طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

یادداشت شماره نه

پنجشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۵، ۰۵:۱۴ ب.ظ

١/این روزها بی حوصله و کسلم.میدونم که یه مقداریش به رفتارهای همسر برمیگرده وبهش هم گفتم...

٢/بعضی وبلاگای زن و شوهر ها رو میخونم که همش دارن از هم تعریف میکنن وهمش قربون صدقه.تعجب میکنم.همه تو زندگیشون یه مشکلاتی دارن.شایدم اینا مثبت,نگاه میکنن به,همه,چیز و فقط چیزای خوب,زندگیشون رو مینویسن.شایدم واقعا مشکلی تو زندگیشون ندارن!

٣/ بعضی روزا دخترا بیدارن و وقتی من مشغولم یا حواسم نیست یهو نگاه میکنم میبینم یه گوشه ای افتادن و خیلی معصومانه غرق خوابن!

عاشق این لحظه هام...

۴/امروز تصمیم گرفتم یه غذایی که قبلا بهش فک کرده بودم درست کنم برای نهار.کلی زحمت هم کشیدم ولی بخاطر یک اشتباه در نهایت یه چیز مزخرف شد!

اقای پدر که گرسنه هم بود خیلی, چیزی نخورد.بعدشم با ناراحتی از خونه رفت بیرون... بار اولم نیست.هروقت حالم خوب نباشه اصلا تمرکز نمیکنم رو غذا و چیز جالبی نمیشه در نهایت.دوست دارم یه جوری از دلش در بیارم.

۵/بعد از رفتن اقای پدر کلی اشک ریختم و خالی شدم از بغض.نهار کلا بهانه بود!

۶/بچه ها در این فاصله خونه رو تبدیل به ویرانه کردن و کلی اتیش سوزوندن و منم هیچی بهشون,نگفتم. بعد که اروم شدم با هم همه جا رو تمیز کردیم.

٧/اینجا احساس امنیت نمیکنم و نمیتونم خیلی چیزا رو بگم...با اینکه چیز خاصی نمینویسم ولی اصلا دوست ندارم هیچ اشنایی اینجا رو بخونه. ..شما با این احساستون چیکار میکنید؟

٨/تلفن رو از پریز کشیدم و آیفون رو خاموش کردم.کلاحوصله هیچکس رو ندارم.

٩/از مردایی که به زنشون خیانت میکنن و با وجود داشتن همسر میرن سراغ یکی دیگه متنفرررررررررم و ایضا از خانوم هایی که این رابطه ها رو قبول میکنن...آخه اقای محترم اگه مشکل یا کمبودی داری به زنت بگو صحبت کن همه ی راهها رو برو اگه حل نشد ازش جدا شو بعد برو هرکاری میخوای بکن.اخیرا وبلاگ هایی با این موضوع زیاد شده و من چون با خوندنشون حرص,میخوردم دیگه ازشون پرهیز میکنم...

١٠/دیگه همین...




۹۵/۰۶/۰۴
طلوع ماه

نظرات  (۲)

سلام خوبی عزیزم. بد نباشی. اتفاقا منم امشب دلم گرفته.  دوس داشتم یکی بود باش برم بیرون هوس ساندویچ فلافل هم کردم. منم گاهی تو نوشتن شک میکنم . میگم اگه اتفاقی یکی منو بخونه و بشناسد خیلی بد میشه . اما بعد میگم نه ایشالا که کسی نمیشناسه.  البته خوشبختانه دور بری ها ما اهل وبلاگ خوانی یا نویسی نیستن . فقط خواهر و برادرم وبلاگ دارن که اونا هم کنجکاوی ندارن بدونن من چی مینویسم . مگراینکه احتمال صفر درصد تصادفی پیدام کنن که نمیخوام بش فکرکنم و خودم حرص بدم . تو هم نگران نباش. قراره اینجا بشه راهی برای بهتر شدن حالت نه بدتر شدن .
درمورد غذا سعی میکردی با خنده و شیطنت زنانه از دل شوهر دربیاری و بگی یه چی دیگه براش آماده میکنی . اینجوری اونم از غضب میفتاد بهرحال پیش میات یه وقتایی.
چقدر خوبه که اینجا رو داری و من میتونم بیام کنارت باشم
پاسخ:
سلام ممنون که هستی.اره بهتره بی خیال بود.البته برای منم احتمالش کمه.ولی شاید اگه خواستم خصوصی تر بنویسم رمزیش کنم وفقط به کسانی که میشناسم بدم.اینجوری خیالم راحته دیگه.
با اقای همسر صحبت کردیم و اون دلخوری هم برطرف شد شکرخدا.
منم خوشحالم که دوست خوبی مثله تو دارم.
سلام عزیزم . خوبی بهتری؟
پاسخ:
سلام دوست مهربون.بله شکر خدا خوبیم همگی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">