوم جوانی از اشناها حین یه عمله جراحی خارج کردن صفرا طی یه اتفاقاتی سم تو بدنش پخش میشه.و بیشتر اعضای بدنش از کار میافتن.وقتی دیدمش به این فک میکردم که تا چند روز پیش اونم داشته زندگی عادی ش رو میکرده و مطمینا اصلا به فکرشم نمیرسیده به این حال و روز بیفته.ماها از یه لحظه بعدمون هم خبر نداریم و نمیدونیم خدا تو سرنوشتمون برامون چی خواسته.

5/آقای میم داره یه جایی رو درست میکنه که من معتقدم خرج الکیه و میتونیم با پولش کارای واجب تری بکنیم.ولی ایشون کلی دلیل اورده که نه اینکار درست و عاقبتیه.این روزا که این کار جدی تر شده با اینکه ته دلم راضی نیستم ولی چیزی نگفتم که بحثی نشه.یعنی یه جورایی کوتاه اومدم. حوصله بحث و ناراحتی ندارم و دوست دارم فضای خونه آروم باشه.نمیدونم این کوتاه اومدنم خوبه یا بد.

6/مطمینا شما هم معتقدین این جوایز بانک ها همش خالی بندیه یا میدنشون به فامیلا واشناهای خودشون.منم همین اعتقاد و داشتم.تا اینکه یکی از فامیلا برنده شده تو بانک اونم بیشتر از پنجاه میلیون! ای بترکی شانس.حالا لابد همه دارن با خودشون فک میکنن این بنده خدا میخواد چیکار کنه با اینهمه پول!

7/نگرانی برای اتفاقاتی که هنوز نیفتاده خیلی کار بیخوده.ومن استاد این کارم.توکل ندارم.البته چند وقتیه به خودم میگم.بی خیال.فقط به فکر امروز باش. اون اتفاق موقعش که رسید بهش فک کن.الان ولش کن!

8/امروز هوا خیلی سردتر شده.موج جدید سرماخوردگی ها تو راهه.خدایا فرزندان مارا از بیماری های این فصل مصون بدار.آخه ما اصلا تفاهم نداریم تو این زمینه با هم.جناب میم بچه ها که سرما میخورن خیلی سخت میگیره و من خیلی آسون و چلنج (!)داریم.

9/شبا اینقد طولانی شدن که ادم به همه کاراش میرسه و تازه وقت اضافه هم میاره.خداروشکر خواب بچه ها منظم شده و منم دیگه شبا طولانی تر و مفید تر میخوابم.و اشفتگی هام کمتر شده.

10/مهدی اخوان ثالث میگه،

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.

باغ بی برگی،

روز و شب تنهاست،


با سکوت پاکِ غمناکش.

سازِ او باران، سرودش باد.

جامه اش شولای عریانی‌ست.

ورجز،اینش جامه ای باید .


بافته بس شعله ی زر تار پودش باد 

گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .

باغبان و رهگذران نیست .

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست


گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،

ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .

پادشاه فصلها ، پائیز ....

هوا ابریه و من عاشق این حال و هوایه روزهای ابری و بارونیم. شرایطم زیاد تغییری نکرده ولی حالم بهتره شکر خدا.واقعا باداشتن فرزند,آدم نمیتونه مدت زیادی دپرس و غمگین بمونه.اصن بچه ها خود خود زندگی ان! امروز باز هم صحبت مسافرت شد.اقای میم میگه خودمم خیلی دلم میخواد ولی الان هوا سرده بخاطر بچه ها و اونموقع که ما میخوایم بریم دوروبر اربعینه و مشهد حسابی شلوغ.اگه بشه دیرتر تو یه فرصت بهتر بریم.بهش میگم حال دلم خوب نیست وبه این سفر احتیاج دارم.دودلم.فعلا پادرهوا ایم تا ببینیم چی میشه.

+از دیروزکل آرشیو یه وب رو خوندم تا امروز.جالب بود برام مثه یه رمان بلند.جاهایی که از بیماری مادر و بعد مرگش نوشته بود تپش قلب گرفتم و خیلی حالم بد شد...قسمت های بیماری مادرش خیلی تکان دهنده است اگه شما هم مثه من,خدای نکرده تو نزدیکانتون عزیزی مبتلا به سرطان رو داشته باشید.اسم وبش (زندگی زیر پوست من) هستش ولی دوسالی هست که دیگه نمی نویسه...

