طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

طلوع خواهم کرد.

حیاط خلوت ذهن من!

یادداشت چهل و پنجم

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۵۳ ب.ظ

هفته ی گذشته روزهای بدی داشتیم.از کار زیاد و خستگی همسر و شیفت شبش بگیر تا بی توجهیش و از همه بدتر توجیه هایی که میکرد.بعدش یه موضوعی پیش اومد که با همه تلاش من نشد,اون چیزی که میخواستم. یعنی همسر نخواست بشه...خلاصه روابط تیره و تار شد! شنبه وقتی سرکار بود بهش پیام دادم همینجوری سر صحبت باز شد و شروع کردم به گله و شکایت و اونم جواب داد اشتباه میکنی و منم یه چیزی گفتم که ناراحت شد خیلی و زنگ زد و آشتی کردیم! به همین راحتی.بعدش گفت دیگه این چیزایی که تو ناراحتی بهم گفتی تکرار نشه.تو دلم کلی ذوق,کردم.این سه روز خیلی خوب بود.کارا رو سروسامون دادم.رابطه مون خیلی بهتر شده و هوای همدیگه رو داریم.نمیدونم انگار که منتظر تلنگر بودیم که به خودمون بیاییم. اون هفته همش داشتم مقایسه میکردم زندگی خودمون رو با زندگی اطرافیان.همش حسادت,بدبینی,استرس و اضطراب.کلی اشک ریختم.الان که فک میکنم میبینم همش بیخود بود و هیچ نتیجه ی مثبتی برام نداشت.

تصمیم دارم تا دوباره نرفتیم تو بحران مالی و پول هست یه لیستی از کارهایی که میخواستم انجام بشه و بارها گفتم و انجام نشده رو بنویسم و بعد با هم اونایی که واجب ترن و اولویت دارن رو مشخص کنیم. اینجوری حرص الکی هم نمیخورم دیگه.هرکدوم هم نشد نشد.دیروز و امروز هوا ابری بود و من عاشق این هوای ابری ام.این چند روز جاهایی که باید قبلا کلی میگفتم تا بریم رو به پیشنهاد خودش رفتیم! امیدوارم دوباره وا ندم.گاهی باید برای رسیدن به دلخواهت و تغییر شرایط سفت وایستی جلوی بقیه.من آدم سفت وایسادن نیستم.خیلی زود کوتاه میام و از دعوا میترسم...

راستی پروژه ی از پوشک گرفتن دخترک خیلی زود به انجام رسید. خیلی راحت تر از خواهریش بود.خداکنه همینجوری باشه تا آخرش.با هر کلمه حرف زدنش غنج میره دلم.دیگه تقریبا جمله ها رو کامل و طولانی تر میگه و مفهومش رو میرسونه.نمیدونم بقیه مادرا,هم همینجورین ولی من هروز و هروز از بیدار شدنشون, حرف زدنشون , غذاخوردنشون,بازی کردنشون, خندیدنشون ,شیطنت هاشون, دویدن هاشون از همه چیزشون از بزرگ شدنشون که لحظه لحظه جلوی چشمام اتفاق می افته لذت می برم.دلم ضعف میره برای بوسیدنشون برای بغل کردنشون برای چلوندنشون برای دیدنشون.

دعا میکنم از صمیم قلب هرزنی که آرزو داره خدا این موهبت رو بهش عطا کنه...

۹۵/۱۱/۰۴
طلوع ماه

نظرات  (۶)

سلام خوبی عزیزم. ایشالا همیشه غم هات زود پاک بشن و برن . و اثرشون رو حس نکنی. خوش باشی.
پاسخ:
سلام.ممنون دوستم.خوش بگذره بهت.
عزیزم خداروشکر که درست شد همه چیز. خوشحالم از شادیت دوستم.
در مورد کامنتت ممنون از همدردیت و اینکه اونشب نرفتیم خونه مامانم اما  رفتیم.
پاسخ:
ممنون پریساجون.انشالله که خیر باشه.
گاهی واقعا تلنگر لازمه تا از دست ندیم داشته هامونو
سفت وایسا لطفا. 
پاسخ:
مثه ماشینی بودم که وسط راه بنزین تموم کرده.دیگه واقعا نمیتونستم ادامه بدم با بی توجهی و بدون محبت.خداروشکر که زود متوجه شد.
خداروشکر که روابط با همسر حسنه شد... 
خدا حفظ کنه این وروجک هات رو 
پاسخ:
متشکرم بانوجان.
هندل کردن شرایط خونه سخته ولی شما خانومی هستی ک من مطمئنم از پسش برمیای ؛)
پاسخ:
متچکر خانم دکتر.
عزیززززم:)
ما زنا خیلی شبیه همیم . درست مثل مردا که خیلی شبیه همن.
خودخوری و منفی بافی ریشه اختلاف و ناراحتی زندگی مشترکه. من خودمم همینطوری بودم اوایل. اما الان خیلی کنترل شده رفتار میکنم. به دخترات نگاه کن به همسرت که در تلاشه برای شما. اینها همش دلخوشیه.قدرشونو بدون :)
پاسخ:
دل خوشی ها زیاده خاله ریزه.ولی گاهی انقد به قول خودمت منفی بافی میکنم که خودمم کلافه میشم.البته همه ی اینا تو دذهنمه و خیلی کم بروزشون میدم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">