طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

۸ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

سلام.عصرتون بخیر.دیروز یه پست پیش نویس کرده بودم که بذارمش دیگه وقت نشد و کلا ورق برگشت.دیروز عصر باآقای میم سر یه موضوع مسخره بحثمون شد و دیشب حالم بد بود.دوست داشتم برم یه جای دیگه و خونه خودمون نباشم.واقعا دلم نمیخواست ببینمش.ولی نمیشد.امروز خونه رو که ویرونه شده بود رو تمیز کردم و همه جا مرتب شد.آخه کثیفی و بهم ریختگی حالم رو بدتر میکنه.الان خوبم.ظاهرا ! ایشون هم خوبن.ظاهرا ! 

من آدم آروم و درونگرایی هستم که سرم تو کار خودمه و هیچوقت در مورد قیافه و مسایل شخصی بقیه نظری نمیدم مگه اینکه خودش بخواد.چند شب پیش تو یه مهمونی یکی از فامیلا که به قول خودش یه خانوم اجتماعی و خوش سر و زبون گیر داده به ابروهای من(آخه ابروهام کم پشته و مداد میکشم بعضی وقتا) که چرا اینجورین؟چیکارشون میکنی؟چرا تاتو نمیکنی؟!!! حالا فقط ایندفه نبود هر مراسمی که ما همدیگه رو میبینیم میگه! اونم تو جمع.ایندفه میخواستم بگم به تو چه! مگه فضولی! من اینجوری دوس دارم! ولی بازم دهنمو بستم و با لبخند جواب دادم.یا یه نفر دیگه جلو من به یکی دیگه میگفت برای بچه ات کتاب قصه بخون زود به حرف میاد.ببین بچه ی فلانی (دختر منو میگفت!) اصلا حرف نمیزنه.ولی اون یکی بچه (که همسن دختر منه)مثه بلبل حرف میزنه! اون مامانش زیاد براش کتاب قصه میخونه!!! والا دختر من حرف زدنش خیلی هم خوبه فقط تو جمع غریبه زیاد حرف نمیزنه.به هیچکدوم جوابی ندادم چون حوصله نداشتم و همچین اخلاقایی هم ندارم.کاشکی زبون داشتم و جواب فضولی رو میدادم و دلم خنک میشد. آی شماهایی که زیاد حرف میزنین,مواظب کسایی که از حرفاتون رنجیده میشن هم باشین.قیافه و لباس و هیکل یه چیزه شخصییییییه و و نباید لزوما همه چی مطابق نظر شما باشه...اهان این رو هم بگم دیدید بعضی ها هیکلشون خوبه و وزنشون مناسب,بعد دم دیقه تو یه جمعی که چندنفر توش هیکلشون نامیزونه و اضافه وزن دارن مدام میگن وای وای دارم چاق,میشم! وای وای باید برم تو رژیم! ای وای شکمم در اومده! یعنی دلم میخواد بزنم اینجور آدما رو خفه کنم…

+ببخشید این پست اینقد خاله زنکی شد.قرار نبود اینجوری شه.

+ یه خشم فروخورده ای تو گلومه.دلم میخواد سر یکی خالیش کنم.


امروز تولد دخترک ماست! دخترم چهار سالش تموم میشه و وارد پنجمین سال زندگیش میشه ...از صبح یه جوریم....یه حس غریبی دارم ...نگاش میکنم و میبوسمش...باهاش بازی میکنم و میخندم...براش یه نقاشی قشنگ کشیدم و زدیم به دیوار اتاقش .یه حس شادمانی توام با غمی دارم.نمیدونم چرا.به روزای اول تولدش فک میکنم.یا نه به روزهای بارداری.به تولدش.نشستنش.راه افتادنش.دندون دراوردنش.دویدنش.بزرگ شدنش....چ زود گذشت.دلشوره ی روزهای اینده اش رو ندارم.چون مطمینم خدا همیشه هست و مواظبمونه.فقط نگران تربیت و خوب بزرگ شدنشم.نگران سوالاتی که داره و برای خیلیاشون جوابی ندارم.نگران چیزای زیادی هستم که باید بهش یاد بدم در حالی که خودم هنوز خیلی چیزا رو نمیدونم.دوست دارم مستقل بشه در حالی که خودم آدم وابسته ای هستم.دوست دارم شجاع و اجتماعی باشه در حالی که خودم نیستم...

دختر قشنگم تولدت مبارک...برات از خدا شادی و سلامتی  وخوشبختی میخوام...

