طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

یادداشت نود و نه

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۶ ب.ظ

1/کوچیکه چند روز پیش دو سال ونیمه شد.حالا دیگه خیلی از کارهاشو خودش انجام میده و هرروز کارای بیشتری رو یاد میگیره.حرف زدنش رو هم که دیگه نگم که چقد شیرین شده.با این حال ایشون خیلی از نظر عاطفی وابسته به منه.در صورتی که بزرگه اصلا اینجوری نبود و خیلی مستقل تر بود.مهمونی یا توی یه جمعی که میریم نیم ساعت اول رو به من میچسبه و پیش هیشکی نمیره و بعد کم کم یخش وا میشه و میره دنبال بازی.بارها و بارها بهم گفتن که وای چقد وابسته است.چقد کم حرف میزنه.چرا نمیره بازی کنه و منم هربار باید توضیح بدم که این مدلش اینجوریه و کم کم خوب میشه.تو رو خدا,هیچوقت بچه ها رو با هم مقایسه نکنید.در هیچ شرایطی.حتی اگه هم جنس و هم سن هم باشن.هر بچه یه ویژگی هایی داره که مخصوص خودشه.چیز مسخره اییه که توقع کنیم همه ی بچه ها یه جور رفتار کنن.بعدشم وقتی من خودم آدم آروم و کم حرف و درون گرایی هستم نباید توقع داشته باشن دخترم شلوغ و پر حرف و خیلی اجتماعی باشه! بارها این حرفها رو از اطرافیان شنیدم.با عرض معذرت تو ذهن من آدمهایی که بچه ها رو با هم مقایسه میکنن آدمهای خنگی هستند واقعا!

2/ در مورد دورهمی با دوست شماره یک صحبت میکردم ایشون گفت کاشکی هرچی زودتر برنامشو بریزیم و بریم و من گفتم زوده و گفت نه بابا و بعد به من گفت به دوست شماره دو که میزبان هم هست میگی ببینیم برنامش چیه؟ منم که کلا نه نمیگم به هیچکی.گفتم باشه.امروز به اون دوست میزبان گفتم گفت باشه خودم بهتون خبر میدم.البته چیز بدی نگفتا ولی بایه لحن سردی گفت که بدم اومد.دوست شماره سه و چهار هم که هیچوقت پیش قدم نمیشن و همیشه منتظر خبر و اقدام ما هستن.فک کنم باید تو اینجور دوستی ها و رفت و آمدها تجدید نظر کنم.دیگه با هیچکدوم هیچ تماسی برقرار نمیکنم و هیچ برنامه ای رو نمیریزم تا خودشون پیش قدم بشن.هزار بار به خودم گفتم.امیدوارم دیگه تکرار نشه.

3/دیروز عصر تو حیاط خونه مامانم جمع شدیم و نشستیم و تخمه و آش و چایی و گپ وگفت و...خوش گذشت.بعد مدت ها با خواهرزاده م والیبال و بدمینتون بازی کردیم و کلی فعالیت کردم.

4/ زندگی "خ" داره میرسه به روزهای آخر و جدایی.زندگی ایی که از اول هم زندگی نبود.وسط اینهمه تلخی و دعوا و کشمکش گرفتن حق ط لاق و ح ضانت دایمی خبر شیرینی بود.

5/دورهمی برنامه مورد علاقه من و میم عه.میبینیمش و میخندیم باهاش.اصن مهران مدیری به نظر من آدم متفاوت و خاصیه.فیلم ساعت پنج عصرش هم دو سه روزه اکرانش شروع شده.

6/دو سه روزه این شعر از یغما گلرویی افتاده سرزبونم:تصور کن اگه حتی، تصور کردنش سخته، جهانی که هر انسانی، تو اون خوشبخت خوشبخته، جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست…

7/دیروز که میم از آرزوها و برنامه هاش میگفت اینکه میخوام برات فلان چیز رو بخرم و فلان کار رو بکنم و فلان جا رو بریم همینجور با یه حالت بین شوخی و جدی، فقط سکوت کردم و لبخند زدم.خیلی خوب بود.میم یه عادتی داره چیزایی که تو ذهنشه رو راحت میگه ولی خیلی هاشون عملی نمیشن و در حد همون حرف باقی می مونن.من ولی اون اوایل همه چیز رو جدی میگرفتم و منتظر می موندم.و بعدها سریع مخالفت میکردم و میگفتم از اینکه چیزی رو میگی ولی انجام نمیشه ناراحت میشم.اصلا یه جوری شده بود که ناخود آگاه با هرچی که میگفت مخالفت میکردم و میگفتم نمیشه و نمیکنی.الان ولی نه.به حرف همدیگه خوب گوش میدیم و سریع ساز مخالف نمیزنیم.فک کنم کم کم داریم بزرگ میشیم!

۹۶/۰۵/۰۱
طلوع ماه