طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

یادداشت شصت

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۴۰ ب.ظ

1/سلام.صبح اولین روز هفته تون بخیر وشادی.البته الان دیگه نزدیک ظهره.نمیدونم از کجا بنویسم.روزای شلوغی رو پشت سر گذاشتیم و آخر هفته خوبی هم داشتم شکر خدا.از امروز اگه بشه میخوام برم سراغ کارای خونه.نشون به اون نشون که اون لیستی که یکی دوهفته پیش نوشتم اصلا تیک نخورده و آخ هم نگفته.

چیزی که این روزا زیاد میبینیم میگن که خانومای خونه دار که تنبلن راحتن بیکارن الافن! در حالی که اصلا اینجوری نیست و من خیلی وقتا وقت کم میارم و شبا با خستگی زیاد میخوابم.البته خانومای شاغل مخصوصا اگه بچه هم داشته باشن واقعا کار سختی دارن و فشار روشونه و خسته میشن حسابی.ولی بنظر من هرکسی یه راه و روشی رو انتخاب میکنه که فک میکنه براش بهتره و توش موفق تره.من با توجه به خصوصیات شخصی و روحیات خودم ترجیح دادم که بیرون کار نکنم چون میدونم برام سخته و اذیت میشم...

2/دیروز تو یه جمعی پانتومیم بازی میکردیم که دختر ۴/۵ ساله من کوچکترین عضو اون جمع بود. نوبتش که شد یه چیزای ساده و خنده داری اجرا کرد و همه تشویقش کردن .اینقد ذوق کرده بود که برای خودمم جالب بود.خیلی احساس خوبی داشت که تو جمع نقشش رو خوب اجرا کرده بود و تشویق شده بود.مخصوصا الان که تو سنی هست که هیجانش رو با تند تند حرف زدن نشون میده...

و در ادامه نکته هایی برای یاداوری خودم؛ 

3/اوضاع مالی همچنان خوب نیست ولی من بی خیال شدم.دیگه حرص نمیخورم.بجاش رابطه م با همسر خوبه و فردا احتمالا بریم یه جایی که امیدوارم خوش بگذره.

4/ یه حرف و حدیث ها و مشکلاتی مربوط به خانواده پدری م بود که حالمو بد کرده بود و این چند روز خیلی بهتر شد اوضاع.

5/ دنبال یه خیاط میگردم که چندتا کار کوچیک برام انجام بده.مطمینم آخرش هم این کارمی افته برای روزای آخر.

6/ گیر یه همسایه مزخرف زبون نفهم افتادیم.ایشون کبوتر دونی شون!!! چسبیده به حیاط خلوت ما و عرصه رو تنگ کردن.کم کم دارم به این نتیجه میرسم که ممکنه مجبور بشیم بخاطر همسایه بد خونمون رو عوض کنیم.متنفرم از اینهمه بی فرهنگیشون.متاسفانه نمیشه باهاشون صحبت کرد.خونمون رو دوست دارم و ولی دلم میخواست یه جای دیگه ای میبودیم.

8/خوردنم این چند روز خیلی وحشتناک شده یعنی چیزای خفن و چاق کننده رو بدون حساب کتاب خوردم.از دست خودم خسته ام.

9/کارایی که تو انجامشون تنبلی میکردم مثه نماز خوندن و مسواک زدن رو با بچه ها انجام میدم.خیلی نتیجه داده.دوتا چادر سفید هم مامانم براشون دوخته.عشق مسواک زدنن.هیچ رقمه هم نمیشه پیچوندشون.امیدوارم ادامه دار باشه.

10/از اونجایی که هروقت چند روز خوب باشم چند روز بعدش میرم تو فاز افسردگی باید منتظر اون فاز هم باشم.ولی خوب ایندفه نمیزارم اینجوری بشه.

11/بعضی بلاگر ها چقد خوب چیزایی که تو ذهنشون هست رو مینویسن و بعضیا رو که میخونی میبینی عه اینم حرف دل تو بود ولی تو نمیتونستی اینجور قشنگ و ادبی بیانش کنی.بعد همش نوشته های خودمو مقایسه میکنم با اونا و به این نتیجه میرسم که من چقد مزخرف مینویسم.

