طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

یادداشت بیست و ششم

شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۳۲ ق.ظ

سلام.صبح اولین روز هفته تون به خیر و شادی.بهتره بگم صبح شنبه اول آبان ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنجتون رو شاد و سرحال باشید که دیگه هیچوقت دوباره نخواهد آمد و تکرار نخواهد شد!

تا چند سال پیش سی سالگی برام سن پختگی و بلوغ فکری بود و کسانی که به این سن رسیده بودن بنظرم دیگه به ثبات فکری و روحی رسیده بودن,اما حالا که خودم دارم بهش نزدیک میشم دیگه زیاد رو نظریه اصرار ندارم...صدالبته که پختگی و کسب تجربه های گوناگون هست وآدم دیگه تو این سن کارای بچگونه و عجیب غریب انجام نمیده و ریسک پذیریش هم کمتر میشه و بیشتر دنبال آرامشه..

پنج شنبه شب با آقای میم صحبت کردیم و ریشه ای مشکلات بررسی شد! نتیجه اش هم رفع کدورت ها بود.شیرینی آشتی کنون هم این بود که مودم دوباره وصل شد! فک نکنم هیچکی به اندازه ما اینقد قهر واشتی داشته باشه.البته قهری وجود نداره ما با هم حرف میزنیم غذا میخوریم و بیرون میریم فقط با دلخوری!!!

بهرحال زندگی درجریانه همیشه.

امروز صبح زود که رفتم بیرون دیدم هوا چقدر عااااااااالیه.چقد خنک و دلپذیر.ولی من همیشه این فرصتا رو از دست میدم و خیلی کم صبح زود میام بیرون...

دیشب مامانم ایناجایی بودن دخترک هم باهاشون بود.وقت رسوندنش ایشون باز هم میخواست باهاشون بره و چون خودمون میخواستیم بریم بیرون از مامانم اینا خواستم برن و بهش نه گفتم.دخترک چنان قشقرقی راه انداخت بیا و ببین! شروع کرد به جیغ و گریه و خودشو انداخت زمین...منم ریلکس اوردمش تو راهرو و خودم اومدم تو.یه خورده گریه کرد و وقتی دید من توجهی نمیکنم اومد داخل.بازم رفت تو اتاقش و ادامه.بی توجهی کردم و گفتم هروقت اروم شدی بیا حرف بزنیم.پنج دیقه نشد که اروم شد و اومد بیرون و با صحبت قانعش کردم...روش خوبی بود.فقط باید تحمل جیغ های بچه رو داشته باشید به مدت پنج دقیقه.مسلما اگه شخص دلسوزی(!) اونجا بود یا اگه من عصبانی میشدم یا اگه بیرون از خونه بودیم به این زودیا اروم نمیشد.اینم تجربه خوبی بود برام.چون خیلی از کارای بچه ها برای جلب توجه و دلسوزی بزرگتراست.

+زندگی کردن بدون امید وهدف خیلی سخته.مثه مردن می مونه.ادم انگیزه ای برای ادامه نداره.دیدم که میگم! کاش خدا چراغ امید رو تو دل خواهرم روشن کنه...

+عادت به صبح زود بیدار شدن ندارم.احتمالا بعد این پست دوباره برم بخوابم! تابچه ها خوابن.

روزتون خوش...

بعدا نوشت:حال خوبم بخاطر مهربونیای توعه.خوشحالم که دارمت.خوشحالم که هستی.مینویسم که یادم

نره و ناشکری نکنم.خدایا ممنونتم که با اون گذشته ی مزخرف بازم به حال خودم رهام نکردی...ممنونتم...

۹۵/۰۸/۰۱
طلوع ماه

نظرات  (۴)

Ishala khaharet ham b zodi sar o samon begire

Hamsare khobi ghesmatesh beshe

 

Taslim beshi Bache ha Los mishan

پاسخ:
وای من اصلا تحمل بچه ی لوس رو ندارم!
دخالت تو کار والدین تو تربیت بچه ها همیشه کارو خراب میکنه.البته اینکارو بیشتر نزدیکان بچه از روی دلسوزی انجام میدن و قصد بدی ندارن.
پاسخ:
اره دیگه همش از روی دلسوزیه و قصد بدی ندارن واقعا.
سلام.بنظرم سی سالگی هم مثه بقیه دوره های زندگیه.فقط تفاوتش اینه که باید  روزهای جوانی رو پشت سر بگذاری تا بهش برسی...برای همین هم کمی ترس و دلتنگی تو وجود ادم ایجاد میکنه...ولی وقتی بهش میرسی پر از آرامشی و حس های خوب...البته اگه راهتو درست اومده باشی.
پاسخ:
سلام.چ جالب.تاحالا اینجوری بهش نگاه نکرده بودم.ممنون.
سلام دوست عزیم . خوبی . دخترا خوبن ؟ ایشالا همیشه تنت سلامت باشه و کنار خانواده ت به خوشی سر کنی . تجربه تربیت کودک خیلی خوب بود . واقعا یه جاهایی بی توجهی خودش بهترین راه تربیت کردن .
پاسخ:
سلام.ممنون.خداروشکر که مامانت بهترن.انشالله حال دلت هم خوب باشه عزیزم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">