طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

1.دوباره صحبت زلزله شد.آدمی نیستم که بخوام بترسم و فکرای الکی بکنم.فقط بعضی وقتا به این فکر میکنم اگه خدایی نکرده یکی از همین شبایی که من تنهام این اتفاق بیافته چیکار باید بکنم؟ بچه ها چی میشن؟عایا میتونم سریع جفتشون رو بغل کنم و ببرم یه جای امن؟حالا اینم در نظر داشته باشین که شبایی که میم نیست در حیاط و در ورودی اصلی خونه را بالا و پایین قفل میکنیم و هیچ راه ارتباطی به بیرون نداریم.خخخ.حالا انشاالله که بلا به دوره و اتفاقی نمی افته.

2.فردا شب منزل خواهر جناب میم دعوت هستیم.دقیق یادم نیست ولی فک کنم این اولین یلدایی باشه که در جوار خانواده شوهر هستیم.معمولا خونه مامانم بودیم با خواهرها.کلی برنامه داشتیم که بر باد رفت.خخخ.البته اونا برنامشون سرجاشه.منتها بدون من.حالا اینجا هم احتمالا خوش بگذره.ناراحت نیستم.از بعضی جهات تازه بهترم شد.

3.بعضیا صحبت یلدا که میشه میگن اینم یه شب مثه شبای دیگه و چ فرقی میکنه و از این حرفا.درسته فرقی نمیکنه ولی یه بهانه است برای دور هم جمع شدن.برای صحبت و شادمانی.برای داشتن لحظه های خوب.چرا این فرصت ها رو از خودمون دریغ کنیم؟

فقط چیزی که ناراحت کننده است این بریز و بپاش ها و چشم و هم چشمی هاییه که خیلی زیاد دیده میشه.هرکاری میکنیم که چشم بقیه رو در بیاریم.از همه چیز و همه کارمون عکس میگیریم که سریع بفرستیم برای دیگران.بابا بی خیال.خودتون باشید.راحت باشید.سخت نگیرید.مهم دور هم جمع شدنه.نکته غم انگیز دیگه پدر و مادرهایی هستن که تنها می مونن و کسی بهشون سر نمیزنه یا بچه هایی که جایی رو ندارن که برن و یا پدرهایی که دستشون خالیه...

4.امشب میم یه کاری کرد که یه جورایی سوپرایز شدم.بهش گفتم و ازش تشکر کردم.بنظرم بعضی از رفتارهامون نسبت به سالهای اول خیلی تغییر کرده.یه جورایی بزرگتر شدیم.درست نیست که میگن یه ادم سی ساله یا چهل ساله رو دیگه نمیشه تغییر داد.

5.ساعت هایی از دیروز رو حالم بد بود به شدت.کلافه بودم از بلاتکلیفی.دستم به هیچ کاری نمی رفت.هنوز هم کم و بیش ادامه داره فقط سعی میکنم بهش بها ندم.قسمت غم انگیزش اینه که وقتی از لحاظ روحی اینجوری میشم خوردنم به طرز مسخره ای زیاد میشه.تقریبا بیشتر قول و قرار هایی که با خودم گذاشته بودم به فنا رفت.حالا باید به فکر یه شروع دوباره باشم.

بعد نهار با احساس خستگی بالشت و پتو برداشتم و بغل بخاری زیر پتو خوابیدم و به دخترا تاکید کردم که برای هیچ کاری منو بیدار نکنن.امروز حرف گوش کن شدن و من تا چهارونیم خوابیدم.وقتی بیدار شدم حس گیجی داشتم و نمیدونستم صبحه یا شب.هوا ابری و همه جا تاریک بود.چراغ رو هم روشن نکرده بودن.فقط پویا روشن بود و تازه برا خودشون چای ریختن و با بیسکوییت خوردن و دسشویی رفتن و مسواک زدن و کلی بهم ریختن!

پا شدم و چون گرسنه بودم نودل گذاشتم تو آب جوش و اماده شد و با دلتنگی خوردیم.میگم دلتنگی.چون نمیدونم چمه.میم نیست و هوا هم ابری و گرفته است.

