طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

یادداشت پنجاه وشش

سه شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۳۹ ب.ظ

دیشب به دلایلی چندبار خوابیدم و بیدار شدم و بیخواب شدم.دیدین بعضی آخرشب ها همه ی مشکلات حتی کوچیکاش هم غول میشن واسه آدم.کلی تو ذهنم دعوا و گله و شکایت کردم با همسر که خواب خواب بود.خیلی مسخره بود.انگار که رسیده باشی به آخر خط.تا نزدیکای چهار بیدار بودم.قسمت جالب و خوب ماجرا اینه که صبحش که بیدار میشم حالم خوبه وکلی راه حل به ذهنم میرسه برای مشکلاتی که دیشب لاینحل بودن...

زندگی در جریانه همچنان.با همون فراز و فرود ها.یه روزایی خوبم و شادم و پر از انرژی.و یه وقتایی هم غمگین و بی حوصله! بعضی کارای این روزهام رو می نویسم که بعدا یادم نره:

1/دخترک کوچیک برنامه ش اینه بیشتر شبا.همسر و بزرگه زودتر میخوابن و منو ایشون بیداریم تو تاریکی.طبق روال گذشته دستمو دراز میکنم و سرش رو میذاره رو بازوم.و صورتش رو میچسبونه به صورتم.به حدی که اگه من خسته بشم و بچرخم اونم پا میشه میاد اونطرف من میخوابه! میگه مامان میشه چایی شیرین(!) بخوریم؟میگم نع.همه جا تاریکه الان.نمیشه.بعد قصه میخونم و بعدش نوبت امار گیری از بچه های فامیله.مامان فلانی خوابه؟ _بعله خوابه.فلانی چی اونم خوابه؟ _بله اونم خوابه و ... آخر کار  که من خسته میشم شروع میکنه با خودش اروم شعر خوندن.همینطور که داره میخونه:مورچه جونم چ ماهی! عیب نداره سیاهی! خوب بشه پات الهی! کم کم صداش نامفهموم میشه...آخ جون خواب رفت!

2/امروز بالاخره برنامه جامع خونه تکونی و کارایی که تا اخر امسال باید انجام بشه رو نوشتم! ده روزی میشد میخواستم بنویسم. عاشق اینم که کارایی که انجام میشن رو تیک بزنم و طبق برنامه پیش برم.البته من خیلی خودمو خسته نمیکنم و اصراری ندارم که همه جا برق بیافته.همینقدر که تمیز و مرتب بشه خونه کافیه.خبری از کارگر وکمک واینا هم نیست.خودم خورد خورد انجام میدم کارامو.

3/دیشب تو همون بی خوابی وبلاگی رو دیدم که یکسال پیش میخوندمش.دختری که از سخت گیری و اذیت های پدر و مادرش شاکی و افسرده بود و پناه اورده بود به رابطه های نامتعارف.چیزی که ناراحتم کرد این بود که بعد یکسال هیچ تغییری تو زندگیش ایجاد نشده بود و همه چیز مثله قبل بود.کاش پدر و مادرا میفهمیدن با این سخت گیریها و نامهربونی ها دارن چ آسیبی به بچه هاشون میزنن...دخترا خیلی وضعیت شون از پسرا سخت تره.خیلی تنهاترن...

4/اسفند و اخر سال و تکاپوی مردم رو دوست دارم.ولی از بعدش و روزهای تعطیلش و گرم شدن هوا و بلند شدن روزها بیزارم.کلا روزهای تعطیل رو دوست ندارم.شاید چون ما برنامه ی خاصی برای این روزا نداریم و معمولا تو خونه ایم و این خیلی دلگیره.خوش به حال اونایی که برنامه دارن و میرن مسافرت و تفریح و خوش میگذرونن...

5/اون مسافرت کذایی که قرار بود مهر یا ابان بریم نرفتیم و درموردش اینجا نوشتم رو همسر پیشنهاد داده نیمه دوم فروردین با خانواده ش بریم.اولش ناراحت شدم.ولی بعد فک کردم که در این صورت هزینه های سفرمون کلی میاد پایین.اون موقع چون مدرسه ها باز میشه همه جا خلوت تره و هوا هم گرم تر میشه.همسر هم دوست داره با خانواده اش باشه و خوشحاله.منم مشکلی باهاشون ندارم.دوست دارم یه مسافرت دسته جمعی رو هم تجربه کنیم.البته هنوز تصمیم قطعی نگرفتیم.انشاالله که ختم به خیر بشه.

6/امروز هوا افتابی و گرم بود.دخترکا بعد مدت ها با فرش و دوچرخه و عروسک و خوراکی رفتن تو حیاط بازی کنن.یکی دو ساعت بعدش با یه لباس و قیافه های سیاه و کثیفی اومدن داخل.یعنی دستشون درد نکنه از هیچی فروگذار نکردن تو کثیف کردن خودشون.

7/ابد و یک روز رو دیدم.برخلاف بقیه که میگفتن تلخ بود ,سیاه نمایی بود ,اخرش بد بود, من دوستش داشتم.کلا فیلمایی که ریتم تند و شلوغ دارن و وارد جزییات روابط میشن رو دوست دارم.سبکش مثه فیلمای ف.رهادی بود.

