طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

۱۰ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

همیشه اول هفته و شنبه رو خوب و با انرژی شروع میکردم.امروز ولی نه.با میم تو قیافه هستیم و حرف نمیزنیم از دیشب.قصد پا پیش گذاشتن هم ندارم تا خودش بیاد.کمردردم بخاطر بی احتیاطی بدتر شد و دیشب و امروز به سختی کارامو انجام دادم.خنده داره ولی ما دعوامون با سکوت و حرف نزدنه و کارهای روزمره در جریانه.دوست ندارم این شرایط رو.دلم گرفته.

بعدا نوشت:اون دوست قدیمی که چند روز پیش گفتم امروز پیام داد.گفت نت نداشته این چند روز.کلی حرف زدیم و خبر گرفتیم از هم.در مورد خانواده ها و زندگیمون.با اینکه همسنیم ولی اون تازه یکسالی هست که عقد کرده.در مورد درس و دانشگاه و کار و در مورد همه چیز صحبت کردیم.گفت که شمارمو از یه اشنای دور گرفته در صورتی که من فک میکردم با اونا اصلا رفت و امد ندارن.

چند باری گفت که کی همدیگه رو ببینیم؟ومن پیچوندم! گفتم که اون موقع ها جدای از صمیمیتی که با هم داشتیم زندگی و فرهنگ متفاوتی داشتیم.برای همین دوست دارم فعلا ارتباطمون در همین حد بمونه.البته به خودش نگفتم اینا رو.حالا قرار شد عکسا و یادگاری های دوران دوستی مون رو براش بفرستم.

+صحبت و چت کردن باهاش حالمو خوب کرد.حتی چند باری وسوسه شدم که ادرس اینجا رو بهش بدم که بیاد و بخونه.ولی خوب اخرش ندادم دیگه و چه خوب شد که ندادم!

توی شهری که چند ساعتی با ما فاصله داره بودیم.تو بازار و خیابونای شلوغش. یه لحظه موطلایی خانوم دوید و رفت اون طرف خیابون... و تو یه چشم بهم زدن گمش کردم...این شروع ماجرا بود.هرچی گشتیم بی نتیجه بود و من با بابام برگشتم و میم موند همونجا...رفتیم خونه ی پدری.تا شبش انگار تو خواب بودم و چیزی نمیفهمیدم...

شب ضجه هام شروع شد.التماس کردم که منو ببرید همونجا...قرار شد دوباره با بابام برگردم...نمیتونستم به میم زنگ بزنم و خبری بگیرم...داشتم دیوونه میشدم...اطرافیان ولی خیلی واکنشی نداشتن.فقط میگفتن پیدا میشه.نرفتیم اونجا...مجنون شده بودم.یه لحظه اروم میشدم و دوباره یادم می اومد... با التماس و گریه میگفتم بچم رو پیدا کنید...فک کنم دو سه روزی گذشت...ضجه های من ادامه داشت...هرکی رو میدیدم بهش التماس میکردم ولی نمیدونم چرا بقیه بی تفاوت بودن.بعد یه فاصله ای که انگار برای من خیلی طولانی بود...

بالاخره خودم پیداش کردم...لاغر و رنگ رو رفته عقب ماشین یه دوره گرد...از دیدن اوضاعش گریه ام گرفت...بغلش کردم و شروع کردم به دویدن و داد میزدم و گریه میکردم...مردم همچنان بی تفاوت بودن...بدترین قسمتش این بود که بخاطر اتفاقاتی که این چند وقت برای بچه ها افتاده همش به این فک میکردم که چه بلایی سرش آوردن...

چشمامو باز کردم.صبح شده بود.میم و بچه ها خواب بودن و خونه در سکوت کامل.رفتم بالاسرشون.غرق خواب بودن!

پ.ن١؛ اون لحظه ای که از یه خواب کابوس وار بیدار میشی و میبینی همه چی خواب بوده انگار دنیا رو بهت دادن! بارها و بارها تجربه اش کردم.فقط تند و تند خداروشکر میکردم.بعدش برای میم هم که تعریف میکردم همچنان همون حس باهام بود.

پ.ن٢؛ دیشب جزئیات مربوط به خبر اون بچه دوسال و نیمه رو خوندم و خیلی حالم بد شد.با اینکه به خودم قول داده بودم دیگه این چیزا رو نخونم.کابوسم هم بی ربط به این موضوع نبود.