دو سه روزه به مامانم زنگ نزدم.منی که هر روز باهاش صحبت میکنم.میدونم الانم زنگ بزنم میگه کجایین و چرا نمیایین اینجا و بیایین و من حالشو ندارم برم!

دیروز میم از صبح زود رفت تاغروب.خرید هم داشتیم ولی میدونستم بیاد خسته است.چون شیفت شب بود و دوباره آخرشب باید میرفت.غروب قبل اومدنش زنگ زد که بچه ها رو بذاریم خونه مامان که دوتایی با هم بریم بیرون.رفتیم یه گشتی زدیم تو خیابونا و بعدش کفش خرید واسه خودش و بعدشم خریدای من و بعد هم با رفتیم دنبال بچه ها و اومدیم خونه.بهش گفتم که چقد حالم خوب شد با اینکارش.با اینکه خسته هم بود...

دیروز و امروز اینجا هوا ابری و گاهی هم بارانی بود.من ولی دلم دریا رو میخواد؛ ساحل جنوب رو میخواد؛ قدم زدن و دویدن و بادبادک بازی و دوچرخه سواری تو ساحل.نشستن روی شن ها و تماشای غروب نارنجی خورشید.من دلم سفر میخواد؛ آآآخ که الان برای من این آرزو چقدر دوره و دست نیافتنی!!!

1/ امشب بعد خوابیدن میم و بچه ها گوشیمو برداشتم و اومدم کنار دخملا خوابیدم که نورش میم رو اذیت نکنه و شروع کردم به وبگردی بعد مدت ها.راستش با خوندن وب های مختلف باز هم این حس بر من مستولی شد که نوشتن رو بزار کنار و وب بدرد نخوری داری و حرفات خیلی عامیانه است و از اینجور صحبتا.جدی میگما.واقعا این احساس رو دارم.شایدم از خودم توقع کاری رو دارم که تواناییش رو ندارم.البته گاهی هم فک میکنم که خوب، من یک زن معمولی هستم با یک زندگی معمولی تر و اینجا خودم هستم و نتیجه همه اینا میشه همین چیزی که می نویسم و نباید انتظارات بیخودی از خودم داشته باشم! و آخرش بازم به این نتیجه میرسم که راحت باش.سخت نگیر.اینجا تو برای خودت مینویسی.تو یه آدم متفاوت هستی با افکار متفاوت، چرا میخوای سعی کنی شبیه دیگران باشی؟!!!

2/ شبهایی که میم شیفت عصره معمولا وقتی میرسه خونه بچه ها خوابن و بعضی وقتا میشینیم فیلم یا مستند میبینیم.امشب ولی دخملا بیدار بودن و در حین دیدن مستند انقد صحبت کردن و سوال پرسیدن و شلوغ کاری کردن که دیگه بی خیالش شدیم! اصن چه معنی داره بچه تا دیروقت بمونه؟ هان؟

3/ پست قبل رو میخواستم جرح و تعدیلش کنم که نشد.منم دیگه پیگیرش نشدم.بعضی جاهاش رو که احساس بدی بهم میداد رو میخواستم حذف کنم.راستش از اینکه فک کنم یه جایی دارم از خودم تعریف میکنم و یا پز میدم  و یا تظاهر به چیزی میکنم بدم میاد.در این حد !

4/ میم باید برای یه کاری پنج صبح بیدار شه و چون خیلی خسته بود به من تاکید کرده که حواسم باشه که خواب نمونم.انقدر تاکید کرده که الان دیگه میترسم بخوابم و خواب بمونیم.فک کنم تا پنج بیدار بمونم عاقلانه تر باشه.آخه الان نزدیک سه بامداده دیگه.فقط خستگی فردا رو نمیدونم چیکار کنم.آخه خودمم کلی کار دارم و عصر هم باید بریم تولد.خدایا به امید تو!

اول سلام؛ به علت نقص فنی یه مدتی نبودم و حالا دوباره برگشتم و نوشتن آغاز شد.روزگار همچنان میگذره با همه خوبی ها و بدیها.تو این بیست روز بارها و بارها تو ذهنم پست نوشتم که در نهایت هیچکدوم ارسال نشد.حالا دیگه همه رو می سپارم به فراموشی و برای امروز و روزهای آینده می نویسم.

