طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

یادداشت سی و پنجم

شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۲۴ ق.ظ
امروز جمعه بود.و الان که ساعت حدودا یازده شبه دارم فک میکنم که امروزم چه جوری گذشت؟ دیشب مهمونی پاگشای عروس,خونه خواهر اقای میم بودیم و امروزساعت ۵ با خستگی بیدار شدم و صبحونه ی آقای میم رو اماده کردم و وقتی رفت دوباره خوابیدم تا٩که بچه ها بیدار شدن. باهم صبحونه خوردیم و بعد کارای همیشگی.یعنی هروز اول از اتاق بچه ها شروع میشه که شب قبل کلی بهم ریختن.اسباب بازی ها و لباس هاجمع میشه.کمدشون مرتب میشه.موهاشون شونه میشه و لباساشون عوض میشه.لباسای کثیف میرن تو سبد.و تقریبا دوروز یکبار ماشین روشن میشه.هرچیزی که وسطه میره سرجاش.بعد نوبت اتاق خواب و لباسای خودمون.و آخرکار هم اشپزخونه و ظرف های نشسته.تا تو اشپزخونه هستم ترتیب نهار رو هم میدم.اشپزی رو زیاد دوست ندارم.کدبانو هم اصلا نیستم.اکثر وقتایی که اقای میم نیست حاضری میخوریم با بچه ها.امروز حمام هم بردمشون.و کوچیکه یک ساعتی خوابید.بعد حاضر شدیم رفتیم تولد خواهرزاده ام.اونجا خوب بود و خوش گذشت.وقتی مهمونا رفتن در مورد عمل مامانم صحبت کردیم و قرار شد من دیگه نرم بخاطر بچه ها.و اون سه تا خواهر نوبتی برن پیش مامانم.از همونجا دلهره گرفتم.

بعد اومدیم خونه.زنگ زدم اقای میم میگم بیا دنبالمون بریم یه چرخی بزنیم.میگه ماشاالله چقد تو دله ای! من خسته ام.دارم میام.شام هم میگیرم میارم.ایشون اومدن شام خوردن و با بچه ها بازی کردن و خوابیدن! و دوباره من موندم و تنهایی هام.فک میکنم ادما هرچقد هم دوروبرشون شلوغ باشه بازم تنهان.چه مجرد باشن چ متاهل.هرکسی تنهایی های خودش رو داره.گاهی این تنهایی ها باعث غم میشن.با اینکه این دوتا فرشته کوچولو کنارمن.با اینکه با همسرم خوبیم و ظاهرا مشکلی نداریم.هروقت از همدیگه فاصله میگیریم و حرف زدنامون کم و کوتاه میشه اینجوری میشم.شایدم بعضی مشکلاتی که تو زندگی هست و جز خودم هیچ کس حتی خونوادم ازشون خبر ندارن باعث به وجود اومدن این احساس میشه.مطمینا گذراست و من امید دارم به زندگی و روزهای در پیش رو.و امید به لطف خدایی که این روزا خیلی ازش دورم...

+درطول نوشتنم چندین بار کارشون رو راه انداختم.مثلا کوچیکه میگه مامان لباس بچه مو بپوش یا مامان ازم عکس بگیر یا مامان اب میخوام یا آجی اون عروسکمو نمیده.یا بزرگه میاد چیزایی که درست کرده بهم نشون میده یا میگه جیش دارم یامیگه بزن پویا یا میگه کتاب قصه مو بخون و... یا میرن سراغ لباسها و همه چی می پوشن رو هم رو هم و ریز ریز میخندن...و یهو سر یه لباس جیغشون میره هوا و دعواشون میشه.

نمیدونم در اینده فرصتی پیش میاد که من برم دنبال کارایی که باید و میخوام انجام بدم؟مطمینم چیزی که تاحالا مانع شده بچه ها نبودن.بلکه فقط و فقط تنبلی و عدم اراده و پشتکار خودم بوده.من از تغییرکردن میترسم.از اتفاقات بد میترسم.از بهم خوردن ارامش زندگیم میترسم.وهمینا باعث میشه کماکان همین راه رو ادامه بدم.البته میم معتقده که دخترا بزرگتر که بشن وابستگی شون کمتر میشه و تو آزاد تر میشی.و من کماکان دلخوشم به همین دلخوشی های کوچیک!

  • ۹۵/۰۹/۲۰
  • طلوع ماه