طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

یادداشت نود و چهار

يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۲۴ ب.ظ

چند سال پیش موقعی که داشتم وسایلم رو جمع میکردم برای نقل مکان از خونه پدری به خونه آقای میم, همه کتابا جزوات برگه ها تحقیقات نمونه سوال و هرچی که مربوط به درس و دبیرستان و دانشگاه بود رو چیدم توی یه کارتن خیلی بزرگ و به زحمت بردیمشون تو انباری خونه پدری...

دو سه سال پیش وقتی میخواستن خونه رو تعمیر و نوسازی کنن بابام پیغام دادن اگه اینا رو میخوای بیا ببرشون اگه نه که ما بدیمشون بره! سریع با میم کفش و کلاه کردیم رفتیم به زحمت آوردیمشون تو انباری خودمون.راستش خودمم نمیدونستم میخوام باهاشون چیکار کنم.فقط میدونستم کلی با هاشون خاطره دارم و حیفم میاد.البته جز یکی دوبار سراغشون هم نرفتم و آدم خاطره بازی نیستم.

خوب از اونجایی که دخترای من به همه چیز و همه جای خونه کار دارن اینا رو هم کشف کردن و هرزگاهی برگه های امتحانات دبیرستانم رو میارن بیرون برای نقاشی و کاردستی درست کردن و موشک و قایق و کلاه کاغذی و ...

با دیدن این برگه ها و نمره هام که(اغلب ١٩وبیست بودن!) همه چیز مثه یه فیلم از تو ذهنم رد میشه.آخ این درسه.معلمش فلانی بود.آخیی اون روز چقد گریه کردم.اوه فلانی یعنی الان کجاست.گاهی که یادم میاد برای یه درس و یه امتحان چقدر خودمو اذیت میکردم و اون نمره ها الان کوچیکترین تاثیری تو زندگی الان من نداشته(مخصوصا دبیرستان) ناراحت میشم و افسوس میخورم.البته دانشگاه رو منکر نمیشم که اگه تلاش و پشتکارم بیشتر بود شاید الان به جاهای بهتری رسیده بودم...

آخر این هفته کنکوره.خیلی دل پری دارم از این موضوع. الان از دبستان دارن بچه رو آماده میکنن برای کنکور! کلاس های جورواجور, آشنایی با روش های تست زنی و آزمون های مختلف.این ترس لعنتی که مطمینا خیلی هامون تجربه اش کردیم همیشه با بچه هاست و نمیذاره بچگی کنن.پدر و مادرا تاکید دارن که "تو باید بهترین باشی,تو باید فلان بشی, تو باید" خیلی دلم میخواد و برنامم اینه که در آینده من و میم بذاریم دخترا راهی رو برن که دوست دارن.حتی اگه اون راه به دانشگاه ختم نشه.البته این حرف الانه که کوچیکن و هیچ بعید نیست که در آینده نگرانی های پدرو مادرانه مون و جو حاکم پیروز بشن و نذارن رو این حرف بمونیم!

پ.ن 1: من در دوران تحصیل به شدت شب امتحانی بودم.فصل امتحانات چقدر سخت بود.چقدر استرس رو متحمل شدیم و چقدر روح و جسمم سر این درس و امتحان و این استرس ها آسیب دید.الان بعد از گذشت ده پانزده سال دارم به این فکر میکنم که آیا ارزشش رو داشت؟

پ.ن 2: اگه شما اول راهید نکنید این کارا رو.اول به خودتون و به سلامتی روح و جسمتون و شادابی و جوونی تون اهمیت بدید.بعد برای رسیدن به هدفتون تلاش کنید.اونم در حد معقول.گوشاتون رو کیپ کنید و به حرف دیگران اهمیت ندید.مگه ما چندبار به دنیا میاییم؟ چرا باید به خاطر حرف و خوشآمد دیگران زندگی کنیم؟

  • ۹۶/۰۴/۱۱
  • طلوع ماه

نظرات  (۵)