دوم:اون پستی که در مورد بچه ها میخواستم بنویسم رو شروع کردم ولی اون چیزی نشد که میخواستم.یعنی راستش اتفاقات اون موقعی که می افتن جالبن و بعدا دیگه سخته نوشتنشون واینکه خیلی چیزا برای من که مامانشونم جالب وهیجان انگیزه و شاید برای بقیه چیز جالب و مهمی نباشه.و باز هم اینکه موقع نوشتن مجبور بودم برای روشن شدن مطلب کلی چیزهای دیگه رو هم توضیح بدم.خلاصه اش اینکه فعلا بی خیال این موضوع شدم.

سوم:کتاب 'نامه به کودکی که هرگز زاده نشد' رو امروز تموم کردم.با اینکه بعضی قسمتهاش رو قبول نداشتم ولی در کل کتاب جالب و خوبی بود.یه جورایی آدم رو می بره تو فکر.

چهارم:همون روند صعودی و نزولی بودن حالم همچنان ادامه داره.یه روزهایی خوب و سرحال و یه روزایی غمگین و بی حوصله.البته انصافا کفگیر دومی به اولی میچربه.علی رغم اینکه تو این مدت برنامه های خوبی برای شخص شخیص خودم داشتم.

پنجم:فیلمای زیادی دیدم.ویلایی ها و نفس رو دوست داشتم.گس و لاک قرمز هم با اینکه کمی تلخ بودن ارزش یکبار دیدن رو داشتن.فیلمایی مثه نهنگ عنبر و سالوادر و سلام بمبی و آلبالو و گشت ارشاد علی رغم پرفروش بودن هیچوقت من رو وادار به دنبال کردن و دیدن نکردن و حوصله ام سررفته و خسته کننده بودن برام.اینکه چرا اینقد این تیپ فیلم ها فروش بالایی دارن برام جای سواله.شاید به این دلیل که مردم ما دنبال شادی و خندیدن و فراموش کردن غم هاشون هستن.حتی برای یک ساعت هم که شده.شادی و خنده چیزی یه که کم داریم این روزها.

پنجم:برای خیلی ها دوری از فضای مجازی شاید نسخه خوبی باشه ولی برای من نبود.با اینکه من کلا قطع ارتباط نکرده بودم و فقط کمرنگ شده بودم.فضای مجازی قسمت جذاب و مهمی از زندگی امروزه و نمیشه انکارش کرد.به شرطی که شورش رو در نیاریم.

ششم:میم درگیر کاریه که از نظر من غیر ضروری بود و از نظر خودش ضروری.خیلی کم میبینیمش.در واقع یا سرکار هستش یا دنبال اون یکی کار.فقط منتظرم که زود تموم بشه.کلافه شدم از این وضعیت.غر بزنم هم متهم میشم به درک نکردن.همه کارامون رو زمین مونده.چندوقت پیش تجربه بدی رو پشت سر گذاشتیم که یه جورایی یه تلنگر شد واسمون.روز بعدش نشستیم به صحبت کردن و تصمیمات مهم و خوبی گرفته شد.بایدهایی رو برای خودمون گذاشتیم.ولی الان با این شرایط کاری میم ...

هفتم:التهابم؛ التهاب عطش تند زمینم، باورم کن، من نه آسمونی هستم و نه اهل این زمینم!



*همیشه به این فک میکنم که آدمایی که تنهان و کسی رو ندارن چه جوری روزگار میگذرونن.شایدکم کم عادت میکنن به تنهایی.به سکوت.به نگفتن.اینکه ادم همدم و هم صحبت و سنگ صبور نداشته باشه سخته.خیلی وقتا میتونیم برای همدیگه هم صحبت و سنگ صبور باشیم و دریغ میکنیم.خود من ادمهایی دوروبرم هستن که میدونم تنهان.ولی تا حالا نشده برم جلو و شنونده باشم و اون آدم دلش گرم بشه به وجود من.دوری میکنیم از گفتن حرف دلمون.می ترسیم و ترجیح میدیم تو تنهایی مون بمونیم.دلم میخواد بهش بگم حالا که ما دوروبری هات آدمای بدرد بخوری نیستیم کاشکی یه وب یا صفحه یا یه جایی رو داشته باشی که اونجا حرفاتو بزنی وخالی شی.

