طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

یادداشت هفدهم

سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۰۲ ب.ظ

از  دیروزصبح میخوام بنویسم.جور نمیشد.حالم خوبه شکرخدا.مراسم یکشنبه به خوبی برگزار شد و خوش گذشت بهمون.از امشب هم که ساعتا برمیگردن عقب برای من خیلی بهتر میشه و بدو بدو هامون کمتر میشه.خیلی وقته میخوام شبا زود بخوابم و صبح ها زود بیدار شم ولی تا دور خودمون میچرخیم ساعت میشه دوازده و صوبا هم با خستگی بیدار میشم همیشه.ماه مهر رو خیلی دوست دارم.هم سالگرد ازدواجمون هست و هم تولد دخترم.از اینکه نمیتونم این غول غذا و هله هوله رو مهار کنم خیلی از دست خودم خسته ام.تصمیم گرفتم هرچقد بشه روزه بگیرم.چون چهار پنج سال گذشته بخاطر مشکلاتی که داشتم روزه نگرفتم. هم قضای روزه میشه و هم جلوی پرخوریم گرفته میشه.اگه بشه!

+ دوران نوجوانی خیلی عادت به نوشتن داشتم البته نه به نوشتن حرفه ای عادت به نوشتن روزانه و خاطرات.سه چهار تا سررسید هم پر کردم ولی قبل از ازدواج همشون رو طی یک اقدام انتحاری سوزوندم!!! چون بنظرم خیلی چرند و بچه گونه بودن.اونموقع ها خیلی راحتتر هرچی تو دلم بود مینوشتم.الان نمیشه.باید حساب خیلی چیزا رو بکنیم.خیلی چیزا رو از ترس اینکه یه اشنایی اینجا رو بخونه نمیتونم بنویسم و این خیلی بده.

+مامان و بابام خیلی بی حوصله و دل مرده شدن بخاطر همین اتفاقات اخیر.خیلی براشون ناراحتم.هرسری که میرم اونجا غمشون رو میبینم بهم میریزم...

+ دلم حرف تازه میخواد.جدیدا هرجا میریم همه شاکی ان از روزگار.از مشکلات زیاد.گلایه هم خوبه آدم رو اروم میکنه ولی دلم حرفای خوب و امید بخش میخواد...البته تو بلاگستان اینجوری نیست.خوندن وب دوستان و شنیدن حرفاشون رو دوست دارم.

+من کلا خواب زیاد میبینم بخاطر ذهن آشفته ای که قبل از خواب رفتن دارم...یه ورژن بدش اینه که یهو با وحشت از خواب میپرم و فک میکنم برای بچه ها اتفاقی افتاده و ضربان قلبم میره رو هزار!چند بارتا حالا تکرار شده و اخرین بار دیشب تو خواب فک کردم دختر کوچیکم (که مدتهاست از شیر گرفتمش) رو چند ساعته شیر ندادم و از گرسنگی از حال رفته...و هراسون بغلش کردم و دور اتاق میچرخیدم...نمیدنم چیکار کنم که دیگه از این اتفاقا نیوفته.همسر محترم صبح فرمودن فک کنم حالت خیلی خرابه باید ببریمت یه روانپزشک نشونت بدیم!

+راستی عیدتون هم مبارک...

  • ۹۵/۰۶/۳۰
  • طلوع ماه

نظرات  (۱)

سلام عزیزم خوبی . دخترها چطورن . ایشالا که روزات به خوبی سر بشه و هر مشکلی هست رفع بشه به زودی . به نظرم باشگاه رفتن انگیزه خیلی زیادی میتونه در تو برای رعایت خوردن و رژیم ایجاد کنه . برای من که چنین خاصیتی داشت و راحتتر میتونم جلوی خوردن رو بگیرم . درصورتیکه قبل باشگاه رفتن با اینکه همیشه دلم میخواست رژیم بگیرم به خودم میگفتم اخه من چطور 10 لقمه رو بکنم 9 لقمه ... تا این حد برام سخت و نشدنی بنظر میرسید . اما حالا سالاد رو بدون سس میخورم با اینکه خیلی هم دلم هوس میکنه و فست فود و برنجم رو خیلی کم کردم . بدک نبوده یه جورایی نتیجه هم گرفتم .
پاسخ:
سلام.خیلی خوبه که به اینجا رسیدی.منم الان به نظرم خیلی سخت میاد.برای باشگاه رفتن باید خودم بشینم پشت رل که بتونم بچه ها رو بذارم پیش مامانم و برم.متاسفانه چند سالیه که پشت فرمون ننشستم وباید دوباره از اول شروع کنم. و  تمرین کنم.دوباره بیاد دستم.اینکار هم هنوز  انجام نشده.خودم خیلی دوس دارم برم باشگاه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">