12/ به همون اندازه که ١۵روز آخر سال رو خیلی دوس دارم, ١۵روز اول سال بعد رو اصلا دوس ندارم!


  • ۹۵/۱۲/۱۴
  • طلوع ماه

نظرات  (۸)

اتفاقا اینقدر ملموس مینویسی که هر وقت میخونمت انگار چهار زانو وسط گل قالی وسط هال خونتون نشستم
پاسخ:
ممنونم.
خوشحالم که هستی دوست خوبم.
منم برای اتاق تکونیم لیست نوشتم ولی گذاشتم برای هفته آخر!
کبوتردونی؟ بو هم میدن حتما :-/
پاسخ:
آره منم حس میکنم هنوز زوده.خخخ
حالا اونجوری هم نه.بیشتر سروصدا و پر ریختن و رفت و امدشون اذیت میکنه.
دوبار پیام بلندی نوشتم همش پاک شد.دوباره میام😞😞😞
پاسخ:
ای بابا.بیا بازم.منزل خودتونه!
ماه جونم چقدر روان مینویسی انگاری روبه روم نشستی داری برام تعریف میکنی.
بیخیال چاقی بانو حال دلت خوب باشه.
پاسخ:
ممنونم.
اتفاقا خود همین موضوع گاهی به شدت حالم رو بد میکنه.
کلی اعتماد بنفس ادم میاد پایین.
من خاموش میخونمت پریسا.
حرفی برای گفتن ندارم.ببخش.
ایراد نداره ماه عزیزم.
همین که هستی کافیه برام.
البته یه اوهومی یه فحشی یه بد وبیراهی چیزی بده گاهی اوقات
پاسخ:
چششششم.
ایشالا مشکلات مالی و هر جور مشکلی که داری حل بشه . بهترین ها نصیبت بشه خانم مهربون
پاسخ:
متشکر دوستم.
سلام بانو. امید که همیشه شاد و روبراه باشی.
من که هنوز مشهدم. خدا میدونه کی برم یاسوج اصلا وقت بشه واسه خونه تکونی یا نه! ولی یه دستی به اتاقمون در اینجا کشیدم فعلا.خدا بچه هاتو واست حفظ کنه. هوای دخترهاتو خوب داشته باش. من و مامانم رابطه مون خیلی نزدیکه مثل دو دوست.
مشکل مالیو که همه دارن اونم این روزها. خدا کمک کنه.
منم موافقم بعضیها چقدر قلمشون زیباست و مطالب رو خوب به ما تفهیم میکنن. در عوض بعضیها باید دوباره از اول ابندایی فارسی و انشا بخونن و یادبگیرن خخخخ
فکر کنم من جزو دسته دوم باشم (؛
پاسخ:
سلام مرضیه بانو.ممنون از لطفت.میدونستی چقد دلم بی قراره مشهده؟ انشاالله هرجا که هستی دلت خوش باشه.
حالا که اینجوری گفتی مجبورم بگم که من با اجازه ی شما هفته پیش کل آرشیوت رو خوندم و بعد از خوندن آرشیو تو این مورد اومد تو ذهنم.البته که شما جز دسته اولی خانوم خانوما.
جدی؟؟؟ منظورت من بودم. وای چقد ذوق مرگ شدم ((:
فکر نمیکردم اصلا خوب بنویسم و خوب مطالب ذهنمو به بقیه منتقل کنم! اتفاقا من همیشه فکر میکنم این همه مطلب میاد به ذهنم چطور بنویسمشون که همه بدونن چی میگم. امیدوارم کردی (:

جات خالی این روزها حرم و شهر مشهد خیلی شلوغه. یه جوش و خروش زیبایی تو شهر افتاده. به یادت هستم اینجا
پاسخ:
بهله.اینجوریاست.
میدونی تو نگاه قشنگی داری به بعضی چیزهایی که بقیه راحت میگذرن ازش.
وقتی ارشیوت رو میخوندم خیلی حالم بد شد از اتفاقات بدی که برات پیش اومده بود.
خوش به سعادتت.اگه رفتی حرم حتمن حتمن برای منم دعا کن...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">