طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

1/کاشکی یکی بود بهش میگفتی چی تو ذهنته و چی میخوای بگی بعد اون, اونا رو مرتب و گویا و قشنگ مینوشت و تحویل میداد. بلد نیستم خوب و جذاب بنویسم. گاهی بعضی وبلاگا رو که میخونم دقیقا همون حرف دل من بوده که نمیدونستم چ جوری بنویسم و بهش پروبال بدم.

2/دو سه روزه یه مشکل جسمی ظاهرا کم اهمیت داشتم.خودم حدس میزنم مربوط به استرس های این چندوقت و مصرف یه داروی خاص باشه.امشب یه سرچ کردم رسیدم به یه بیماری های عجیب و ترسناک! هیچوقت در مورد بیماری ومشکلات جسمی اینجوری کسب اطلاعات نکنید.به چیزای گمراه کننده ای میرسید که فقط استرس آدم رو زیاد میکنه.

3/روزهامون آروم و بی صدا میگذرن.دیروز بعد از مدت ها دستی به سر و روی خونه کشیدم و تمیز کاری.با هم رفتیم بیرون و شام و تو پارک خوردیم و بچه ها بازی کردن.بعد هم رفتیم خونه ی باباشون که تو بستر بیماری هستن.

همه چیز عادی و آروم.خدا زیاد کنه این روزای بدون استرس رو.

4/خوابیدن زیر سقف آسمون توی هوای خنک شب خیلی لذت بخشه.اصن با هیچی قابل مقایسه نیست.انگار که یه سقف بلندی به پهنای اسمون بالای سرته که با ستاره های ریز و درشت چراغونیش کردن.دخترک ها هرشب قبل خواب برای خودشون و ما ستاره انتخاب میکنن و عشقشون تو حیاط خوابیدنه.

5/یه همسایه داریم که خونشون چسبیده به خونه ی ما.ولی چون ورودی شون از یه کوچه دیگه س من تاحالا ندیدمشون و فقط صداشون رو میشنویم.چون خیلی اهل رفت و آمدن و همش یا مهمون دارن و یا دارن میرن جایی.خیلی خنده داره که بگم بهشون حسودیم میشه! اونا هم احتمالا پیش خودشون میگن چ همسایه های کم رفت وآمدی.هیچوقت صدای مهمون از خونشون نمیاد!

6/نت خونه خیلی وقته قطع و وصل میشه و مشکل داره.کسی پیگیرش نبود.امروز زنگ زدم پشتیبانی میگه از طرف ما مشکلی نیست احتمالا مشکل از تجهیزات و خط تلفنتونه.اگه بخوایین حضوری میاییم چک میکنیم.گفتم باشه خودم خبر میدم.چشمم آب نمیخوره به این زودیا خبرشون کنیم!

7/ قسمت نظرات رو برای یه مدتی غیر فعال میکنم.ممنونم که هستید و اینجا رو میخونید.

کلی نوشتم و پاک کردم.هیچکدوم پسند دلم نبود.با هم حرف میزنیم و حرف میزنیم و حرف میزنیم.از غصه خوردنت و نگرانی هات غمگین میشم.از این روزهای سختی که میگذرونی.این روزا هم میگذرن عزیز دلم. مهم اینه که ما همدیگه رو داریم و به هم آرامش میدیم.همین!

خیلی دلم میخواست پدر و مادر و خانواده هامون رو افطاری دعوت کنیم خونمون.ولی شرایطش نیست. میترسم از روزی که آرزوها و خواسته های کوچیک دلم هم تبدیل به حسرت بشن...

دلخوشی ها کم نیست.دارم سعی میکنم جنبه های مثبت زندگی رو ببینم و نا شکری نکنم.کمترینش اینه که تنها نیستم؛ ناامید نیستم و حضور خداوند رو حس میکنم تو زندگیم.فقط یکم طاقتم کمه و زود خسته میشم.همین!