ساعت ده، میم که رفت سرکار بچه ها رو خوابوندم و گوشی رو برداشتم که پیاما رو چک کنم و بعد بخوابم.دیدم یه شماره ناشناس پیام داده که سلام فلانی(اسم و فامیلم رو گفت) خودتی؟ خودت هستی؟ پروفایلشو که باز کردم دیدم ای دل غافل عکس صمیمی ترین دوست دوران دبیرستانم (مربوط به سالهای 80تا84)با همسرش بود که البته بعد کنکور ارتباطمون کم شد و بیشتر از هفت سال بود که کلا ازش هیچ خبری نداشتم...جوابشو دادم.ولی هنوز جوابی نداده.یعنی اخرین بازدیدش مال همون ظهره که پیام داده بود.چیزی که خیلی برام عجیبه اینه که چه جوری منو پیدا کرده.اخه تلگرام من هیچ نشونه ای از خودم نداره.نه اسم و نه عکس.شماره هامون رو هم هردو سالها پیش عوض کردیم و شماره جدیدی از هم نداشتیم.دوست مشترک و فامیل و اشنا و از اینجور چیزها هم در کار نبوده.خلاصه که خیلی کنجکاوم کرده و دلشوره گرفتم.

راستش با اینکه دوست داشتم و دارم بدونم این سالها کجا بوده و چه کرده ولی الان حس خوبی ندارم به این موضوع.خیلی چیزا تغییر کرده.ما از خیلی لحاظ با هم تفاوت داشتیم.ولی اونموقع ها این چیزا مطرح نبود و خیلی با هم جور بودیم.ولی الان مطمئن نیستم.راستش کمی احساس ناامنی هم میکنم.بخاطر اتفاقاتی تو گذشته که هنوزم بعضی وقتا کابوس شون رو میبینم و البته هیچ ربطی هم به این دوستم نداشتن و ندارن.

با دیدن پیامش پرت شدم به گذشته های دور.احساس خوبی ندارم.خواب از سرم پریده.چه کنم حالا؟

بعد چند روز که میخوام بنویسم اینقد حرف وحدیث هست که نمیدونم از کجا شروع کنم.بازم سروکله ی همون مزاحمه پیدا میشه، ""که چی؟"" ""بنویسی که چی بشه؟"" حالا اون رو هم بپیچونم خودم انقد خسته ام که رمق فک کردن و یاداوری رو ندارم.ساعت نزدیک دو نصفه شبه ،بچه ها خوابن و میم سرکاره.امروز روز عجیبی بود برام.بیشتر بخاطر اون اتفاق خاصش.چند روزه دوباره شدم همون ادم منفعل گذشته.استرس دارم و هیچ کاری رو درست نمیتونم انجام بدم.رفتار میم هم بی تاثیر نبوده البته.

چشمامو میبندم و اتفاقات امروز مثله یه فیلم از جلوی چشمام رد میشه.ذوق میکنم از انرژی اول صبحش و بغل کردنامون که امروز چند برابر شده بود.ذوق میکنم از اینکه امروز چندین بار سرمو گذاشتم رو سینه اش و صدای تپش قلبش رو گوش دادم.از اینکه چندین بار بوسیدمش.ذوق میکنم از اینکه امروز عصر هرکاری از دستم بر می اومد کردم که خوشحال بشه و غافلگیر.غافلگیر هم شد.آخرش اما بغض میکنم از گریه های آخرشبش که دلیلش خستگی بود و من مثل احمقا لجبازی کردم و نفهمیدم.... فردا صبح دوباره من با صدای سلام صبح بخیر تو بیدار میشم.دوباره یه امتحان جدید شروع میشه.دارم فک میکنم عایا از پسش برمیام؟ چقد سخته مامان خوب بودن.میترسم...

پ.ن١:موطلایی خانوم.

پ.ن٢:دوشنبه٢۴مهرماه.

سلام.صبح شنبه تون به خیر وشادی.امیدوارم سومین هفته ی پاییزتون رو با دل خوش آغاز کرده باشین.اومدم بدو بدو چندتا نکته بگم و برم.

