طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

یادداشت صد و چهارده

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۱۷ ب.ظ

1/با اینکه اون روزها گذشته و تموم شده هنوز خسته ام و احساس میکنم نظم زندگیمون بهم ریخته.شبا خیلی دیر میخوابیم و صبح ها دیر بیدار میشیم.خونه بهم ریخته است و من اینا رو دوست ندارم.دلم میخواد به زندگی عادی برگردیم.شبا زود و سرساعت بخوابیم و صبح زود بیدار بشم.خونه ام تمیز و مرتب باشه و غذام حاضر.ذهنم از فکرهای جور واجور ازاد بشه و به بی خیالی مطلق برسم و لذت ببرم.

2/مراسم ها به خوبی برگزار شد و البته با نکات مثبت و منفی همراه بود که دلم میخواد تو یه پست جداگانه بنویسم که برام بمونه.ولی فعلا نمیتونم.یعنی در اصل وقت و حوصله شو ندارم.

3/دلم میخواد پاییز رو با اهداف و برنامه های جدید شروع کنم.حتی فکر کردن به این موضوع هم حالمو خوب میکنه.مهمترینشون تغییر نرم نرم سبک زندگی و ترک عادت های بد و شروع عادت های جدیده.باید بیشتر بهش فکر کنم و وقت بذارم.

4/میم دو سه روزه رفته تو خودش.صبح ها کلافه است و رابطه ی کلامی مون گرم نیست.منم دیگه تلاشی نمیکنم و هردو تو لاک خودمون هستیم تا دوباره همه چی درست بشه.میم اینجور وقتا پیچیده میشه رفتارش و منم الان قدرت تجزیه و تحلیل نداره مغزم.از اینکه اینهمه باید مراقب همه چیز و همه کس باشم و نگران باشم که کسی ناراحت و دلخور نشه خسته ام.چند روزی استراحت و دوری و بی خیالی میخوام.همین.


بعدا نوشت:امروز عصر بعد از اینکه غرغر و سوگواریهام تموم شد پا شدم و دستی به سر و روی خونه کشیدم و اوضاع بهتر شد.بعدشم به میم پیام دادم که بیا دنبالمون بریم بیرون صحبت کنیم.بچه ها رو گذاشتیم خونه مامانم و دوتایی رفتیم بیرون.میم شروع کرد و من  سکوت کردم و فقط گوش دادم به حرفاش(در صورتی که قبلا  منم شروع میکردم و بیشتر بحثمون میشد).وقتی تموم شد منم با ارامش حرفامو زدم و دلخوری ها برطرف شد خداروشکر.بعد رفتیم خرید و بعدشم با بچه ها رفتیم پارک.

روی نیمکت های خلوت پارک و توی اون هوای خنک در حالی که به بازی و هیاهوی دخترا و میم نگاه میکردم به این فک کردم که زندگی چقدر صبر و تحمل و انرژی میخواد.مثه یه نهال کوچیک می مونه که باید پا به پاش بمونی و ازش مراقبت کنی و خسته نشی تا بزرگ بشه و به ثمر بشینه.من ولی بعضی وقتا به اندازه ی کافی صبور نیستم.یه نکته دیگه هم اینکه خیلی چیزا اونقد که ما فک میکنیم مهم نیستن و ارزش اینو ندارن که کدورت پیش بیاد.این رو بارها تجربه کردم.باشد که پند گیرم!

۹۶/۰۶/۲۷
طلوع ماه

نظرات  (۳)

سلام خوبی عزیزم.  خسته نباشی. امیدوارم مراسم بهت خوش گذشته باشه.  همیشه بایست و بگو من ادامه میدم . چون یه همسر خوب دارم و دو تا دختر شیرین.  نا امید شدن و جا زدن کار تو نیس . تمیزی خونه حالت رو خوب میکنه پس نذار برعکسش پیش بیاد. احساس میکنم همسرت خیلی آدم فهمیده ایه.  چون هر بار ازش ناراحت میشی و بعد سعی میکنی رفع کنی نصف این کارو خودش با خوب گوش کردن انجام میده و بهت اهمیت میده . حتما تووخودش رفتن بخاطر خستگی کاری و مشکلات مالی هست که فشار زیادی بش وارد میکنه . گاهی خودمون رو جای مردها بذاریم بهتر درک شون میکنیم . خدا بتون سلامتی بده.
پاسخ:
سلام دوست خوبم.ممنونم ازت.خداروشکرتقریبا خوب بود همه چیز.
متاسفانه  بیشتر وقتا ناراحتیمون ناشی از همین خستگی ها و مسایل و کمبودهای مالی هست.ولی ه الان نسبتبه سالهای اول هردومون یاد گرفتیم که چیکار کنیم که زودتر حل بشه.
میدونی بعضی چیزا رو باید بارها در طول زندگی تکرار کرد و گفت.مثلا خیلی چیزا رو با اینکه بین خودمون حل کردیم بازم مشکل ساز میشه.وبازم باید تلاش کرد و تلاش کرد.
سلام ماه جان
خدا قوت.انیدوارم تجربه هاتو از مراسم به زودی بنویسی.
چه کار خوبی که می خوای نرم نرم عادتهای خوب جایگزین کنی.امیدوارم موفق باشی.
خیلی بعدا نوشت رو دوست داشتم.امیدوارم هر روز که می گذره درختتون ریشه دار تر بشه با کلی میوه های ابدار و شیرین
پاسخ:
سلام نبکای عزیز.
ممنونم.خودمم دلم میخواد بنویسم.
آره اگه بشه از چیزای خیلی کوچیک شروع کنیم عالیه.
خودمم دوستش داشتم:-)
سلام عزیزم.
بیا بگو که چی شد  وچیکارا کردی.
خداروشکر که به خیر گذشته.خوشبخت باشن الهی.
دقت کردی پارک ها این روزا چقدر برگ ریز و خنک و خلوت شدن؟
پاسخ:
سلام سمانه خانوووم.
چشم اگه شد مینویسم.
ممنونم.زنده باشی.
آخ آخ.اصن دل آدم تو این هوا و تو این خلوتی یه جوری میشه انگار.
البته که کمی دلگیر هم هست ولی من دوستش دارم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">