طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

سلام به همگی.

امروز شنبه ٣٠مرداد هست و مرداد ماه گرم,هم به سلامتی داره زحمتو کم میکنه.هوا این چندروز خیلی,خنک تر شده و این  حالمو خیلی بهتر میکنه.شهریور رو بیشتر از مرداد دوست دارم چون به پاییز نزدیک میشیم و پاییز  فصل دوست داشتنی منه.عاشق هوای خنک پاییزم...عاشق,اون تابش بی رمق خورشید....عاشق باز شدن مدرسه ها و هیاهوی بچه ها...عاشق بارونای پاییزی....عاشق رنگ زرد و نارنجی درختا....برگای ریخته شده کف خیابون...

مهمونی شکر خدا به خوبی برگزار شد و من یه نفس راحتی کشیدم.دیشب همه چیز رو به همون وضع گذاشتیم و خوابیدیم.و امروز صبح تا ظهر با ارامش کامل همه چیز رو مرتب کردم,و سرجاش گذاشتم .

من آشپزیم زیاد خوب نیست یعنی بد نیست ولی عالیم نیست.آقای پدر این چندروز  مرتب تاکید میکرد که مواظب باش همه چی خوب باشه اینکارو بکن اونکارو نکن و من با این حرفا کلی استرس میگرفتم.پنج شنبه بهش گفتم میشه اینا رو نگی من اینجوری بدتر استرس,میگیرم.دیگه هیچی نگفت و نتیجه داد.

هروقت شنبه میشه یاد کتاب ""شنبه ای که هرگز نیامد"" میافتم! کسانی که معمولا میخوان یه کاری رو انجام بدن و اراده شو ندارن هی میگن از شنبه.و هیچوقت هم اون شنبه نمیاد.نمونه اش خود من! چند تا تصمیم خیلی مهم دارم که باید انجامشون بدم ولی نمیشه و نمیتونم.یکیش مشکل اضافه وزنمه.من قبل از ازدواج تقریبا نرمال بودم و بعد از دوتا بچه  کلی اضافه وزن پیدا کردم.خیلی بده.خیلی.کلی اعتماد بنفس ادم میاد پایین. حسمیکنم سلامتیمو از دست دادم.راههای زیادی رو هم امتحان کردم.ولی هیچکدونم ادامه دار نبودن.یه مدت بچه ها رو گذاشتم خونه مامانم و میرفتم پیاده روی.ولی فقط چند روز شد.چندروز تو حیاط,خونه می دویدم ولی اونم زود تموم شد.یه بارم رفتم پیش متخصص تغذیه یه رژیم داد که اونم عملی نشد...

+الان که دوباره اومدم ادامه بدم شب شده.یه اخلاق بدی دارم که سریع با یه چیز کوچیک, دلشوره میگیرم.تو دلم ولوله میشه.مثه الان.سر چیزای کوچیک ها.مثلا یه چیزی در مورد یکی میشنوم یا  میبینم یکی از اعضای خانواده,هامون مشکل دارن یا ناراحتن...

نوشتن هم سخته ها.اگه بخوای یه متن طولانی بنویسی باید واقعا وقت بذاری.من برای همین چند خط چندبار رفتم و اومدم.خخخخ.امروز حالم خوب بود خداروشکر.الان ولی دلشوره دارم.هرچی هم فک میکنم دلیل موجهی براش پیدا نمیکنم.من معمولا شبا قبل از خواب اگه از چیزی  ناراحت باشم برام خیلی بزرگ میشه.به قول مامانم قبل از خواب مشکلات خیلی بنظر ادم بزرگ و لاینحل میان ولی وقتی صبح از خواب بیدار میشی میبینی اصلا چیز مهمی نبوده والکی بزرگش,کردی.نمی دونم چرا اینجوریه.

دلم خیلی مسافرت میخواد.مخصوصا مشهد و شمال.ولی اصلا شرایطش جور نیست.اقای پدر قول داده تو پاییز جورش کنه.اونموقع هم خنک تره وهم خلوت تر و هم وضع مالیمون بهتر میشه..ولی با این دلم چیکار کنم آخه...


یکی دیگه از خصوصیات بدم اینه که با هیچکی نمیتونم راحت باشم و درددل کنم.با دوستام که زیادم نیستن فقط در حد صحبتای معمولی.با خانواده و خواهرام هم خوبیم ولی خیلی کم درددل میکنیم.صحبتهامون در حد چیزای معمولی و روزمره است .یعنی من اگه مشکلی داشته باشم نمیتونم به هیچ کس بگم و میریزم تو خودم

 صحبت با اقای پدر هم بعضی وقتا کارسازه  ولی ایشون بیشتر وقتا خونه نیست و وقتی هم هست خسته اس

تنهایی بعضی وقتا خیلی آزار دهنده میشه!