**میم و از صبح که رفته سرکار تا الان که نزدیک هشت شبه ندیدمش.دیشب یه سر به مامان و باباش زدیم و امروز تا عصر هم من و بچه ها خونه مامانم بودیم.امروز همش احساس خستگی داشتم و بی انرژی بودم.هوا خیلی سرد شده و منه گرمایی حسابی لرز کردم امروز.در کل روز دلگیری بود برام.

*** آرزو کن واسه فردا، اگه امروزتو چیدن، آرزوهاتو بغل کن، آرزوهات همه چیتن، اگه دنیات رفته از دست، اگه غمگینی و بی کس، آرزو کن که حواس، یه نفر هنوز به تو هست؛

سلام.من با یه عالمه انرژی خوب برگشتم.نمیدونم از کجا شروع کنم.امروز بعد از دوهفته فرصت کردم که با فراغ بال و ارامش بیام تو بلاگستان بچرخم و به وب دوستان سر بزنم و بخونمشون.

سه شنبه صبح از آقای مهربون با کلی دلتنگی خداحافظی کردیم و ظهر سوار قطار شدیم.ساعت سه بامداد چهارشنبه وقتی تو ایستگاه قطار پیاده شدیم نم نم بارون میزد.وقتی رسیدیم به شهرمون همه جا خیس بارون بود.بعد گذشت دوماه از پاییز نیمه شب چهارشنبه اول آذر همزمان با ورود ما به شهر اولین بارون پاییزی هم باریدن گرفت.ساعت چهار صبح رسیدیم خونه و از خستگی بیهوش شدیم.هشت پاشدم.چمدون رو ریختم وسط و کلی وسیله و لباس رو مرتب کردم.بچه ها رفتن حمام و کلی لباس نشسته رو شستم و مرتب کردم.برای نهار مامانم اینا اومدن و عصر هم خواهرها و خواهرزاده ها.شب جایی دعوت بودیم و ساعت یک که برگشتیم از خستگی بیهوش شدم.امروز صبح همسر بعد ٩ روز رفت سرکار و ما به زندگی عادی برگشتیم.چون هوا ابری بود و به خیال اینکه هنوز زوده تا یازده خواب بودم.بعد پاشدم و کمی جمع و جور کردم.خونه مرتب و تمیزه.خوشبختانه نهار هم داریم و چون بچه ها نیستن فرصت کردم بیام و بنویسم.هوای ابری رو دوست دارم.دوست ندارم خورشید بیاد و یه روز عادی شروع بشه و دوباره زندگی رنگ روزمرگی و تکرار بگیره.

P1: نگرانی و دلشوره هایی تو وجودم دل دل میزنن.گاهی پررنگ تر میشن و گاهی کم رنگ.میخوام بهشون بها ندم و توکل داشته باشم.اگه بشه.

p2: بعد از دوهفته همه چیز خواری و دلی از عزا در اوردن و خوش گذرونی دوباره دارم به کنترل و درست کردن تغذیه و تغییر سبک زندگی و اینجور صوبتا فک میکنم و دوباره به همون پروژه ناکام روزه داری.بازم اگه بشه.

p3: روغن سیاهدانه گرفتم و میخوام تا یه مدتی به ابروهام بزنم.یکی شون با همون توصیه های قبلی خوب شده تقریبا.میخوام چند وقتی قبل خواب قشنگ ماساژشون بدم با روغن سیاهدونه که انشالله پر و یک دست بشن.خیلیا بهم گفتن چرا تتو نمیکنی خیلی خوبه و فلان.نمیگم بده.ولی من اونجوری دوس ندارم.دوست دارم همین ابروها پر بشن و طبیعی باشن.بنظرم اون یه حالت نقاشی و مصنوعی روی صورت داره.