+قاصد روزان ابر ی , داروگ,  کی میرسد باران؟؟؟

خ/و/ب/ن/ی/س/ت/م.علتش رو هم نمیدونم.بغض هم ندارم.نفرت هم ندارم.خالیه خالی ام.امروز بدون هیچ حسی بیدار شدم.به بچه ها صبحونه دادم بردمشون حمام و نهار گذاشتم.بدون هیچ حسی.این روزمرگی و تکرار داره منو نابود میکنه.از خودم بدم میاد!

بعد یک هفته هنوزم حس نوشتن ندارم.ولی مینویسم که زیاد فاصله  نیفته.آقای میم شیفت شبن.بچه ها خوابن.و من تنهام.دیروز و امروز خونه مامانم بودیم با خواهرا و عروس جان.خوب بود.ولی من همش تو جمع خواهر و برادری استرس اینو دارم که حرفی پیش نیاد,کسی از کسی ناراحت نشه,کسی دلگیر نشه از چیزی و...مخصوصا وقتی تو جمع یکی دونفر بی حوصله و بی اعصاب هم داشته باشیم! مسخره اس.کاش میتونستم بی خیال باشم.نسبت به همه چیز.و فقط خوش بگذرونم!

١/همه جا بهم ریخته و آشفته اس. تو آشپزخونه کلی ظرف.اتاق بچه ها که دیگه جای پاگذاشتن نیست.اگه تو حالت عادی بودم پامیشدم ,جمع و جوری میکردم و بعد میخوابیدم.ولی الان نه.نمیشه.خسته و گرفته ام.فردا هم کلی کار دارم.ولی بااین دیر خوابیدن فردا صبح زود بیدارشدنم منتفیه.داشتم فک میکردم اگه یه روزی نباشم سر این خونه زندگی و بچه ها چی میاد؟یعنی چی میشه بعدش؟یکم ترس داره وقتی میبینی این دو نفر از هرنظر وابسته به توعن .باید باشی.باید پاشی و ادامه بدی و خسته نشی.ونمیدونم این خوبه یا بد.

٢/فردا شنبه است و من مثه همیشه یه لیست از کارایی رو که باید انجام بشه رو تو ذهنم میارم.کارایی که بعضیاشون خیلی وقته تو لیستن ولی به سرانجام نمیرسن!چون باید آقای میم هم بخوان و اوکی بدن! و من فقط حرص میخورم از اینکه مدام یه کاری رو باید به ایشون تکرار کرد تا بالاخره به انجام برسه.ناراحتم که چرا اینقد وابسته ام به آقای میم و چرا مستقل نشدم که حداقل بعضی کارای بیرون از خونه رو خودم بعهده بگیرم و کاری رو بکنم که دوست دارم.ودلم میخواد.

٣/چندتا مطلب در مورد کودک آزاری خوندم.و عکس دیدم.خییییلی حالمو بد کرد.تو اکثر موارد این ازارها از طرف والدینی به بچه ها وارد میشه که اعتیاد دارن.وااقعا در عجبم از این مادرا.آخه یه مادر باید کلا سرچشمه ی احساسش خشکیده باشه تا بتونه ببینه همچین بلاهایی سر بچه اش میاد یا خودش همچین کاری بکنه!

۴/یه بنده خدایی که از قضا خیلی هم پولدار و سرشناس هستن میگفت برای یه کاری رفتن دانشگاه سابقشون.همه از دم بسیج شدن که کار ایشون زودتر انجام بشه و رییس دانشکده شخصا کارشون رو بعهده گرفته!!! اونوقت اگه مثلا من نوعی بخوام برم دنبال کارای مدرکم باید چندروز وقت بذارم و بدووم آقایون رو از اینور اونور پیدا کنم بیارم تو اتاقشون...بعد بشینم چای خوردنشون در کمال ارامش رو تماشا کنم....بعد تلفن هاشون و خوش و بش ها بااهل و عیال و همکاران و ...(دیدم که میگم) بعد اگه آخروقت و وقت نماز و وقت نهارشون فرا نرسیده باشه به کار منم رسیدگی کنن!این احترام به پول دارها که همه جا و همه گیره واین افراد در همه جا مقدم ان بر بقیه! خیلی حال بهم زنه بنظرم...