+انشاالله تا یکی دو ماه دیگه که نزدیک تولد خواهر کوچیکش هم باشه برای جفتشون جشن تولد میگیریم.

+مودممون طی یک اتفاق عجیب آب ریخت روش و سوخت!فعلا خونه نت ندارم.الانم خونه مامانم هستم.

+امروز بالاخره خودمو وزن کردم و هدف گذاری شروع شد.امیدوارم این هفته برای همتون هفته خوبی باشه.برای من که شروع خوبی بود.با تولد دخترم.اگه خدا بخواد دوران بی پولی هم تمام شد علی الحساب!

+دوست وبلاگی خوبم امیدوارم به زودی حالت خوب بشه و برگردی...منتظرت هستیم.

امشب که شب تاسوعاست ما جایی نرفتیم و خونه هستیم.بنا به دلایلی.تو حیاط,که رفتم از چهار طرف خونمون صدای عزاداری میاد.انشاالله از همگی قبول باشه.خدا کنه تو این مراسما یکمی بیشتر فک کنیم به رفتارمون.به کارامون.خدا,کنه اخلاقمون بهتر بشه .کمتر همدیگه رو اذیت کنیم.خیلیا رو میشناسم که سالهاست پای ثابت عزاداریها هستن ولی تو خونشون زن و بچه از اخلاق بدش اسایش ندارن.خانومایی که سرشون بره روضه شون ترک نمیشه ولی مدام غیبت دیگران رو میکنن و دو بهم زنی میکنن .جوونهایی که حرمت پدر و مادرشون رو نگه نمیدارن.و خیلی چیزای دیگه.کاش کمی بیشتر به رفتارامون فکر کنیم و فکر کنیم و فکر کنیم.کاش اینقد راحت به همدیگه دروغ نگیم.تهمت نزنیم و قضاوت نکنیم و نظر ندیم در مورد همه چیز.

خودم ازهمه بدترم.امشب همش به این رفتارای بدم فک میکردم.کاشکی این مراسم ها و این عزاداری ها فرصتی بشه خودمون و رفتارمون بازبینی کنیم و بعد تصمیم بگیریم آدم بهتری باشیم.همین

+یه چیز جالب,امروز بعد از  چهارپنج روز  یادم اومد که سالگرد ازدواجمون بوده!از اقای میم هم که اصلا توقعی نمیره که این تاریخها رو یادش بمونه.جالب از این جهت که همیشه یادم بود تاریخ تولدا و عقد وعروسی ولی اینبار اصلا یادم نبود.با خنده بهش گفتم.گفت خوب شد یادت رفت,باشه طلبت .فعلا وضعمون خوب نیست!یعنی همچین زن و شوهر با حالی هستیم ما.

+تو همین یه ربع بیست دیقه ای که من مینوشتم دخترا خونه رو آباد کردن.اول تصمیم گرفتن نقاشی کنن.کلی دفتر و مداد رنگی ریختن وسط.بعد رفتن سراغ خونه سازی.اونها رو هم ریختن وسط.بعد عروسکا و لباس پوشیدنشون.بعد دوچرخه.الانم خدا رحم کنه, میخوان تولد بگیرن برای بچه هاشون…!

روزهام میگذرن.اونم چ گذشتنی و با چ شتابی.انگار سگ افتاده دنبالشون! دو سه روز گذشته زیاد رو به راه نبودم.هم بخاطر خودم و هم بخاطر رفتارای آقای میم.نمیگه چشه.فقط میره تو خودش.و اینکار و سرحال نبودنش منو دیوونه میکنه.امروز دیگه زدم به بی خیالی.نمیگی نگو.خوب نمیشی نشو.نوشتن از حس های بد دردی ازم دوا نمیکنه.بنابراین دیگه چیزی نمینویسم.

رژیمم خوب پیش میره.راضیم.خوردنم اصولی تر و محتاطانه تر شده.گرچه خطا هم داشتم تاحالا.پیاده روی رو هم روزی نیم ساعت انجام میدم.خیلی خوبه.تو این هوای خنک پاییزی...جالب اینه که هنوز نه اولش و نه الان خودمو وزن نکردم.نمی بری؟ نبر ! لج کن!

نمودار زندگی ما یه حالت سینوسی داره.بالا و پایین زیاد داره.چندروز همه چیز خوب و عالی.چند روز بد و حال بهم زن.چند روز هم خنثی و بینابین.

