طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

یادداشت چهل و چهارم

يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۴۰ ب.ظ

مامان دختر همسایه زنگ میزنه که خونه اید؟ اشکالی نداره دختر ما بیاد با بچه هاتون بازی کنه؟ (ساعت دو بعدظهر!) میگم نه چ اشکالی.بیاد.وقتی ایشون میاد بچه ها انقد سرگرم میشن که هیچ یادی از من هم نمیکنن.البته کلی هم بهم میریزن.منم فرصت رو مناسب دیدم یه چرتی بزنم...یه ساعتی اینور اونور شدم حالا مگه خواب میرم! نمیدونم چ حکمتیه بعضی وقتا که من گیج خوابم ایشونا نمیذارن.و امروز هم اینجوری.دیگه بی خیال شدم کلا.

امروز همش دارم فک میکنم آخرین باری که یه کاری کرد که خوشحال بشم کی بود...به دغدغه هاش فک میکنم و به دغدغه های خودم.غمگینم.مثل وقتایی که شیفت شبش شروع میشه.مثه امروز.چند روز دیگه باید بریم یه جایی.نمیدونم چی میشه.هنوز بهش نگفتم.حالا که فک میکنم اینقدرها هم که من بزرگش کردم بزرگ نیست! نشد هم نشد.هیچوقت از اصرار زیاد روی یه کار نتیجه ی خوبی نگرفتم.

پ.ن ١:امروز صبح داشتم بادمجان پوست میکندم که دخترا اومدن و شروع کردن به سوال کردن.بعد یهو یکی از بادمجونا رو برداشتن و غیبشون زد.چند دیقه بعد که رفتم دنبال بادمجون ربوده شده دیدم بعله.بادمجون رو گذاشتن رو بالشتایی که به حالت تخت درست کرده بودن و ایشون شده پادشاه! یعنی همچین بچهای خلاقی دارم من.بادمجون پادشاه ندیده بودیم که امروز دیدیم!

پ.ن ٢  :دیشب تو یه نرم افزار هواشناسی تو گوشیم دیدم که برای هوای امروز شهر ما زده برف! با کلی ذوق و شوق به مامانم اینا گفتم عه ببینید فردا زده برف.هوا هم که خیلی سرد شده.فردا برف میاد! گفتن نه بابا.اینجا برف نمیاد.الکی یه و فلان.پیش خودم گفتم خداکنه بیاد به همه ثابت بشه.... نیومد! امروز هوا خیلی خیلی سرده و الان هم آسمون ابریه ولی خبری از برف نیست.دیگه به پیش بینی ها هم اعتمادی نیست...

۹۵/۱۰/۲۶
طلوع ماه

نظرات  (۸)

اوف بچه ها خودشون شیطون هستن دیگه یکی هم بهشون اضافه شه چی میشه.
میدونی چیه ماه. آدم خسته میشه میبره رابطه های ما شده همش یه طرفه ما خوشحالشون کنیم ما درکشون کنیم ما لال بشیم البت دور از جون تو.
منم این استرس همیشگیمه که یه جا دعوتیم دوست داشته باشه بیاد یا نه وقتی هم بخواد بیاد تا لحظه اخر دق مرگ میکنه آدمو.
منم یه چندوقتی میشه که دیگه بهش اصرار نمیکنم بیاد نهایت ش خودم با بچه ها به تنهایی میریم.
پاسخ:
همسر من خودشو درگیر کارایی کرده که بنظر من زیاد هم حیاتی نبودن.از اونطرف کارش هم حسابی خسته اش میکنه.چقد بد.مشکل منم تقریبا همینه تو مهمونی رفتن ها.من اون اوایل اصرار میکردم خیلی ولی الان کمتر شده.تنهایی رفتن خیلی بده.من وفتی تنهایی میرم مهمونی یا مراسمی اصلا نمیتونم شاد باشم اونجا.مگه اینکه سرکار باشه و مجبور باشم تنها برم.
این دختر همسایه همون دختر همسایه تو کلاه قرمزی نیست احیانا؟
,احتمالا برنامه ی هواشناسی تون قلابی بوده!
پاسخ:
خخخ.چرا اتفاقا مثه اون جیغ جیغو هم هست!
آره.پاکش کردم درغگوی متقلب رو.
۲۸ دی ۹۵ ، ۰۹:۳۱ خاله ریزه
داشتن دو تا دخمل باید خیلی حس خوبی باشه:)
نکنه همشهری هستیم:D:D:D
پاسخ:
شیرینه خیلی...فقط بعضی وقتا شیرینیش گلوی آدم رو میزنه.خخخ
بعید نیست همشهری از کار دربیایم!
خیلی نگران بودم برات تو دختر ارومی هستی .
توکل بخدا کن گلم امیدوارم بهترینها سهم دلت باشه
پستای منو خوندی؟ این اخریارو
پاسخ:
ممنون پریسا.
آره خوندم.
غصه خوردم برای اون پست موقت و خوشحال شدم پاک شده.امیدوارم از دلت هم پاک شده باشه
پاسخ:
پاک نشده از دلم هنوز نبکا.
همه چیز به کناااار
فقط من عاشق دخترااات شدم و اون بادمجون پادشاهههشون
آخ دلم.... :)))
پاسخ:
دنیاشون شیرین و قشنگه...
ای جونم
من بودم میچلوندمشون وروجکا رو
پاسخ:
انشاالله تو هم به سلامتی دخترت بیاد تو بغلت...
سلام گلم.
خداروشکر حل شده.
من دیگه عادت کردم به این اخلاقش.
پاسخ:
سلام.ممنون پریسا.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">