1_ اول اینکه امروز پانزدهم مهر سالگرد ازدواجمون هستش...به علت اینکه میم درگیر اون کاری هست که تو پست قبلی گفتم احتمالا برنامه خاصی ندااریمم .اعتراف میکنم که سالهای اول زندگی سخت تر بود.از این نظر که حرف و حدیث هامون بیشتر بود. شناخت کمتر بود و هرکی ساز خودش رومیزد.ولی الان بیشتر به اخلاق و روحیات همدیگه نزدیک شدیم و در یک کلام هردومون بزرگ تر شدیم! امروز خانوم کوچیک هم دو سال و نه ماهش کامل میشه.موطلایی خانوم هم که مهرماهی هست چند روز دیگه تولدشه.

2_بعد از چند ماه سختی اگه خدا بخواد گشایش مالی تو راهه.برنامه هایی که داریم انشالله تا اخر پاییز گرفتن جشن تولد مشترک برای دخترا، مهمونی و دعوت خانواده همسر، پاگشا کردن عروس و مهمونی کردن خانواده خودم، مسافرت و مشهد که خیلی وقته منتظرش بودیم و خریده گوشی جدید.گوشیم داغون شده واقعا.نمیدونم چندتاشون عملی بشن.دوست دارم همشون.ولی اگه نشد هم اشکال نداره بازم صبر میکنیم.ولی مهمونی ها رو دوست دارم حتما زودتر بگیرم.ما کلا خانواده کم رفت و امدی هستیم.خیلی وقته مهمون اونجوری نداشتم.

3_پنج شنبه صبح داشتم فک میکردم چقد خوب که همه چیز داره روبه راه میشه.عصر پنج شنبه چند تا موضوع دست به دست هم دادن و چنان حالم بد شد که خودمم نفهمیدم چی شد.کمر درد شدم.حال روحی ام خراب شد و بغض داشتم.جوری که نزدیک بود جلوی یه جمعی بزنم زیر گریه.تا عصر جمعه همینجور بودم.با همین حال بعد مدت ها رفتم خونه مامانم و اونام ناراحت شدن. جمعه شب وقتی برگشتم همسر اومد و صحبت کردیم و بهتر شدم.

4_نت خونه دوباره قطع شده و الان هم به سختی با نت گازوییلی گوشی اومدم.اگه نبودم و نیومدم و دیر جواب دادم نگران نشید...

5_برای موطلایی خانوم چند تا کتاب اموزشی و وسایل مهدکودکی گرفتم و اگه خدا بخواد قراره با هم بخونیم و کار کنیم و یاد بگیریم.کلی ذوق داره خودش و خوشحاله.البته خانوم کوچیک هم این وسط پارازیت میندازه و باید بپیچونیمش که خراب کاری نکنه! 

6_من رمز پستای رمزی رو برای همه ی دوستانی که مطمین بودم اینجا رو میخونن فرستادم همون اول.نمیدونم چرا بعضیا ندارن.بازم اگه نداشتین و خواستین بگید بفرستم.ممنونم که هستید.

7_چند روزه پیاده روی نکردم به علت کمر درد و متاسفانه برنامه خوردنم هم زیاد تغییری نکرده.بر خلاف خیلی از خانوم ها که میگن ما کم خور هستیم و اشتها و میلی به غذا نداریم من متاسفانه اشتهام زیاده و خیلی زود گرسنه ام میشه.نمیدونم چیکار کنم.اضافه وزن هم داره سلامتیم رو به خطر میندازه.اگه راهکاری برای کم کردن اشتها دارین بگین.ممنون میشم.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1/از اونجایی که اینستا ندارم و تلگرام هم زیاد فعال نیستم میشه گفت اصلی ترین و قدیمی ترین سرگرمی من در فضای مجازی وبگردیه.مواقعی که وقت اضافه ای پیدا بشه میچرخم و میگردم و غرق میشم تو نوشته ها.تو لینک ها دنبال وبای جدید میگردم و سر از کجاها که در نمیارم.علاوه بر نوشته هایی که باب طبع هستن و میخونمشون دوست دارم با اونایی که متفاوتن از نظر عقیده و فرهنگ و اعتقادات هم اشنا بشم و بیشتر بدونم از طرز فکرشون. تعداد زیادی رو خاموش میخونم و بعضیا رو بعد چند وقت خوندن و اشنایی بیشتر روشن میشم.اینا رو گفتم که بگم دنیای ما ادم ها خیلی با هم متفاوته گاهی.بسته به محل زندگی و سن و جنس و فرهنگ خانواده و خیلی چیزای دیگه و من دارم سعی میکنم که درک کنم این تفاوت رو و مقایسه نکنم و احترام بذارم به تفکری که هرکس برای خودش داره.