روزهای خوب میرن و فقط خاطره شون میمونه. روزهای بد هم تا ابد موندنی نیستن.پس,میخندیم!

+خیلی بده که هر اتفاق خوب و شادی که تو زندگی پیش میاد من یاد خواهرم میافتم که زندگیش از هم پاشیده و هیچ اتفاق شادی تو زندگیش نیست... و این خیلی ناراحتم میکنه.

+دیروز بیرون دسشویی های پارک وقتی من منتظر دخترم بودم یه خانومی گوشیش رو داد براش نگه دارم و خودش رفت داخل! برام عجیب بود.آخه من بهمین راحتی به کسی اعتماد نمیکنم...

+مسافرت فعلا کنسله.به خودم قول دادم دیگه بهش فک نکنم.هروقت آقای میم گفت بریم میگم باشه بریم! خسته شدم از اینهمه تقلا کردن.

+با دخترا شادم.با خنده و شادی و بازی و شیرین زبونیاشون ذوق میکنم.گرچه بعضی وقتا هم بی حوصله میشم ومثه احمقا دعواشون میکنم ...

روز _های _بهتری_ تو _راهه_شک _ندارم_خدایا _خودت _خوبمون_ کن_درستمون_ کن_بیارمون _توی راه_ممنون.

بعدا نوشت:روابط به حالت عادی برگشت! دیشب طی مذاکراتی که داشتیم مشکلات حل شد  وبه توافق رسییدیم.البته ایشون همچنان اصرار داره که از اولش هم چیزی نبود و تو سخت میگیری الکی همه چیز رو !



""دل نوشته""

1/پاییز فصلیه که هرموقع توش بری بیرون هوا خوبه.نه گرمه نه سرد.عصراش به باد خنکی میاد که روح ادم رو تازه میکنه.اینجوروقتا دوس دارم برم توی یه مسیر طولانی پر از درخت و فقط راه برم و نفس بکشم...آخ که چقدر این روزها رو دوست دارم.

2/بچه ها وقتی خندوانه شروع میشه تندی میپرن جلوی تی وی تا وقتی میگه حالتون چطوره داد بزنن عااااااااااااااالیییییییییی!

3/از فردا کار چیدن پسته شروع میشه.انشاالله محصول امسال پر برکت باشه.اینجا از ١۵شهریور تا ١۵مهر همه جا صحبت از پسته است...

4/بالاخره من رژیمم رو شروع کردم.هورااااا.با تحقیقات هفته ی گذشته روش کالری شماری رو انتخاب کردم.تو این روش همه چی میخوری ولی کم و حساب شده.بعبارت ساده تر دیگه نباید هرچی رسید دستت و هرچقد که خواستی بخوری.البته ورزش صبحگاهی و روزی نیم ساعت پیاده روی تند یا دویدن هم همراهشه.امیدوارم که از پسش بر بیام.بالاخره کاری رو که مدت هاست میخواستم انجام بدم و باید انجام میدادم رو شروع کردم و از این بابت حالم خیلی خوبه...

5/همین ورزش,مختصر باعث میشه شبا خیلی راحت تر بخوابم و هله هوله کمتر بخورم.قبلا شبا که تا دیروقت بیدار بودم همش دنبال یه چیز بودم که بلمبونم!

6/آقای پدر دیروز ماجرای رژیم,رو فهمید و خیلی خوشحال شد و تشویق کرد.دمش گرم! امروز صبح میگفت بیا بریم تو حیاط بدو یکم بخندیم!

7/اوضاع مالی مون همچنان خرابه! ولی ما بهش بی توجهی میکنیم وفقط میخندیم.

8/عصری اگه زنده,باشیم میریم خونه مامانم بعد یک هفته.با خواهرا هم هماهنگ کردم.امروز پیاده روی رو میرم توی پارک کنار خونه مامانم.تو حیاط سخته.

9/بابام یه مشکلی برای چشمش پیش اومده چند روز پیش.خیلی ناراحت کننده بود.الهی پدر و مادرا همیشه سالم و سلامت باشن و هیچوقت مریض نشن...

10/بوی محرم میاد...