8/جارو برقی مون هم خراب شده بودو رفته بود تو لیست طولانی وسایلی که خراب شدن و همسر باید رسیدگی کنه ب کارشون.ولی از اونجایی که فقط به این لیست اضافه میشه و چیزی ازش کم نمیشه خودم دست به کار شدم و با چسب برق افتادم به جونش و درستش کردم.معلوم نیست در غیر این صورت چقد باید تو لیست میموند تا نوبتش بشه!

9/احتمالا همین روزا یه لینک تکونی هم داشته باشم .همین.دیگه عرضی نیست.روزتون بخیر و شادی.

  • ۹۵/۱۲/۰۳
  • طلوع ماه

نظرات  (۸)

مورچه جونم چه ماهی ^_^ چند سالشونه گل دخترات؟
برنامه ریزی و نوشتنش برای انجام کارها عالیه، اینجوری حتما به همه کارهات میرسی ؛)
پاسخ:
ایشون که مورچه جون رو میخونه دو سال و دو ماهشه.آبجیش حدودا چهار سال و نیم.
اگه همشون هم انجام نشن حداقل میدونی باید چیکار کنی و گیج نمیزنی.
۱- عزیزم چقدر حالم قشنگ شد با این قسمت وای تجسم کردم عالی بود عالی امتحانش میکنم.
۲- به سلامتی و مبارکی انشاالله.
۳- چقدر سخت
۷- ابد و یک روز عالیه عالی
پاسخ:
آره بابا.ماجراهایی داریم ما با خوابیدن ایشون.
ممنونم پریسا جون.
وای من عاشق این خانوم کوچیک شدم با این کارای نمکیش.خدا حفظش کنه.
این تیک زدن لیست از اون کارهای روح شاد کن عالمه اصلا
با سه هم موافقم.بعضی چیزای به ظاهر معمولی رفتار پدر مادرها میتونه اثرات بزرگی داشته باشه.خدا به ما که جوجه داریم رحم کنه
نیمه دوم فروردین خلوته و وقت خوبیه.دختر جون به سفر نه نگو!بخصوص که با پدر و مادر همسر هم مشکلی نداری.ان شالله که برین و لذت ببرین
اینجا که الوده و سرد بود.من الان به مرحله ای رسیدم که میگم حیاط باشه پسر رو هر روز حمام میکنم.عوضش کلی ویتامین دی جذب کردن!
افرین خانوم خلااااق.منم که مرد ندارم از این خلاقیتها زیاد بخرج میدم😄

پاسخ:
ممنونم ازت.
اصن به شوق تیک زدن انجام میدمشون!
واقعا سخته پدر و مادر بودن.من میترسم از اینکه گاهی اینهمه رفتار من رو بچه ها اثر میذاره.
نه بابا به سفر هرگز نه نخواهم گفت!اینکه چ جوری  و کی انجام بشه فعلا مورد بحثه.
تابستونا زیاد میرن حیاط.اینجا خوشبختانه هوا پاکه پاکه.
مجبور شدم.نمیتونستم بیشتر از این صبر کنم دیگه.
عاشق بامزگیهای بچه هام. خوش بحالشون که دارن به این خوبی کودکی می کنن. کاش منم برمی گشتم به کودکی و فرش تو حیاط و خونه کوچولوم. خاطراتی زند کردیاااا. بقیشو بی خیال
http://rooznegareman.blogsky.com
پاسخ:
ای جان.
بچه ها شادن واسه خودشون.اگه از کسی یا چیزی ناراحت بشن خیلی زود فراموش میکنن.
کاش میشد منم مثله اونا باشم...
سلام عزیزم. برا منم این بی خوابی ها خیلی زیاد پیش میات خیلی بده.  از خونه تکونی و تعطیلات عید که همه چیزش تکراریه باید بگم متنفرم . منم مثل تو اصلا تعطیلات رو دوس ندارم با هر مناسبتی که باشه .
پاسخ:
سلام.خیلی بده.اتفاقا الان چند شبه با افکار بد و منفی میخوابم....تعطیلات اگه براش برنامه و تدارکی نباشه خیلی خسته کننده و دلگیر میشه.
شبا کلا دنیا و ادما انگار مدلشون عوض میشه..
1: خیلی خوب تعریف کردی..خندیدم.
منم ابدویک روز و دوس داشتم
چقد خوبه حیاط دارین. خیلی نعمت بزرگیه.
اون تیک زدنه هم خیلی خوبه. ادم کلی احساس رضایتمندی بدست میاره
پاسخ:
برای من خیلی شدیده.اصلا حالم بد میشه بعضی وقتا از هجوم افکار منفی.
چاکریم.
بخاطر همون حس رضایتمندیش اغلب برنامه هامو مینویسم...
آدم وقتی دعواها رو تو خیال میکنه بعد خیلی راحت تره
منکه این جوریم
پاسخ:
من چون جوابی نمیگیرم و به نتیجه نمیرسم بیشتر کلافه میشم.
الی جون من گاهی وقتا میخونمت ولی خاموش.
دخترک کوچکتر منو یاد دختر چشم طوسی انداخت. عزیزززززم :-*
در مورد مسافرت بری بهتره حسابی حال و هوات عوض میشه:)
خوش بحالت که خونه تکونیتو شروع کردی منو بگوووووو:((((
پاسخ:
زنده باشن الهی....
وای خاله ریزه جان منم هنوز شروع نکردم.
فعلا فقط همون لیست کارایی که باید انجام شه رو نوشتم.خخخ
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">