2/امروز تا اینجاش روز کسل و دلگیری بوده برام.باید برای عصر فکری بردارم که بریم بیرون بلکم از این کسالت در بیام.الانم اگه دخملا بزارن میخوام یه چرتی بزنم.فردا و پس فردا میریم طرفای همسر اینا.امیدوارم فردا شب و پس فردا شب رو بتونه مرخصی بگیره که الاخون والاخون نشیم اونجا.

3/خوب امروز جمعه بود و یک هفته از شروع تغییرات من گذشته.به جز دو مورد مهم که پیشرفتی توشون نداشتم بقیه موارد خوب و رضایت بخش بود.بعضی وقتا تغییرات کوچیک هم کلی حال ادم رو خوب میکنه.این هفته هم هفته ی خوبی بود برام .امیدوارم اون دو مورد رو هم بتونم به نفس خودم غلبه کنم و انجامشون بدم.خیلی سخته و اراده میخواد.هووووووف!

سلام.برام جالبه که صبح ها موقع بیدار شدن اون لحظه ی اول هیچی یادم نمیاد و بعد انگار که اطلاعات مغزم رو رفرش میکنم باید فک کنم که برنامه امروز چیه و دیروز و دیشب چی شد و قراره چی بشه و کی ام و کجام و بعد در عرض چند ثانیه همه چیز یادم میاد.بعضی وقتا هم کلی فشار میارم به مغزم که یادم بیاد اون خواب عجیبی که تا همین چند لحظه پیش داشتم می دیدم و ذهنم رو درگیر کرده چی بود! و یه لحظه فکر کردم اگه یه روز بیدار شیم و همین اتفاق به ظاهر ساده و چند ثانیه ای تو ذهنمون نیافته و دیگه هیچی یادمون نیاد چی میشه؟ فراموشی ...

یه متنی رو داشتم میخوندم که جالب بود، نوشته بود مردم شاد اغلب دلیلی برای زندگی دارند، دلیلی که صبح ها زودتر از همه بیدارشان میکند! کاش هممون اینجوری باشیم.امروز هم صبح زود بیدار شدم وتا الان که نزدیک ٩ صبح هست کلی فعالیت کردم و بچه ها هنوز خوابن.خوشحالم که انگیزه دارم و امید هست تو زندگیم...

پ.ن١:روزهای و شب های محرم و عزاداری رو دوست دارم.دیروز اما چقدر غم داشت با یاد شهید بی سر.

پ.ن٢:باد پاییزی عزیز.ببخشید بابت تاخیرم.اگه اجازه بدی باشه بعد از آشنایی بیشتر.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

میم نیست، کوچیکه خوابه و منم مشغول بودم.موطلایی خانوم تنهایی حوصله اش سررفته و داره کارای عجیب غریب میکنه.مثلا یه دسته مو از جلوی سرش جدا کرده.خیسشون میکنه و موهاش رو با دقت میپیچیه دور یه مداد! چند دیقه صبر میکنه و بعد اروم بازشون میکنه.بعد کلی جلوی اینه از موهای فرخورده اش ذوق میکنه و قر و قمیش میاد! یا اینکه یه چند دیقه غیب شد بعد اومده میگه عانی(مخفف مامانی!) این سکه ها رو از تو اتاق خودم وسط مداد رنگی هام پیدا کردم! شک کردم ولی گفتم باشه اشکال نداره.شروع کرد به بازی کردن.دو دیقه نشد، بدون اینکه من چیزی بگم با یه حالت خاصی گفت عانی راستشو بگم؟اینا رو از تو وسایل شما پیدا کردم! یه لبخند پت و پهن نشست رو لبم از اینکه اینقد سریع خودشو لو میده و هیچی رو نمیتونه تو دلش نگه داره!

پ.ن ١؛ بدجوری دلبری میکنه با خنده هاش.

پ.ن ٢؛ الان خواب رفته و من تنهام.