دیروز رفتم خونه مامانم از اونجا هم رفتیم پارک.ولی بازم همه چی دلگیر بود و دردی ازم دوا نشد.دیشب با خستگی زیاد خوابیدم و بچه ها رو آقای همسر خوابوند. امروز بازم گیجم که نهار چی درست کنم.اصلا حوصله ی اشپزی ندارم.به هرچی که فک میکنم میبینم یه چیزش,کمه و نداریم! همسر هم بیرونه و گوشیش هم خاموشه.دیروز فرمودن فعلا صبر کن برای خرید.یه کار مهم در پیش دارن که باید انجام بشه احتمالا تا اخر هفته.پول هم تو خونه ندارم هیچی. دختر کوچیکه دم به دیقه میگه مامان بگل(بغل).و نق میزنه.از امشب اقای همسر شبکار میشه و من شبها تنها باید بخوابم.دلم چیزایی میخواد که هیچکدوم فعلا فراهم نیست.مسافرت.خرید زیاد. گردش.دورهمی...

میخواستم اینجا غرهامو بزنم و از این حال در بیام.ولی فایده ای نداره انگار.از همه ی اونایی که این اراجیف رو میخونن پیشاپیش معذرت میخوام!

+بعدا نوشت:با همسر صحبت کردم .طبق معمول تو این جور مواقع تا میگه چطوری,اشکام میریزه...بدم میاد از اینهمه ضعف....میدونم که چقد از دیدن اشکام ناراحت میشه ... میگه خوب بگو دلیل ناراحتیت چیه؟میگم نمیدونم! و این بیشتر کلافه اش میکنه.

از اینکه تو این وضعیت پول قرض داده ناراحتم.البته کلی دلیل اورد.ولی بازم منو قانع نکرد.بهش میگم اگه الان پول زیاد داشتی میتونستی حالمو خوب کنی!میخنده و میگع خیلی پولکی شدی ها!!!لعنت به این پول! میخواستم بهش بگم پولکی نیستم ولی دلم میخواد راحت خرج کنم.برای خودمو بچه ها و خونه کلی خرید کنم. بدون اینکه نگران چیزی باشم.البته همیشه هم اینجوری نیستا...این چیزا رو بهش نگفتم چون میدونستم ناراحت میشه.دلم خیلی گرفته.هدف های کوتاه مدتی ک داشتم هم تا این لحظه عملی نشده.فعلاکه انگیزه ای ندارم برای ادامش.کاشکی خوب بشم زود!


کلی نوشته بودم و همه رو پاک کردم.دوسشون نداشتم.تو دلم غوغاست و پر از دلتنگی ام. بدون اینکه اتفاق بدی افتاده باشه.مدرسه ها باز شد و برنامه ی زندگی خیلی ها تغییر خواهد کرد. زندگی ما ولی نه.نمیتونم به خواسته هام برسم.خیلی ناامیدم. حالم از اینهمه تنبلی و نتونستن بهم میخوره.امروز با همسر تند برخورد کردم.بدون اینکه کاری کرده باشه.با هر کار بد بچه ها عصبانی میشم و داد میزنم.چند روز گذشته شلوغ بود و کمتر خونه بودیم.از خانواده ی همسر ناراحتم.از بی خیالیشون.دیشب مهمونی پاگشا بود و ما نبودیم.چون همسر سرکار بود.واونا هم هیچ تلاشی نکردن.کاش,میشد,چند ساعتی به هیچ چیز فک نکرد و اروم راحت خوابید.کاش میشد برم به یک خواب طولانی.دخترکم از صب خونه ی مامانمه.دلم براش تنگ شده.حالا اگه الان اینجا بود دایم در حال چک و چونه زدن و کل کل بودیم! 

+همسر تا اخر شب شیفته سرکار.ومن اصلا تحمل تنهایی رو ندارم.شاید برم خونه مامانم.گرچه اونجا هم زیاد راحت نیستم...

+یاد عصرای روزهای مدرسه ای,افتادم.بعضی وقتا از خستگی بیهوش میشدیم.و بعد بیدار که میشدیم شب شده بود.

+دوران دبستان و راهنماییمو دوست داشتم.صاف وساده و بچه بودم و خودم بودم.دوران دبیرستان موقع بلوغ و دغدغه های نوجوونی بودو استرس.ادم نمیدونه کجاست و چی,میخواد و قراره چی بشه.دوران دانشگاه بدترین دوران زندگیم بود.نه اینکه دانشگاه و درس و دوستام بد باشن.مشکل از خودم بود.بهترین روزهای زندگی من بعد از ازدواج شکل گرفتن.هیچوقت دوست ندارم به روزای قبل از ازدواجم برگردم...

+فقط کمی ,دلتنگم, همین!