یکی از خصوصیات بد من اینه که حسودم!

یعنی هروقت یکی از دوستان یا فامیل اتفاق خوبی براش می افته یا پیشرفتی میکنه من ناراحت میشم و سریع با خودم مقایسه اش میکنم...میدونم که خیلی خصلت بدیه.ولی همش,فک میکنم چرا من نباید اونجوری باشم و چرا برای من نباید اون اتفاقای خوب بیافته...

بیشتر وقتا زندگی بقیه رو با خودم مقایسه میکنم و فقط تمرکزم میره رو نقاط منفی.رو کمبود هام  و عصبی میشم...میدونم بده.ولی دست خودم نیست.

خدایا همه رو به راه راست هدایت کن...ایضا من رو!

گاهی  که به کارای این دوتا خواهر نگاه میکنم خنده ام میگیره.بعضی وقتا مثه دوتا دوست جون جونی میشن و بعضی وقتا سر یه چیز کوچیک دعواشون میشه.بیشتر عملیات خرابکارانه شون دوتایی انجام میشه و مخفیانه.یعنی وقتی بی سروصدا میشن فقط باید بدوم پیدا شون کنم!.بیشتر ابراز سرگرمیشون وسایل خونه و مخصوصا اشپزخونه است.یعنی اصلا یه نیم نگاهی هم,به اسباب بازیهاشون ندارن محض رضای خدا.معمولا اگه کوچیکه کار بدی بکنه بزرگه سریع میاد با آب و تاب گزارش میده و خیلی مواظبشه.

دارم به این فک میکنم که داشتن این دوتا خواهرای کوچولو بهترین و شیرین ترین اتفاق زندگی منه!



دختر بزرگه چندوقتیه خیلی لجببازی میکنه.تو همه چیز.یعنی صبح که از خواب بیدار میشه دقیقا منتظره ببینه من چی میخوام ازش دقیقا برعکس,عمل میکنه و مخالفت میکنه .همینجور بی دلیل ها.تو این مدت هرروز باید سر موضوع های ساده ای مثه شستن دست و صورت ,شونه کردت موهاش,عوض کردن لباساش کلی باید باهاش چک و چونه,بزنم و بحث کنم.خیلی این بحث ها خسته کننده است آخرش یا من باید کوتاه بیام و خواسته شو انجام بدم یا دعوامون میشه.یعنی اون ابدا کوتاه نمیاد!!!!

نمیدونم این رفتارها اقتضای سنشه یا واقعا مشکلی داره.شایدم چون قبلنا خیلی آروم و سربراه بود الان من اینجوری فک میکنم.موقع بیرون رفتن و اومدن به خونه هم مشکل لباس عوض کردنش  همچنان برقراره.کلی باید دنبالش برم و خواهش التماس و وعده و عید.

البته از حق نگذریم رفتارای خوب هم زیاد داره ولی این کاراش خیلی تو چشه و تازگی ها هم اینجوری شده.

اولش بگم من بواسطه بچه ها و شرایطم خواب درست و مفیدی ندارم.این دوتا معمولا زمان خوابشون یکی نیس  یعنی دختر بزرگه بیشتر شبا زود میخوابه و دخترک ٢معمولا دیرتر.بعد از اینکه اون خوابید من تازه میرم سراغ کارام و یکم جم وجور میکنم و بعد میخوابم.دخترک ٢ تو خواب چند بار بیدار میشه و میرم میخوابونمش.بعد صبح که اون بیشتر میخوابه عوضش دختر بزرگه زود بیدار میشه و شروع میشه کاراش.مامان گشنمه.مامان دسشویی.مامان برنامه کودک.مامان برم حیاط.و باید بیدار شم دیگه!

عصرا هم وقتی من چشام غرق خواب میشه اونا بیدارن و وقتی به زور میخوابونمش دیگه هرکاری بکنم خواب نمیرم!!!

دلم یه خواب راحت و طولانی و چند ساعته میخواد....

سلام

نمیدونم از کجا شروع کنم...

من یک یک وبلاگ خون حرفه ای ام!

از تقریبا ١٠سال پیش و اخیرا کمی بیشتر.

ولی خیلی کم به   اینکه خودم هم بنویسم فک میکردم.

تا الان که این احساس نیاز به نوشتن در من پیدا شده و 

طی,یک,عملیات انحتاری اینجا رو ساختم.هنوز به چم و خم کار

وارد نیستم و کمی نابلدم.شما به بزرگی خودتون ببخشید.!

هنوز نمیدونم قراره چی بنویسم و چیکار کنم.شاید فعلا ادرسشو 

به دوستانی که خیلی وقته میخونمشون بدم..هنوز معلوم نیست...