۵/اینکه یه اهنگ قدیمی که ده پونزده سال پیش گوش,میدادی و واو به واوش رو حفظ بودی رو دوباره پیداش کنی و گوش بدی خیلی لذت بخش و نوستالژیکه!

ترانه ی من بهارم تو زمین, اعتمادی و مثه یخ بستن یک موج,کریمی رو امشب بعدسالها دوباره گوش دادم.

+شب و روزتون به خیر و شادی.سخت نگیرید زندگی رو .سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت گیر!



سلام.صبح اولین روز هفته تون به خیر و شادی.بهتره بگم صبح شنبه اول آبان ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنجتون رو شاد و سرحال باشید که دیگه هیچوقت دوباره نخواهد آمد و تکرار نخواهد شد!

تا چند سال پیش سی سالگی برام سن پختگی و بلوغ فکری بود و کسانی که به این سن رسیده بودن بنظرم دیگه به ثبات فکری و روحی رسیده بودن,اما حالا که خودم دارم بهش نزدیک میشم دیگه زیاد رو نظریه اصرار ندارم...صدالبته که پختگی و کسب تجربه های گوناگون هست وآدم دیگه تو این سن کارای بچگونه و عجیب غریب انجام نمیده و ریسک پذیریش هم کمتر میشه و بیشتر دنبال آرامشه..

پنج شنبه شب با آقای میم صحبت کردیم و ریشه ای مشکلات بررسی شد! نتیجه اش هم رفع کدورت ها بود.شیرینی آشتی کنون هم این بود که مودم دوباره وصل شد! فک نکنم هیچکی به اندازه ما اینقد قهر واشتی داشته باشه.البته قهری وجود نداره ما با هم حرف میزنیم غذا میخوریم و بیرون میریم فقط با دلخوری!!!

بهرحال زندگی درجریانه همیشه.

امروز صبح زود که رفتم بیرون دیدم هوا چقدر عااااااااالیه.چقد خنک و دلپذیر.ولی من همیشه این فرصتا رو از دست میدم و خیلی کم صبح زود میام بیرون...

دیشب مامانم ایناجایی بودن دخترک هم باهاشون بود.وقت رسوندنش ایشون باز هم میخواست باهاشون بره و چون خودمون میخواستیم بریم بیرون از مامانم اینا خواستم برن و بهش نه گفتم.دخترک چنان قشقرقی راه انداخت بیا و ببین! شروع کرد به جیغ و گریه و خودشو انداخت زمین...منم ریلکس اوردمش تو راهرو و خودم اومدم تو.یه خورده گریه کرد و وقتی دید من توجهی نمیکنم اومد داخل.بازم رفت تو اتاقش و ادامه.بی توجهی کردم و گفتم هروقت اروم شدی بیا حرف بزنیم.پنج دیقه نشد که اروم شد و اومد بیرون و با صحبت قانعش کردم...روش خوبی بود.فقط باید تحمل جیغ های بچه رو داشته باشید به مدت پنج دقیقه.مسلما اگه شخص دلسوزی(!) اونجا بود یا اگه من عصبانی میشدم یا اگه بیرون از خونه بودیم به این زودیا اروم نمیشد.اینم تجربه خوبی بود برام.چون خیلی از کارای بچه ها برای جلب توجه و دلسوزی بزرگتراست.

+زندگی کردن بدون امید وهدف خیلی سخته.مثه مردن می مونه.ادم انگیزه ای برای ادامه نداره.دیدم که میگم! کاش خدا چراغ امید رو تو دل خواهرم روشن کنه...

+عادت به صبح زود بیدار شدن ندارم.احتمالا بعد این پست دوباره برم بخوابم! تابچه ها خوابن.

روزتون خوش...

بعدا نوشت:حال خوبم بخاطر مهربونیای توعه.خوشحالم که دارمت.خوشحالم که هستی.مینویسم که یادم

نره و ناشکری نکنم.خدایا ممنونتم که با اون گذشته ی مزخرف بازم به حال خودم رهام نکردی...ممنونتم...