طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

یادداشت صد و چهل و چهار

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۹ ب.ظ

بعد نهار با احساس خستگی بالشت و پتو برداشتم و بغل بخاری زیر پتو خوابیدم و به دخترا تاکید کردم که برای هیچ کاری منو بیدار نکنن.امروز حرف گوش کن شدن و من تا چهارونیم خوابیدم.وقتی بیدار شدم حس گیجی داشتم و نمیدونستم صبحه یا شب.هوا ابری و همه جا تاریک بود.چراغ رو هم روشن نکرده بودن.فقط پویا روشن بود و تازه برا خودشون چای ریختن و با بیسکوییت خوردن و دسشویی رفتن و مسواک زدن و کلی بهم ریختن!

پا شدم و چون گرسنه بودم نودل گذاشتم تو آب جوش و اماده شد و با دلتنگی خوردیم.میگم دلتنگی.چون نمیدونم چمه.میم نیست و هوا هم ابری و گرفته است.

دو سه روزه به مامانم زنگ نزدم.منی که هر روز باهاش صحبت میکنم.میدونم الانم زنگ بزنم میگه کجایین و چرا نمیایین اینجا و بیایین و من حالشو ندارم برم!

دیروز میم از صبح زود رفت تاغروب.خرید هم داشتیم ولی میدونستم بیاد خسته است.چون شیفت شب بود و دوباره آخرشب باید میرفت.غروب قبل اومدنش زنگ زد که بچه ها رو بذاریم خونه مامان که دوتایی با هم بریم بیرون.رفتیم یه گشتی زدیم تو خیابونا و بعدش کفش خرید واسه خودش و بعدشم خریدای من و بعد هم با رفتیم دنبال بچه ها و اومدیم خونه.بهش گفتم که چقد حالم خوب شد با اینکارش.با اینکه خسته هم بود...

  • ۹۶/۰۹/۲۷
  • طلوع ماه