طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

یادداشت نود و دو

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

1/مادر بودن یه حس ناشناخته است.لذت و شیرینی و غم و ترس و نگرانیش توأمه با هم.هیچ وقت تکراری نمیشه.من هرروز وقتی دخترا بیدار میشن و با قیافه خواب آلود میان پیشم, قلبم تند میزنه.هرروز از دیدنشون, بغل کردنشون و بوسیدنشون دلم غنج میره.هر روز و هر لحظه و هیچوقت اینا برام تکراری و عادی نمیشه.خیلی حس عجیبیه.

2/خیلی بده که تو رابطه با یه نفر مجبور باشی با سیاست و فکر برخورد کنی.مجبور باشی با توجه به اخلاقای خاصی که داره جوری برخورد کنی که کمترین ناراحتی پیش بیاد.بعضی آدما خیلی پیچیده ان.نمیفهمی چی تو فکرشون میگذره.من تو این زمینه اصلا سیاست ندارم و خسته میشم و کم میارم.میم گاهی اینجوریه.

3/چشمامو می بندم و این صحنه رو تو ذهنم مجسم میکنم؛ یه جای سرسبز و بکر جنگل مانند ترجیحا خنک؛ یه تاب بلند از اونا که با طناب میبندن، به یه درخت نارون قوی و پر از شاخه و برگ و من که میشینم روی تاب و یه نفر من رو با تمام قدرت تاب میده.چشمامو میبندم و میرم بالا.باد میخوره به صورتم.میرسم بالای بالا.به اوج و دوباره برمیگردم سرجام.دوباره و دوباره.آخ.دلم رو چیکار کنم؟

  • ۹۶/۰۴/۰۶
  • طلوع ماه