طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

یادداشت دوازدهم

پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۴۴ ق.ظ

امروز صبح خوبی نداشتم.از ۵بیدار شدم.صبحونه اقای پدر رو اماده کردم.ایشون خورد و رفت سرکار.بعد من دیگه نتونستم بخوابم.خیلی سردرد و حالت تهوع داشتم.دیگه خواب رفتم و هشت و نیم با بچه ها بیدار شدم.صبحونه شونو دادم.همین که گوشیمو برداشتم دیدم کلی پیام از خواهرم تو گروه خونوادگیمون اومده.خبرای بدی بود از زندگیش.همینجور اشکام شرشر میریخت.دستام یخ کرده بود.دیگه زنگ زدم با بقیه خواهرا رفتیم خونه مامانم.اونا هم خیلی ناراحت شدن.یک ساعتی حرف زدیم و بعد اومدم خونه.الانم گیج و منگم.حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.نمیدونم اخرش چی میشه.دعامون کنید...

  • ۹۵/۰۶/۱۱
  • طلوع ماه

نظرات  (۴)

سلام عزیزم خوبی . بد نباشه . چی شده ؟ ایشالا که زود حل بشه . هر چی هست ختم به خیر و خوبی بشه . عزیزم ببخش من جمعه ها اصلا وب نمیام تازه پستت رو خوندم.
پاسخ:
سلام.ممنون.
فک نمیکنم ختم به خیر بشه...
اگه دوس داشتی برام بگی بیا تعرف کن . شاید سبک بشی .
چرا عزیزدلم؟؟؟؟
خدا بد نده
هرچند می دونم بعضی وقتها هیچ دلیلی برای دل تنگی و ناراحتی هامون نیست
فقط دلمون می خواد دل تنگ باشیم.

پاسخ:
خدا بد نمیده فافا جون.آدما در حق همدیگه بد میکنن.
امان از این دلتنگیا!
امیدوارم هر چی که هست ختم به خیر بشه...
ناراحت کننده ست مشکلی ایجاد بشه تو زندگی عزیزانت
چی می کم من؟! از ناراحت کننده هم یه حس و حالی خیلی فراتر...
امیدوارم برطرف بشه

پاسخ:
بله خیلی ناراحت کننده است.خدا نکنه برای یکی از اعضای خانواده ی ادم اتفاق بدی بیافته.همه میریزن بهم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">