طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

یادداشت صد و بیست و پنج

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۳ ق.ظ

توی شهری که چند ساعتی با ما فاصله داره بودیم.تو بازار و خیابونای شلوغش. یه لحظه موطلایی خانوم دوید و رفت اون طرف خیابون... و تو یه چشم بهم زدن گمش کردم...این شروع ماجرا بود.هرچی گشتیم بی نتیجه بود و من با بابام برگشتم و میم موند همونجا...رفتیم خونه ی پدری.تا شبش انگار تو خواب بودم و چیزی نمیفهمیدم...

شب ضجه هام شروع شد.التماس کردم که منو ببرید همونجا...قرار شد دوباره با بابام برگردم...نمیتونستم به میم زنگ بزنم و خبری بگیرم...داشتم دیوونه میشدم...اطرافیان ولی خیلی واکنشی نداشتن.فقط میگفتن پیدا میشه.نرفتیم اونجا...مجنون شده بودم.یه لحظه اروم میشدم و دوباره یادم می اومد... با التماس و گریه میگفتم بچم رو پیدا کنید...فک کنم دو سه روزی گذشت...ضجه های من ادامه داشت...هرکی رو میدیدم بهش التماس میکردم ولی نمیدونم چرا بقیه بی تفاوت بودن.بعد یه فاصله ای که انگار برای من خیلی طولانی بود...

بالاخره خودم پیداش کردم...لاغر و رنگ رو رفته عقب ماشین یه دوره گرد...از دیدن اوضاعش گریه ام گرفت...بغلش کردم و شروع کردم به دویدن و داد میزدم و گریه میکردم...مردم همچنان بی تفاوت بودن...بدترین قسمتش این بود که بخاطر اتفاقاتی که این چند وقت برای بچه ها افتاده همش به این فک میکردم که چه بلایی سرش آوردن...

چشمامو باز کردم.صبح شده بود.میم و بچه ها خواب بودن و خونه در سکوت کامل.رفتم بالاسرشون.غرق خواب بودن!

پ.ن١؛ اون لحظه ای که از یه خواب کابوس وار بیدار میشی و میبینی همه چی خواب بوده انگار دنیا رو بهت دادن! بارها و بارها تجربه اش کردم.فقط تند و تند خداروشکر میکردم.بعدش برای میم هم که تعریف میکردم همچنان همون حس باهام بود.

پ.ن٢؛ دیشب جزئیات مربوط به خبر اون بچه دوسال و نیمه رو خوندم و خیلی حالم بد شد.با اینکه به خودم قول داده بودم دیگه این چیزا رو نخونم.کابوسم هم بی ربط به این موضوع نبود.

۹۶/۰۷/۲۷
طلوع ماه

نظرات  (۸)

چه وحشتناک
خدا قسمت نکنه
پاسخ:
واقعا:-(
اوه طلوع جون بخدا تپش قلب و استرس گرفتم تا آخرشو خوندم! 
خداروشکر که خواب بود. من بجای تو استرس گرفتم.
منم سعی میکنم این چیزها رو فقط تیتر وار بدونم. از شنیدن و دیدن جزئیات دوری میکنم چون خودمو میشناسم و میدونم دائم ذهنم درگیرش میشه ولی همین تیتر خونی اش هم کلی ناراحتم کرد.
خدا به دادمون برسه با این دنیا و آدمهای وحشی اش. خدایا خودت بچه ها رو حافظ باش و از،شر آدمهای پست فطرت در امان بدار.
پاسخ:
برای خودمم سخت بود خیلی.تو خواب حس میکردم صدام از گلوم بیرون نمیاد هرچی فریاد میزدم.
مرضیه.همش فک.میکنم چی تو زندگی این ادما بوده که به این حد بی رحمی رسیدن.چیکار کردن که اینجوری شدن...
الهی امین.
چقد خوفناک بود...
من شبایی که کابوس میبینم روزش هم حال خوشی ندارم!
پاسخ:
اوهوم:-(
چه بد.من اینجوری نیستم.
تازه وقتی میبینم خواب بوده بیشتر انرژی میگیرم.:-)
۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۵ شارمین امیریان
جمله های اولت رو که خوندم کلی استرس گرفتم. وقتی نوشتی بقیه بی تفاوت بودن فهمیدم خواب بودی. آخه منم گاهی از این خوابها می بینم که برای یه اتفاق خیلی بد من دارم از گریه می میرم و بقیه بی تفاوتن!