پ.ن١:طبق معمول خونه مامانم مهمونیم.اینجا اصلا افطار یه مزه ی دیگه داره.مامانم حسابی لوسمون میکنه و سنگ تموم میذاره.غذاهاش یه مزه ی خاصی داره.سفره شون پر برکت و پر روزی یه همیشه.دلمه و فسنجون و سایر غذاهای مورد علاقه که تو خونه به علت عدم استقبال زیاد درست نمیکنم رو اینجا مامانم برام میزاره.

پ.ن٢: این روزا زبونم نمی چرخه دعا کنم برای شفای مریض ها.بغض میکنم وقتی یادم میاد بچه هاش چطور خودشون به اب واتیش زدن...

برای یه مامان که از صبح سروکله زده با دوتا دخمل آتیش پاره, خواب رفتن بچه ها اونم ساعت ده شب اتفاق مهم و پیروزی بزرگی محسوب میشه! دختر کوچیکم قبلن عصرا میخوابید و شبا تا نصفه شب بیدار بود.الان چند روزه که خود به خود خواب عصرش حذف شده و شبا زود میخوابه.این یعنی دخمل کوچولوی من داره بزرگ میشه! خوشحالم که الگوی خوابش تغییر کرده.از الان تا سحر فرصت دارم کارهایی رو انجام بدم که دوست دارم.فرصت دارم خودم باشم.

کاشکی وقتی روزه میگیریم مامانای خوش اخلاق و مهربونی باشیم.من نمی تونم بعضی وقتا خودمو کنترل کنم و بد اخلاقی می کنم و بعدش خیلی زود پشیمون میشم.وقتی مجبور میشم هرچیزی رو بارها تکرار کنم و بازم بی فایده است, وقتی دخترک هی اصرار میکنه کاری رو انجام بده که گفتم نه و وقتی همه چیز میشه اسباب بازیشون و ریخت و پاش ها ازحد میگذره.امشب و از همین الان تصمیم دارم از فردا باهاشون با عطوفت بیشتری رفتار کنم و به هیچ وجه عصبانی نشم.حتی اگه کار بدی انجام دادن فقط سکوت و تذکر.امیدوارم که بتونم.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت میکنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.

گاهی دلم را پرت میکنم آن طرف دیوار.آن طرف حیاط خانه ی خداست.و آنوقت هی در می زنم, در می زنم, در می زنم و می گویم:دلم افتاده توی حیاط شما, می شود دلم را پس دهید…

کسی جوابم را نمی دهد, کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه, دستی, دلم را می اندازد این طرف دیوار.همین.و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار, همین که …

من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم, آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند ,تا دیگر دلم را پس ندهند. تا آن در را باز کنند و بگویند؛ بیا خودت دلت را بردار و برو.آنوقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم.من این بازی را ادامه می دهم…

پ.ن١:متن بالا از کتاب "در سینه ات نهنگی می تپد" از عرفان نظر آهاریه.

پ.ن٢:اماااان از بی نتی.به زودی میام از اتفاقات این روزهامون می نویسم.احتمالا یه پست رمز دار.

بعدا نوشت:دوستان اگه رمز خواستید اینجا بگید بفرستم.

خدایا دوستت دارم، واسه هرچی که بخشیدی

همیشه این تو هستی که، ازم حالم رو پرسیدی

بازم چشمامو میبندم، که خوبی هات و بشمارم

نمیتونم،فقط میگم، خدایا دوستت دارم!

+خوبم و آروم.به لطف تو , یا راحم العبرات.

اومدم کوتاه بگم و برم. روزه دار بودن با این هوای گرم و روزهای طولانی برام سخته و هیچ رمقی ندارم.دیروز عصر حالم بد بود و امروز هم.دیشب افطار خونه مامانم بودیم و امشب خونه مادر همسر.نت خونمون هم چندروزه قطع هست.نمیدونم مشکل از چیه. اگه بتونم میام بهتون سر میزنم و میخونمتون.

واقعا سروکله زدن با بچه ها تو این شرایط خیلی سخته.کاش خدا کمک کنه باهاشون مهربون باشم و درست برخورد کنم.خوش به حال اونایی که حال خوب دارن تو این روزا و شبا.مریضمون هنوز تو بخش مراقبت های ویژه بستریه و  هروز ناامید تر میشیم به برگشتنش...