  • انتخاب هایم مرا به اینجا رساند
  • من کنکور دارم خواهر
    یکی من و شطرنجی کنه
    سال هشتاد کنکور دادم
    بعد شانزده سال دوباره میخوام کنکور بدم
    پاسخ:
    عه جدی؟کنکور چی؟
    شطرنجی چرا!
    اتفاقا باید به تلاش و پشتکارت افرین گفت.
    موفق باشی.
    من به سختی تونستم از امتحانا و کتابای دوره دانش آموزیم بگذرم. جزوه های دانشجویی رو هم اون به درد به خورهاش رو دست چین کردم دم دستن. بقیشون توی جعبه ان تا وقتی وقتش برسه و چند سال دیگه بریزم برن!!
    پاسخ:
    مال من چون  مال خیلی سال پیشه به درد کسی نمیخوره.نهایتش چند سال دیگه باید خوباشون رو سوا کنیم و بقیه رو بریزیم دور.ولی آدم دلش نمیاد خوب.اینهمه خاطره خوب و بد داری ازشون.
    سلام.

    برای من کتابهای دوران دبیرستان عین دفتر خاطرات بود. از بس خودم و همکلاسیام توش یادداشت می ذاشتیم برای هم، شعرهای سه درچار می سرودیم و می نوشتیم، ثبت لحظات می کردیم، پشت سر معلمها حرف میزدیم تو کتاب و... 
    یکی دو سال بعد از دیپلم، یه دوستام کتابهامو امانت گرفت بعد مامانش اشتباهی همه رو ریخته بود دور! بدترین حس دنیا بهم دست داد!

    + بدترین ظلمی که به این بچه ها میشه اینه که زندگی و موفقیتشون رو تو دانشگاه رفتن خلاصه می کنن. من با این که می دونم اگه برگردم به عقب باز همین مسیر رو انتخاب می کنم، ولی گاهی به شدت از این که ادامه تحصیل دادم پشیمون میشم. درس خوندن و تحصیلات عالیه داشتن خیلی خوبه. ولی نه به هر قیمتی و نه به عنوان تنها راه خوشبختی و موفقیت.
    پاسخ:
    سلام.
    آخ گفتی.کتابای منم همینجور بودن.چقد شعر و ور گوشه و کنارشون مینوشتیم.چقد الکی خوش و بی غم بودیم اونموقع ها.
    منم پیش اومده چیزی به کسی قرض دادم و دیگه پس نداد.آدم چقد حرصش میگیره و هیچوقتم یادش نمیره.
    من میگم کاشکی بذاریم بچه ها بچگی کنن.بازی کنن.تجربه های شاد و جدید داشته باشن...تحصیلات عالیه خیلی هم خوبه به شرطی که با علاقه  و عشق باشه و اجبار و فشاری در کار نباشه.
    سلام ماه جان
    کلی خاطره زنده کردی برامون.
    منم هنوز چند تا دفتر دبیرستان و نامه نگاریهامون با بغل دستیا و یه سری کتاب و جزوه های دانشگاه رو دارم و دلم نمی یاد سر به نیستشون کنم با این که کاری بهشون ندارم.
    راستش من اصلا استرس نداشتم.برای همین بدی یادم نمیاد.تازه از پدر و مادرم شاکی ام که چرا با اینکه هردوشون در دانشگاه هم ممتاز بودن هیچ وقت به ما نمی گفتن درس بخونین.یا چه رشته ای برین.
    از اون ایام چه برای کنکور چه بعدش فقط خوبی یادم مونده
    گل دخترا رو ببوس
    پاسخ:
    سلام خانوم خانوما.
    هممون کم و بیش از این خاطره ها داریم و تا جایی که بشه حفظشون میکنیم.
    چقد خوب.همین که فشاری از طرف والدین و اطرافیانت نبوده باعث شده که الان ذهنیتت نسبت به این موضوع بد نباشه.
    زنده باشی.چشم.
    خداییش زمان ما داوطلب ها خیلی زیاد بودن و قبول شدن خیلی سخت تر بود.الان خیلی بهتر شده.ولی با اینهمه امکانات ارتباطی و پیشرفت بازم استرسه هست.اصلا کنکور یه جورایی با استرس و نگرانی عجینه.
    کتابای دبیرستان من به فنا رفتن به لطف مامانم.همه رو دادن به همین جاهایی که زباله های کاغذی رو جمع میکنند.
    پاسخ:
    اره خوب.ولی الان هم برای رشته ها و دانشگاهای تاپ هم همون رقابت شدید هست.حتی بیشتر.
    ای بابا.کتابای منم در نهایت به همین سرنوشت دچار میشن.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">