امیدوارم موطلایی تو و همه بچه های پاک و معصوم، بتونن کودکی خوبی داشته باشن و دیگه چنین خبرهای وحشتناکی نشنویم. امید که میشه داشت!
پاسخ:
اره .بقیه میگفتن طوری نیست و من بدتر میشدم.
مثه وقتایی که تو خواب داری داد میزنی و بعد میبینی هیچکس صداتو نمیشنوه.
منم امیدوارم.
اصن آدمیزاد به امید زتده است!
چقدر مادر بودن سخته این روزا! 
پاسخ:
بعله:-(
خدا نکشتت جون به لب شدم تا آخر پست رو خوندم. نمیدونی چقدر ناراحت شدم و ترسیدم و همین طور که میخوندم تو ذهنم هی میگفتم چطور با اینکه دخترش گم کرده حوصله کرده بیاد بنویسه. 
نکن این کار و با من نکن ...
خدا برات حفظ شون کنه .
پاسخ:
الهییی:-)
چشششم.
زنده باشی.
من پست ها رو از پایین خوندم به بالا . پست اول هم کامنت نداره .
ببخش که دیر سر زدم . خدا را شکر که با دوستت حس راحتی میکنی . واقعا یه دوست قدیمی یه چیز دیگه ست . اما تجربه ثابت کرده که بخاطر وجود همسرهاتون فعلا تو ارتباط احتیاط کن . کم کم ازش برا همسرت تعریف کن براش این ارتباط رو جا بنداز ببین نظرش چیه بعد همو ببینید.  ولی فکر کنم فعلا آدرس وبلاگ هم نده . یع حرفایی فقط مال دنیای مجازی و ارتباطات مجازیه نه حقیقی. ولی عزیزم خودت اختیار دار هستی . بوس
پاسخ:
همسر من زیاد اهل رفت و امد نیست.بنابراین فک نمیکنم رابطه ی اونجوری داشته باشیم.دوستم منظورش این بود که خدمون دوتایی بریم بیرون همدیگه رو ببینیم.که اونم فعلا معلوم نیست.
در مورد وبلاگ درست میگی.خوب شد چیزی نگفتم.
نخون این چیزارو،فقط آدمو بدبین میکنن به همه چی.من ماه هاس که دور خبرخوندن و شنیدن رو خط کشیدم.

ماهم مثل شماقهر میکنیم،همه کارامون سرجاشه فقط حرف نمیزنیم و خیلی هم بده،تصمیم گرفتم وقتی بحثمون شد وخواستیم بریم تو سکوت ادامه ندم وحرف بزنم.
منم یه زمانی وسوسه شدم آدرس وبلاگمو بدم به رفیقم اماپشیمون شدم،اونجوری فک کنم معذب بشیم.
به نظرم یه مدت همینجوری تلگرامی باشین بعد خوب بشناسین چون نمیدونین تو این مدت چه جور آدمی شده،بعد اگه خواستین برید ببینید
پاسخ:
چشم.چ کنم که با شنیدن تیتر خبر هی کنجکاو میشم ببینم جریان چی بوده:-(
نمیشه نیلوفر.همونموقع نمیشه.من اون شب انقد ناراحت بودم که اصلا دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم.ولی صبح که بیدلر شدم دیگه ناراحت نبودم و دلم میخواست هرچی زودتر اشتی کنیم.که خداروشکر با سلام و صلوات اشتی کردیم:-)
من باهاش حرف نزنم دق میکنم.همین مدت کوتاه هم خیلی بهم سخت گذشت.
اره خوب شد که ندادم ادرس رو:-)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">